تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون
ما دونفر بودیم .یک نفرمان نمی دانیم از شدت کوران یا لاغری و بی بنیگی یا ...خلاصه ترک برداشت و شکست .البته متاسفانه ندارد .چرا که تاسف در تمام سالهای تاریخ شده با اینهمه زمان غصبی به عنف از خلایق بی دفاع چیزی به آنها نداده که هیچ قلپی هف صنار هم بیشتر سود کرده داخل متکایش ...قصه کوتاه آن یک نفر باقیمانده هم قصد کرده تا بلایی طوفانی چیزی بهانه هایش را مثل قطار بچه های ناخواسته ردیف نکرده فعلن اینجا جنگیلاخ نویساندن از سرگیرد .

 طول نکشد این کشیدن زیاده عرضی نیست .جز دوری شما که حاصل دوران است .

میم میم راد

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر



خواجه نصیر گفت : برنامه اي که ويندوز را به طور اتوماتيک نصب مي کند بدون اينکه از شما سئوالي بپرسد کدام است در مانده ام ای شیخ !؟

شیخ گفت :

Support\tools\را بر روي يكي از درايوهاي هارد كپي نما ...

2- فايل
deploy. سپس آنرا باز كرده (از طريق برنامه zip magic يا winzip يا در خود ويندوز xp اگر بر روي فايل كليك كنيد باز ميشود ) و فايل setupmgr.exe را از درون اين فايل cab كپي كرده و درون يك درايو از هارد كپي كن.

 3- بر روي setupmgr.exe كليك كن. پنجره اي باز ميشود. آنرا next كن. سپس گزينه زير را انتخاب كرده و next كن :
Create a new answer file

4- مطمئن شو كه گزينه windows unattended installation علامت زده شده باشد سپس next كن.

 5- در اين صفحه نوع ويندوز خود را انتخاب نما در اينجا ويندوز xp پروفشيونال را انتخاب كن. سپس next ميكن.

 6- گزينه Fully automated را علامت بزن و next كن.

 7- در اينجا صفحه Distribution Folder نمايش داده ميشود. در اين صفحه به تو اجازه داده ميشود كه تعيين نمايي كه آيا ويزارد يك پوشه توزيعي را بر روي كامپيوترتان بسازد يا پوشه توزيعي را بر روي درايو شبكه اي كه شامل سورس فايلهاي ويندوز ميباشد ايجاد نمايد.
گزينه زير را انتخاب كرده سپس
next ميكن :
No, this answer file will be used to install from a CD
8- در اين صفحه گزينه مربوط به
I Accept … را علامت زده و next ميكن.

 9- حال تو صفحه اي را مشاهده ميكني كه با كمي دقت متوجه ميشوي گزينه هايي درون اين صفحه وجود دارند كه  در حين نصب ويندوز با آن برخورد کردی. شروع به تكميل گزينه ها به دلخواه خود كن.

 10- بعد از اتمام كار گزينه finish را بفشار. در اين قسمت مسيري براي ذخيره تنظيماتي كه انجام داده اي در قالب يك فايل پرسيده ميشود.  ميبايستي نام فايل را كه به صورت UNATTEND.TXT انتخاب شده به WINNT.SIF تغيير دهيد و يك نسخه بر روي يك فلاپي ذخيره کنی.

 11- از منوي FILE گزينه EXIT را انتخاب نما.

 12- اكنون  فايل اصلي را ساخته اي. فايل براي انجام عمليات نصب آماده است اما ممكن است قبل از شروع عمليات میل کنی كه نگاهي به محتويات  بيندازي. (ممكن است بخواهي پارامترهاي اضافه تري را نيز به فايل بيفزايي. در صورت امكان با بخش HELP برنامه SETUP MANAGER مشورتهاي لازم را انجام ده.) براي اين كار فايل ساخته شده را در برنامه NOTEPAD باز نما.  ميتواني خطوط ديگري را نيز برحسب نياز براي فعاليتهاي ديگر مثل تعيين پارتيشن نصب ديسك سخت يا تبديل سيستم فايل به NTFS معين نمايي. جزئيات مربوط به چگونگي انجام اين كارها را ميتواني در داخل فايلهاي كمكي موجود در داخل Deploy.CAB مشاهده نمايي. اگر در داخل فايل هرگونه تغييري را اعمال كردي ، فايل را ذخيره كرده و آنرا ببند

 13- فايل را بر روي فلاپي ديسك كپي نما. سپس كامپيوتر را از طريق سي دي راه اندازي كرده و فلاپي را در داخل درايو فلاپي قرار ده. ويندوز به صورت خودكار تنظيمات معين شده را مورد استفاده قرار ميدهد.

خواجه دم نزد و در دم شهادتین بر لب جاری ساخت .

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

ميان ابروان تو را من نشانه اي كردم

نيام عشق شدن را ترانه اي كردم

زمان گذشت وليكن صداي شادي من

هزار كوه ببوسيد و عاشقانه اي كردم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

از همه جا هجوم آوردند،جاي دستهايشان چنگالهاي بزرگي بود كه مثل مارهاي  روي دوش ضحاك حركت مي كرد و در هم مي پيچد .آنطرف تر عده اي نوزادي رادر حاليكه با سس وآبليمو خوب ماساژ مي دادند به هم تعارف كردند .چند زن ديگهاي بزرگي را به سمت او آوردند ، داخلش تا چشم كار مي كرد تاريكي بود ،صدايي كمك مي خواست و او را به اعماق تاريكي مي كشاند...كنار نورهاي اصلي مردي با گوسفند برياني تانگو مي رقصيد ...اركستر مجلسي مي نواخت اما خواننده كه زبانش مثل كراوات تا روي شكمش بيرون افتاده بود زنبورهاي زيادي را مست كرده بود .گوسفند بريان چرخيد و دسته گل پرتاب شده را همان دختري گرفت كه از اول جشن مثل سايه دنبالش همه جا مي رفت . با لوندي خاصي به سمتش آمد اما چند قدم مانده به رسيدن اندام باريكش باد شد و بالا رفت و كمتر از چند پلك زدن در آسمان شب گم شد ...زنها ديگ را عقب بردند وآقاي ميم از خواب پريد .

آشفته دنبال ليوان آب گشت اما يادش آمد قبل از خوابيدن آن را ريخته هنوز در حال نفس زدن بود چراغ را روشن كرد، بي دقت  دست برد از كتابهاي كنارش يكي را برداشت و از جايي شروع به خواندن كرد .

 

ــ‌ : وقتي به لبخند طرف مقابل خيره اي سرعت حركت زمان را درك نمي كني حتي مقياس گذشت زمان از دست مي رود يا چنان تغيير مي كند كه تنها خيرگي هيولا وار نگاه تو باقي مي ماند ...گاهي، البته شايد گاهي حركات ناموزون هم كار آمد به نظر مي رسند .مثلن يادم است مردي كه گردن كوتاهي داشت و بريده بريده مي خنديد حواس مرا به سوي خودش مي كشاند.اما من نمي دانستم كه اشتهاي فهميدن ساده لوحانه ترين احساسي است كه دارم چرا كه قيمت فهميدن تنها در به كار بستن معني مي شد نه انباشتن آن ...

آخرين نامه / امضا دوست تو

برادر ترين برادر دنيا

 

آقاي ميم از اين نوشته ي بي سرو ته بعد از آن كابوس چيزي نفهميد ،روي جلد كتاب را نگاه كرد تا عنوان آن را بخواند اما در حالي كه تمام حروف را به خوبي مي شناخت وسالها با آنها سرو كار داشت نمي توانست عنوان يا نام نويسنده را بخواند اول احساس كرد چيدمان آنها غير متعارف است تك تك آنها را تشخيص مي داد اما وقتي دو تا از آنها كنار هم قرار مي گرفتند انگار كه دانايي آقاي ميم هم از بين رفته باشد تبديل به نوشته اي بيگانه مي شدند كه هيچ ازشان سر در نمي آورد .اين نفهميدن آنچنان او را تحت تاثير قرار داد كه ناخود آگاه به گريه افتاد و روي كاغذي كه از بين كتاب بيرون زده بود شروع به نوشتن كرد . 

 

ــ : روح من شكاف عميقي برداشته ،... هيچ فكر نمي كردم لحظه تركيدن بغض ام ميان جمعي باشد كه فقط بي منطق شادي مي كنند .تا به حال به از دست دادن فكر نكرده بودم يا شايد هيچ وقت از دست دادن اينقدر برايم درد ناك نبوده...شيشه هاي رنگي بسياري جان مرا آزار مي داد و در آن لحظه من به آرامش تاريكي فكر مي كردم جايي كه صورتم بي هيچ ملاحظه اي گرم و مرطوب شود ...

من ... الــ

 

 

دوست آقاي ميم كاغذ را همانطور كه بود روي ميز گذاشت و او را بيدار كرد .

و در حالي كه كتاب را سر جايش مي گذاشت با اشاره به همراه او گفت : بهش برس صب تاحالا ده بار زلزله شده ...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


  

دوست آقاي ميم مثل خود او بد قول است .البته هر دوي آنها مي دانند اين كار خوبي نيست اما ترافيك هميشه كار خودش را مي كند .

آقاي ميم اواخر جدول روزنامه است وخدا خدا مي كند اگر چراغ زود سبزشد لااقل تصادفي چيزي به تمام شدن چند سوال آخر كمك كند . به ساعتش نگاه مي كند هنوزچهل وپنج دقيقه تا وقت قرار مانده ...

تحمل دروغ ، و سكوت در مقابل زهر دردناكش ـ

 او با اينكه پنج سالي مي شود جدولهاي سخت وسخت تر را حل كرده اما جواب اين را نمي داند .

 مسافر پشتي : خفه خون آقا ... يا خفقان

ميم : پنج شيش حرفي نيست !

راننده : خب پس بينويس حماقت ..بينويس شايد ما برديم ...

ميم : گفتم كه پنج حرفي نيست ، تازه اين كجا يه همچين معني اي مي ده ؟!

راننده چند تابوق زد و به چند تا موتوري بد وبيراه گفت كه مثلن حواسش نيست ...

خانم پشت راننده بي مقدمه گفت: توان‌!؟

ميم نيم نگاهي به پشت انداخت وگفت نه خانم چهار حرفي هم نيست هفت حرفيه به خاطر همينم توش موندم ...

خانم : چن تا حرفش در اومده؟

ميم : يه جايي هم هس هيچكدوم از حرفاش نه در اومده نه در مياد...تكه ! جدول را روبه پشت مي گيرد و نشان مي دهد .

راننده ولو خنديد : در مياد ، ...شوما حرص نخور هم تقش در مياد هم حرفش هم خبرش ...

 واز آيينه چشمكي حواله دختر جوان كرد و به خنديدن ادامه داد.دختر عصباني شد ودر را محكم كوبيد وپانصد توماني مچاله اي را درون ماشين پرتاب كرد و گفت : حيوووون !

 مسافر پشتي با عصبانيت گفت :مرتيكه خجالت نمي كشي ؟ اگه روزه نيستي به ما مربوط نيست لااقل رعايت كن ...

راننده با خونسردي آروغي زدو گفت : چار ديواي اختياري ...روزه آدما رو بهتر مي كنه ما كه هنوز آدم نشديم ... اصلن كي با اين خرحماليا آدم شده كه ما بشيم شمام ناراحتي پياده شو  داداش تازه يه ساعت ديگه ام عيده مباركااا...و چند تا بوق زد و دوباره به خنديدن ادامه داد .

آقاي ميم ناراحت شده اما مطمئن است پياده شدن همان و تا سر قرار گز كردن همان . او مي داند در روابطش با ديگران تنها چيزي كه نقش يك حلال را  عليه او بازي مي كند و پايداري او را در هم مي شكند دروغ است و به اين مسئله هم آگاهي دارد كه مقابل آن درست مثل كودكي شير خواره است كه جلوي حيواني درنده افتاده باشد .

دوباره به جدول فكر مي كند  ترافيك است و يواش يواش دارد دير مي شوداما بهتر از معطل شدن كنار خشكشويي و سيخ همه جا را نگاه كردن است .فكري به سرش مي زند و روزنامه را كمي  به طرف خودش مي كشد و آرام دو تا از خانه ها را سياه مي كند و باقي را با سياست پر مي كند.

وجدان ميم هم با او موافق است و تاييدش مي كند :چون اون ستون هيچ تاثيري در كل جدول نداشت پس خيلي تفاوت نداره... تو كار درستي كردي تازه از كجا مي خواستي يه كلمه هفت حرفي پيدا كني ؟ بهت قول مي دم تو لغتنامه هم نيس ...

صبوري ... آقا ببين صبوري نيست !

ميم : گفتم كه پنج حرفي نيست عزيز جان .

مسافر پشتي طوري كه  انگار كه از همه قضايا  با خبر باشد گفت خب شمام سخت نگير دو تا خونشو بي خيال شو رفيق ، چك كه نيس توفيري داشته باشه به حال كسي ...

آقاي ميم با حول و ولا برگشت وگفت :دروغ كه هست نيست ؟! اما خيلي زود شرمنده شد و از رفتار تندش عذر خواست .

او پشيمان شد اما كاري بود كه شده و نمي توانست اون دو خانه سياه رو مثل اولش سفيد و خالي كنه .وقتي درست به ساعتش نگاه كرد متوجه شد تقريبن ده دقيقه از زمان قرار گذشته و هنوز دو تا چهار راه ديگه مونده ...تصميم گرفت از ماشين پياده بشه اما منصرف شد .

با خودش فكر كرد هر كسي تو ترافيك مخصوص خودش گير كرده...من تو انبوه ماشينا و دوستم شايد تو ترافيك روابط خانوادگيش و اين راننده بي خيال تو شلوغي چرت وپرت گفتناش اما همه تنها يك بهانه براي هم مي ياريم و هميشه براي هر كاري ميگيم ترافيك بود ببخشيد و همه هم تنها يك فكر مي كنن و اين شلوغي توجيحي سالهاست جا افتاده و تعريف پيدا كرده ...

 بوق ممتدي ميم را به خود ‎آورد تا بي مقدمه به راننده بي ملاحظه كناري پرخاش كند اما ديد راننده كه انگار بوق را با پدال گاز اشتباه گرفته همان دوستش است .

اخمهايش باز شدو با لبخندي سلام كرد .اما دوستش به او نگاه سردي كرد و او را نشناخت، و از راهي كه باز شده بود جلوتر رفت بدون اينكه حتي يك بار ديگر سرش را به طرف ميم برگرداند يا آشنايي دهد .

ميم فكر كرد  مكان ثابت قرار اين سالها بيشتر براي اين بوده كه همديگر را از روي آن بشناسند ونه جايي براي ياد آوري خاطرات گذشته ؟...و احساس بدي درونش شروع به شكل گرفتن كرد ه بود كه صداي اذان از همه جا بلند شد و راننده بي مقدمه او را ماچ محكمي كرد و گفت : عيدت قبول !

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


باسن بزرگ عشقویسکی كه روی صندلی ریاست پهن بود شروع به تاب خوردن کرد.

هنرمند ِعینکی میمونف  توی ذهنش به دنبال جمله ای کوتاه ومتقاعد کننده ميگشت.

جناب رییس، بنده ی حقیردرنظردارد ( البته اگه ازديدحضرتعالی مانعی نداشته باشه ) دراین مجموعه ی فخیم فرهنگی نمایشگاه کوچکی به نام "روشهای ایده پردازی " برپا کنم نه برگزار نه ...

عشقویسکی لرزش گرفت و با خودش فکر کرد : بازیه آدم علاف دیگه كه مثه آدامس مصرف شده مي خواد خودشو بچسبونه به ته كفش هنر و روشنفكري و ...

به ساعت جیبی اش نگاهی انداخت ، هنوز نه نشده او باید با یک تازه کارعینکی سروکله بزند ، دست به عکس روی میزکه تمام مدت می خندید برد واونو کمی پیش کشید و شروع كرد پشت گوشش رو ماليدن و بدن اينكه به ميمونف نگاهي بندازه گفت :

ببین رفیق ، ما امسال یه برنامه ی سالانه برای مجموعه تدارک دیدیم که می تونی روی بورد پشت سرمن ملاحظه کنی ، کارهای خارج ازبرنامه روهم درصورت تایید مقامات ذیصلاح و مجوز بند "هروبر" به شورا می بریم تا تصمیم گیری بشه ، شما که مجوزبند " هروبر" رو ندارید ، دارید؟

میمونف با تردید پرسید" مجوزبند ِ ...؟

عشقویسکی سرش رو کج کرده وادامه داد:

ازسال هفل هشت توی شورای عالی انقلاب فرهنگی یه کانونی تشکیل دادند که اعضای اون روبراساس اعتقاد قلبی به حزب وسوابق فعالیت سیاسی جذب مي كنند اما شاخصه ی اصلی این افراد عدم تشخیص هرّ از برّ بود ، همین موضوع سبب نام گذاری این مجوزگرانبها به " هروبر" شد ، راستی این ایده ی براندازی که گفتی منظورت چی بود؟

میمونف که ناگهان متوجه سوتفاهم پیش آمده و وخامت اوضاع شده بود ابتدا ازترس توی صندلی فرورفت وبعد خشکی لبهاش رو با نم زبونش گرفت...ایده پردازی قربان ...، یعنی دقیقا چطوربگم یه اصطلاح فرانسویه ..

عشقویسکی که تازه سوراخ دعای دست به سرکردن مشتری سحرخیزشوجسته بود فریاد زد:

یعنی من ، زنادار عشقویسکی پس ازطی تمامی مدارج فوق تخصصی هنر، و مبارزه مستمردر جبهه های جنگ علیه فاشیسم جهانی ، زبون فرانسوی حالیم نیست ؟ می خوای بدم پرونده توبکنن توپاچه ات مرتیکه ی مزلف ، شما جوجه هنرمندا هنوز سرازتخم بیرون نیاورده خیال خام برتون داشته که روسیه کشور ِ متحد ِ شعار" همه برای ممه ، ممه برام کمه " رومی تونین با این تظاهرات غربی به هرج ومرج بکشونید ، پاشو تا ازدایره ی انصاف خارج نشدم بزن به چاک مقلد وطن فروش ! توی اداره ی ما یکی ازاون فیلم های پداگوژیکی مزخرف روبه صد تا نمایشگاه براندازی نمی فروشن ... و وقتی احساس کرد که دیگه کافیه چشمهاشوآهسته بازکرد وصندلی خالی میمونف رو دید ، پرونده شو گشود وروی قسمت " نظرممیزهنری" با خط نستعلیق نوشت : برگزاری نمایشگاه فوق به ضررمصالح حزب و کشورتشخیص داده شد تقاضای پیگرد هنرمند مزبوررا تا حصول نتیجه وانعکاس به اداره فرهنگ ازدستگاه محترم اطلاعات روسیه دارم . ریاست محترم ملاحظه فرمایند.

 امضاء عشقوویسکی

هرند’ف كاغذ رو از نزديكي صورتش با عصبانيت دور كرد و در حالي كه داشت آب ليموي خونگي مي گرفت با حرارت گفت : عياااااااال

با اينهمه بالا بردن آمار كتاب صد تا يه غاز ديگه نمي دونم بايد چي كار كنم زنگ بزن آقا رو پيدا كن.

ـ آقا ماه عسل رفته بلاد كفر تا سه ماه ديگه ام نمي ياد .عيال اينوگفت و دباره چپيد تو مطبخ .

 هرندف بلند شد و كتاب قانون رو بداشت و تو بخش ه  گشت پي  هرو بر  اما هرچي جست چيزي نيافت . ياد قديما افتاد كه تو پترز بورگ شبا پا منبر رفيق كافي يف چه عهد ها كه با رهبر حزب نبسته بود .سري تكون داد و لبخندي زد و آهي كشيد . شروع كرد شماره گرفتن  به خيالش شجاعويچ  معني اونو مي دونست .

بووووووووووووووق     بووووووووووووووق    بووووووووووووووووق  مشترك مورد نظر در سواحل آسمان به سر مي برند . لطفن بعد از انتخابات تماس بگيريد يا يك شيشكي محكم ببنديد تا شايد جواب دهند .

هرندف شيشكي محكمي بست و منتظر شد  ...منشي شيشكي محكمتري بست و پيغام را تكرار كرد و همين باعث بسته شدن نطفه بغضي در گلوي كوچك هرندف شد . نامه را دباره مرور كرد اما چيز قابل دركي در آن نيافت و عصباني شد .

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


مردم شروع كردن به پراكنده شدن، آقاي ميم هم آهسته عقب گردي كرد وبا بي ميلي چشم از مرشد برداشت . كمي كه دور شد هنوز صداي نخراشيده لوطي به گوش مي رسيد كه فريادمي زد معركه تعطيله !

بعدازبازارچه قدیمی ، امامزاده و رد شدن ازسرپل به ابتدای خیابان پهلوی رسید.

چنارهای بلند قامت با سرعت بسیارکمی مشغول سقوط به کف خیابان بودند اما ماشینها بی توجه به احتمال چنین حادثه ای عکس درختها روتوقاب شیشه ای خودشون ثبت کرده وازلابلاشون به جلوپیش می رفتند.

آقای میم باهیجاني شاعرانه داشت با یکی ازدرختها دیده بوسی می کرد که بوق اتوبوس بند نازک شیفتگی شو پاره کرد .

از فکرش گذشت که بی خیال پیاده روی بشه و با یکی ازهمین سریع السیر هاي بي كله خودشو به منزل برسونه ولی دلش نیومد تا ازلذت وقت گذرونی توآخرین روزهای شهریور دست بکشه ، پس به راهش ادامه داد.

یاد دانشگاه افتاد و خاطرات يك سال قبل و . خوشحال شد که حداقل تا زمانی که رییس دانشكده تعلیق اش کرده ، ديگه مجبور نيست به خاطر شندر غاز حق دستياري هر روز تو چشاي وغ زده ي چهل تا دانشجو خيره بشه بدون اينكه بدونه اونا چي مي خوان .

ازکنارپیرزنی که ساک مشکی بزرگی پر از انواع خوراکی را با دشواری حمل می کرد رد شد و نيم نگاهي به اون انداخت .پیرزن توی نگاهش پرازتمنای کمک بود اما آقای میم نمی خواست بعد ازمدتها تفریح کوچکش روازدست بده ، خانم سالمند از بی توجهی آقای میم به تنگ اومد و صداش زد:

مادر اینهمه بار سنگينه برام ... امشب مهمون دارم ...خير ببيني !

آقای میم دیگ غیرتش جوشید و ازرودرواسی بود یا خیرخواهی ، ساک مادربزرگ ناخوانده را به دست گرفته باهم به سمت مقصد حرکت کردند.ساعتی گذشت . آقای میم که ازرسیدن به منزل پير زن ناامید شده بود مدام ساک سنگین را این دست و آن دست می کرد اما مادربزرگ خوشحال از داشتن نوه ای غیورحالا خمیدگی پشتش را صاف کرده بود وبه عابرین لبخند مي زد.

ميم پرسید:اگه خیلی دیگه مونده اجازه بدین من یه ماشین دربست بگیرم تا شما روبرسونه...

پيرزن گفت: معلومه خيلي پول دار نيستي اما تميز مي گردي . رسيديم خونه من يه كت دارم كه فكر كنم قسمت تو باشه بر عكس اينكه تنته درست قاعده خودته ، آقايي مي شي توش . یکی دوتا چارراه دیگه زحمت و كم مي كنم ، حیف نیست تو هوای به این خوشی ، آدم زود برسه به خونه اش؟

آقای میم گفت به حساب خودم .اما پيرزن با علامت دست و خنده اي كمرنگ پيشنهادش را رد كرد .

 ميم كلافه ، برپدرومادرنیکوکاری وهوای خوب وقدم زدن درایام بیکاری ، همزمان لعنتی فرستاد و عهد کرد بعد از اين اوقات فراغتشو توی ایوون با پدر بزرگ و گرام وروزنامه سپری کنه. شايدم رو تراس بشينه مردمو ديد بزنه ...

در همين آن خدا صداي بنده شو شنید و مادربزرگ با دیدن بدن سرتاپا خیس عرق نوه ی عزیز، دلش به رحم اومد و روبروی نانوایی ِ كنار قهوه خونه اجازه ی اتراق داد. تا يك دونه سنگك داغ بخره .

آقای میم هم با ديدن غفلت پيرزن ساك روگوشه ای رها کرد و درون  اولین تاکسی پريد،اما كمي كه دور شد نخي دور انگشت سبابه اش ديد ، نخی قرمزرنگ که  معنی خاصی رو براش تداعی نمی کرد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

آقاي ميم صورتش را زخم كرد ،اما به روي خودش نياورد و ادامه داد.سرود ملي پخش مي شد و خون قطره قطره قوس صيقلي كاسه دستشويي را شبيه لباس گل گلي خانم  ي  مي كرد .

آقاي ميم هميشه وقتي شروع به اصلاح زير گلويش مي كرد اصطراب عجيبي نسبت به حسن ظن خودش به خودش پيدا مي كرد .و اين درست لحظه اي بود كه ياس او را از پا در مي آورد وطبق معمول هر شنبه افت فشار آقاي ميم مثل سقوط سهام بازار بورس ضربات سنگيني بر پيكرش وارد مي كرد . و تنها صداي مترنم خانم ي يا داد وهوارهای عمه خانم بود كه كه مي توانست اوضاع را كمي بهتر كند كه متاسفانه هيچ كدامشان در دسترس نبودند .

آقاي ميم مي دانست هيچ ربطي بين خودش و خانواده دوستش پيدا نمي شود و قبول كردن ميهماني شام يعني دردسر مطلق ! اما با همه اين حرفها و تحمل افاده ها و دخالتهاي همسر دوستش در باره روابط خصوصی او قبول كرده بود پنج شنبه شب معمولي را بگذراند.

اما حالا كه داشت صورتش را اصلاح مي كرد غرغرهاي آن دو كه در مورد سلامت يا عدم سلامت او چانه مي زدند . باعث عصبي شدن و زخم كردن صورتش شد ،اما به روي خودش نياورد و به كارش ادامه داد .

خون زير تيغ و روي صورت آقاي ميم مثل خمير ريش تراشي ماليده مي شد . دوست او كه از زمان تولدش تا حالا شايد پانصد كلمه بيشتر حرف نزده بود آرام در زد و پرسيد : خوبي!؟

آقاي ميم با عصبانيت در را باز كرد و خيلي جدي به اوخيره شد و فرياد زد : منظورت چيه ؟!!

و دوستش لبخند سردي زدو ادامه داد  : چقدر قرمز بهت مياد .

آقاي ميم در دستشويي را محكم به هم زد و همين كه بر گشت تا رو به آينه باقي كارش را ادامه دهد خانم ي را ديد كه ميان بخار گرفتگي آينه در نزديكترين فاصله ممكن لبخند زيبايي روي لبهايش داشت و بدون پلك زدن ،مستقيم به او نگاه مي كرد .

 آقاي ميم بعد از كمي مكث در حالي كه پلك نمي زد شروع كرد به تراشيدن  زير گلويش  و همين كار باعث شد خون آنقدر روي آينه بپاشد  تا ديگر نتواند خانم ي  و لبخند ش را ببيند .

زن خانه غرغركنان در حال چيدن ميز صبحانه بود و صداي مجري بي مزه  تلويزيون كه در حال صحبت با يك مربي بوكس بود به گوش مي رسيد ...دوست آقاي ميم رو به زنش گفت : خوبه !

و زن شروع كرد در مورد مشكلات شب گذ شتشون سخنراني كردن ...

آقاي ميم همه جا را با شلنگ بلند توالت آب گرفت. بيشتر از هر جاي ديگه  آينه بود كه شسته شد اما علاوه بر خودش چيزي تو اون پيدا نكرد فقط بعد از هر بار آب گرفتن روي اون صورت خودش بود كه آرام شره مي كرد .

آينه رو باز كرد و از داخلش چسبي روي شكاف چسبوند، بعد اونو بست و به سرعت براي صبحانه حاضر شد . خيلي موقر پشت ميز نشست و منتظر اون دو تا شد تا اينكه آمدند و دور ميز نشستند .زن متظاهرانه شروع به دعا خواندن قبل از غذا كرد .آقاي ميم بدون توجه خم شد و لقمه ناني گرفت براي خوردن اما وقتي تنها صندلي خالي پشت ميز رو ديد. خون گلویش خيلي آهسته از زير چسب جوشيد و قطره قطره روي لقمه چكيد.   

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر


لوطی گوشه چشمی نازک کرد که یعنی خاک شو.

حضارقهوه خونه درست بخاطرنمی آرن چقدرطول کشید اما درواحه ی نامحدودی اززمان ، جوون رعنا تبدیل به تل کوچکی ازخاک نرم گشت.

لوطی کتش رو به روی شونه هاش کشید وبه عزم خروج ازمجلس اول براه افتاد.

توی کوچه پس کوچه ها می چرخید درحالی که نوچه هاش با فاصله ی کمی ازاون درگوش همدیگه پچ پچ می کردند و لبشون رو می گزیدند.

نرسیده به چهارسوق بزرگ مرشد رو دیدند که معرکه به راه انداخته بود وجمعی از کارگرهای ساختمونی وزنهای خیابونی به دورش حلقه زده بودند.

هرکی بنده ی خداس بگه یا خدا تا مرشد بره سر اصل مطلب.

جمعیت زمزمه ی نامفهومی کردند تا مجلس مرشد پا بگیره.

مرشد دستی به بروبازوش کشید و نعره زد"

یه مرد می خوام پیش قدم شه وزنجیرپولادی مرشد رو محک بزنه.

بعد بی اعتنا به نگاههای سرد جمع ، زنجیروقفل زد وخودشو به بند کشید.

حالا با سه تا صلوات مرشد پنبه ی این آهن آبدیده رورشته می کنه ... بشمر...

لوطی اما گلویش هنوزپیش نخ قرمزرنگ گیرکرده ومتوجه برنامه هایی که پی در پی توسط مرشد اجرا می شد ‌نبود.

برنامه آخر، مارگیری بود ومرشد که عرق ازهفت بندش جاری می چکید حالا با نفس هایی شمرده ، داستانی ازخطرناکی کفچه ی خراسانی سرهم کرد.

دست بدرون جعبه رفت ومارخماری روبیرون آورد ه روی زمین رها کرد، ماربینوا سعی کرد به جعبه برگردد اما مرشد با ضربات دست اونو تحریک به اجرای نمایش کرد.

لوطی که بخودش اومده بود ناگهان با دیدن مارچندش اش شد ، به میون معرکه قدم نهاد وبا حرکتی عصبی سرماررو به زیرکفش اش خرد کرد، ماردرحال چشیدن طعم تلخ مرگ با دنباله ی کوتاه بدنش بدورپای لوطی پیچید وزورآخرشوزد.

مرشد فریاد زد:

آهای ...( که لوطی بهش غضب کرد ) مرشد سربه زیرانداخت ودم برنیاورد.

لوطی روبه جمعیت سرشوق اومده کرد وگفت"

معرکه تعطیله ، چراغ مرشد رو داشی روشن می کنه (بعد با زهرخند ادامه داد) صد البت اگه فیتیله ش هنو شعله بگیره.

این داستان ادامه دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

دريا، سخن پراكن ِ حراف

الهام راز مرا در كفي سپيد

آورده برد

آورده خورد

 

صحرا ، با افقي نيمه  پوش، تيره لخت

الهام راز مرا

از شكاف خاك

آورده برد

آورده خورد

 

مستانه شاد نباشم اگر

چون بلبلي كه عقل

از سر پرانده باشد و منقار قلب را

تا انتهاي باز به آواز ببخشد...

چون بلبلي

از سر پرانده عقل

عاشق نباشم اگر

الهام راز مرا بر ملا كند

با اين سپاه منهدم شيش وبش

در هندسه ي كاسه ها به فكر

مستانه شاد نباشم

اگر ندارد!

 

الهام  راز من

افسانه ي كليد شكسته به آسمان

پرواز مي دهد

و من

آنسان پرنده باز ِ ماهر ِ خوبي نبوده ام

من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام

زيرا قفس صداي مرا خسته مي كند

من

پرواز بوده ام

و هيچگاه آسمان در خاطرم نمانده

جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس وقزح در پي ام شتافت

وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود

من آه بر كشيدم

چندان كه سوخت پرهاش و تنها پرواز ماند

من!

 

دريا سخن پراكن حراف

جسم نور را

چون رازهاي دور به ساحل حواله كرد

نه !

جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس و قزح در پي ام شتافت

وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود

ديگر سكوت نكردم

پُرسان پرسان ِ راز خويش

 

اما چه سود

الهام  راز مرا سر بريده بود

من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام

چون خويش در قفس قوس و قزح

با دانه هاي بال بال ِ مرگ ، هم خانه كرده ام

 

الهام راز من مرا سر بريده است

و بر ملا شدن

اينجا حضور ساده ي زخم جدايي است

بر جاي جاي  ِ بَر

هم چون شكوفه هاي غريبي ، از بهار

صد سال پير تر

دريا

صحرا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر


لوطی صالح دست برد به لنگشو و چند باراونو دورمچش پیچید و باز کرد،اما هیچ به یادش نیومد که برای چی اومده بوده قهوه خونه.

به نخ دورانگشت سبابه اش نگاهی انداخت که پریشون احوالش کرده بود، نخی قرمزرنگ که  معنی خاصی رو براش تداعی نمی کرد.

صفر پخمه که نقش نوچه ی اول رو بازی می کرد متوجه شد و گفت:

لوطی ، شاید اراده کرده بودی امروزپوزه ی اصغرتلمبه رو به خاک بمالی یا رخصتی بدی بریم تو گود زورخونه یه چرخی بزنیم.

جعفرجنی آب دهنشوقورت دارد و هن هنی کرد تا صداش دربیاد:

شایدم نوبه ی حق وحساب کسبه ی بازارچه س.

لوطی صالح دست برد به موهای جو گندمی اش وگفت:

نقل این حرفا نیس، گمونم یه حکمتی تواین فراموشی هس وگرنه ....

درب قهوه خونه صدایی کرد وروی پاشنه اش چرخید ، آژان حکومتی چشمی دووند و تا نگاهش با لوطی تلاقی کرد بی معطلی پا پس کشید وبا سرعت زد به کوچه.

همه ی حاضرین ازجمله پیرمردهای بی دندون قهوه خونه با دیدن این منظره زدند زیرخنده و بعضی هم چایی پرید توی گلوشون و نزدیک بود خفه شن...

لوطی بی توجه به شلوغی اطراف فکر کرد چقدرباید پیرشده باشه که ...

برای سلامتی جونمرد محل صلوات بلن ختم کنین.

همه صلوات فرستادند و لوطی سر چرخوند تا صاحب صدا رو پیدا کنه.

برپدر و مادر صلوات فرست رحمت...

که لوطی امون صلوات سوم رونداد وسررشته ی سخنشو برید.

نفس ات حقه جوون ، یه منبر هم بیا سرمیز ما

جوونک برخاست وبه لوطی نشون داد که علاوه برقد بلند ، عضلات ورزیده ای هم داره.

با کت کوچیکی که به تن کرده بود ؛ سرآستین های سفیدش به چشم می اومد.

اومد و به آرامی کنارمیزایستاد اما هیچ کدوم ازنوچه ها جایی برای او خالی نکردن، جوون بی اعتنا به این عمل یه صندلی ازمیز بغلی برداشت وبه زحمت هلش داد میون حلقه ی جاهلا.

لوطی رو کرد به صفرو با تلخی گفت:

قدیما مهمون حرمت داشت صفر...

صفر سرشو اونقدرانداخت پایین که گردی کلاهش صورتشو پوشوند اما همه درآخرین لحظات دیدند که رگ زیرچشم صفرمث قلب قناری افتاده به تند زدن.

لوطی از جوون پرسید:

اینطرفا ندیده بودمت ، غریبه ای یا کم پیدا؟

یه مدتی تو زورخونه ی پوریای ولی کشتی می گرفتم ، گفتن بیام خدمت شما.

لوطی پرسید:

حالا اومدی گرد وخاک کنی؟

جوون با شرم پاسخ داد:

شرمنده می کنید ؟ اومدم خاک شم اگه قابل بدونی ...

 

 

این داستان ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

مي خواهم ... مي خواهم...من با قرار ملاقات عشق ورزيده بودم، چرا كه بر قرار من كسي نبود تا ستاره ي سوسو ي اين تاريكي شود...شب را چگونه با آماده باش و بوي پوتين در خيال تو قيقاج روم ...

گفت : هي بابايي... بد قاطي پاتي كردي... رفتي پي كارشا ! بدونن دس رشته اي... بچپون تو درز تخت ، چون دس ِ منم بيوفته كرام الكاتبينم باس مرثيه خونيتو كنه ...

من آرشه ام ، تو باريكاي ساز زنانه ؛ تن به تن صدايمان مي زند به كمر كش رمز و تحرير....سپيدهاي من بيشتر، تو سكوت و چنگ نقاشي كن بوم كتفهايم را ...

گفتم : فاصله مثه مرگه كم و زياد نداره...متر و معيارشم قد ِ خودته...انگار پست داشته باشي و تنگتم بگيره ، باس خيره به افق خبر دار خودتو خلاص كني ...اضاف كه بخوري كم مياري تازه ...

اينجا دياريست چنان مصدوم از برگه هاي عقل ِ اين و آن ؛ كه خانه اي زيبا از فرط پيچ ِ پيچكها مخروبه شده باشد .

گفت : ميگن صب عاشقي شب فارق !؟ دس مريزاد داره....

گفتم : عشق و لوندي دوتاست اما دلبري فقط يكيه !بازيگوشم ،اما صد سالم اضاف بخورم يادم نمي ره اون روز چي شد ...انقد كه باز وقت عشق بازي طرفو اشتباه صدا مي زنم ...يه طوري كه فكري مي شه راستي يكي ديگه س...بعدش من مطمئن مي شم كه گند زدم دباره ...

محافظان زياد گاه نفس كشيدن يك شاهزاده را به مخاطره مي اندازند .محافظان زياد شاهزاده را مي كشند .

گفت : سرتق قپه داره صبگا كه خواب بودي مي گف هر کسی چند بار تو زندگيش بهش الهام ميشه  و باس از اونا درست استفاده كنه ...

 پا برهنه پريدم كه‌ : ريده به الك مرتيكه، كي ميتونه تو زندگيش يه الهام بيشتر داشته باشه ؟!بش بگو نشاشيده شب درازه... . گاله رو وا كرده همينطوري کتره ای سقراط بسته به نا فتون ...شمام خر  ِبي گاري ! 

مي دانم شمايل عشق را  ” كليمت “ هم زير كشيدنش زاييده...حتي تبحر دردناك من هم نمي تواند شكل پخته اين سالها را روانه ي نامت كند و تو را همان قدر كه زيبايي ...ما گمانه مي زنيم آن هم خام دستانه ، در محضر نمونه اي بي نظير و نظاره ...

 گفتم : بي خيالي بي مرامي مياره بي مرامي لا قيدي ...حالا هي بگو يه شب هزار شب نمي شه ...مي دونم شب نعشگياي تو  تو قصه هاي شهرزادم مي ره آخرش ، اونوقته كه خرام واست دربستي عرعر كنن :

در اين دنيا كسي بي غم نباشد

اگر باشد بني آدم نباشد !! 

گفت : ما خيالمون به خالش بسته س ، حالا تو بگير اصلن بره جراحي پلاستيك ...دو تا پنج سيري بيشتر ، مي دوني كه نبودن عين زياد شدن بي مصب ... .

بعد ِشيپور شب ، تو را چون ملافه اي نرم روي خود مي كشم ... 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 5:24 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

 

برادرانی چه به رد ِ گلم ِحگیر خیره و درهمه حال چه نشسته و خوابیده مشگول عبادات یومیه هستید ، این نامه ی مفتوح وصیت مردی عارف بالذات در احوال شیخ و شیوخ راستین دنیای فانی یالانده می باشد.

طبیعت باهاری یعنی خلق و خوی دمدمی ... آقا جون اینو گفت و معطل نشد پدرم فکراشو سامون بده برای جواب ، روی زانوهاش یاعلی کنان برخاست و رفت که توی حیاط وضو بگیره ؛ آخه یه چن دقیقه ای از اذون گذشته بود و نماز اول وقت ازهر یکه به دویی واجب تر...

شما را توصیه می کنم به دوکتور، هرچند که زینب حسن پورباشید وشعهرهای کتٌه کلفتی بیرون بدهید ، چه دوکتورمحرم اسرارناشنیده ی حرمسرای هستی ست و گلب بیمار را با بالنی شبیه به یه چیزکوچولو بازمیکند و فوايد ديجري نيز دارد . البت به وقت خود و توان شما بندگاني وا مانده در اين بيقوله ي لا يتنا ها ...

حوض كه مثه هرسال عید با گلدونای شب چراغ احاطه شده بود . به فاصله ی كمي با صدای شلپ و شلوپ  نگذاشت سیلی آبداری که من نوش جان کردم روکسی بشنوه  و پدر بزرگ  مسح پاي چپشو مي كشيد كه سكته لباشو گاز گرفت و كج كرد .

شما را وادار می کنم به حامٌالی‌ ِ کف بازار، چه ازگرور شما کاسته ذخیره ی آخرت تان آراسته مي كند هرچند که مهندس چی باشید و هزار اوستا و حاجی جلویتان گد علم كنند مثل خيار چمبر... 

درحالی که توی چشمام اشک حلقه زده بود به سمت اتاق راه افتادم و توی راه شنیدم که پدر بلند گفت استغفراله...داشتم از چارچوب در می گذشتم که دست ِ گرمی منو زیرچادر سپیدش کشید و نوازش کرد.

شما را نصيحت می کنم به تجرد درعنفوان بلوگ و حشرات نفسانی و تحریکات زیر پوستی چه اگرزن خوب بود چه خدا نعوذبالله خود اولی تر بود به تاهل ولی چه شفایی ست نهفته دراین صیگه ی موقت كه درمان جاوانو  پير كپي اوغلي هَمَني در خود هضم چرده ... 

سرمو چسبوندم به دل مادر بزرگ وخودمو براش حسابی لوس کردم.مادربزرگ منو دلداری داد . ازش قول گرفتم این سفرکه به شاه عبدالعظیم مشرف شد دعا کنه توامتحانای جبرانی قبول بشم.منم قول دادم دست ازشیطنت بردارم وبچسبم به درس و مشق و ديگه تو نعليناي آقا جون ميخ سايه نريزم .

شما را دعا می کنم به گسل جنایت که مکافات عمل هزارباربهترست ازآتش جهندم ، چه آتش جهندم را با صدتا چپسول گيرمیزی هم نمیشه خاموش چرد.

توی تاریکی شب وقتی صدای سيرسیرک ها ازگوشه و کنارحیاط شروع شد ، تا زیرپنجره خزیدم و بعد زيرنورماه به عکس جلد جوراب زنونه ای که تو مدرسه ازبچه ها قرض گرفته بودم خیره شدم رو لبش يه نقطه برق مي زد بوسش كردم بازم برق مي زد .

شما را وصیت می کنم به سهمیه بندی درگفتارچون حرفی که از دهان بیرون ریخت به جوب رفته بازنمی گرده ولی دهن مردمو می شه سرویس چرد اگه در دروازه رونشه گل گرفت.

عکس زنی بلوند و دراز کشیده بود که داشت جورابی توری به پا می کرد ، پاهاشو يه طوري بالا گرفته بود كه خوشم مي اومد ، هرچه بیشتر به چهره اش نگاه مي کردم جزئیاتش محوتر  ميشد .

شما را دعوت مي كنم به سیب که اون میوه ی لعنتی رو حوا داد که آدمو لخت کنه ولی آدم اینگدر عگل داشت که اول سیب و تا ته بخوره بعد به عشگ خودش دست درازی بکنه پس معلومه سیب از عشگ هم مهمتره ...

شما را ترگیب می کنم به خداحافظی با عزت ، پیش از سلام بي جواب ... و به مرگ طبیعی بميريد بهتر كه جاي شك و شبهه ناك كمتر دارد . والسلام و ترحکم اله بینی و بینه فی حیاتی ومماتی وما تبعضوا ببعض تبعیضا نگطه !

صبح که بیدار شدم وقتي فهمیدم که زیر پنجره با اون عکس کذایی خوابم برده ، داغ شدم ديگه حتی روم نشد تا سراغی ازش بگیرم .  فكر كردم بهتره خودمو به مريضي بزنم .

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |