حاشیه ای برکتاب سلیمان در قصرسگ سیاه نوشته ی تونی مان
فصل اول
چه کسی مسئول اینهمه بی نظمی دردنیای کنونی هنراست؟
منتقدین پرت و پلا گو یا هنرمندنماهای بی مایه.
کتاب در دو سطر بالا با تمهیدی داستان گونه به جستاری می اندیشد که خاطرتان باشد یک
روز صبح توی شورت شما تخم دایناسور انداخته بودند تا در گوانتنامو یکی از زندانیان را
با این بهانه بکشند زیراخیه.
ضرباهنگ داستان با ورود فردی به نام سلیمان شدت می یابد و می رود از این جا به
پهنه ی دشت سینه های برآمده ی مانکنی در مزون دوپیه ماقوژ.
نویسنده اغلب اوقات بر گرده ی خواننده سوار است با هم بخشی از فصل - پاریس 1939
را مرور می کنیم:
"مرد حواس اش به قلاب ماهیگیری توی ویترین بود که یک تصویر روی شیشه لغزید و
به نرمی از مقابل چشمانش گریخت.
دختری بلوند، که نیمی از موهایش را سرخ کرده بود و ساقهای لاغری داشت.
مرد پیش خود فکر کرد بایس تیکه ی مالی باشه.
البته که بود و باید همین حالا از پی اش می رفت و سر یک کوچه باهاش می لاسید."
برداشت واپس گرایانه ی نویسنده از قابلیت های کلامی تا آنجا پیش می رود که نقش اول
داستان را به هر بی سروپای مادرقحبه ای می دهد الا به سلیمان که هر جا نامش می آید با
توتالیتربازی گِـل اش گرفته و او را دوباره گم می کند.
یا در فصل ماتم زده ی- قصر سگ با یک دیالوگ همه ی تنهایی ای که در سلیمان وجود
دارد را نشان می دهد:
"سلام موسیو اسلیم
سلام اما اسم من سلیمانه!
چنین اسمی توی لیست اداره آمار نیست
اما من وجود دارم و می تونید منو همین جا دم در لمس کنید
شما انحراف جنسی دارید؟
خب این که گفتین ثبت نشده یعنی چی؟
راستش باید بیاید اداره تشخیص هویت تا اینکه مشخصات شما رو با یکی از اتباع فرانسه
تطبیق بدیم ...
اما من فرانسوی نیستم و فکر می کنم شما حتی داستان اون انگشتر معروف رو توی کتاب
مقدس نخوندید
من بودایی هستم
خب دقیقا به چه چیزی اعتقاد داری؟
به قانون فرانسه "
در فاصله ی کمتر از یکماه از انتشار این کتاب دن جرانیمو منتقد شهیر اسپانیا طی مقاله
ای تند در روزنامه ی لاکارمون نوشت:
تونی مان بی اغراق از اون حرومزاده های یانکیه که لنگشو فقط تو مزارع آلاباما می شه
جست و بس!
۱
از مجموعه ی هردمبیل
از كجا كه مي آمديم ، بوي حرفهاي گنديده ي لاي كتابخانه ي راه گم كرده اي تنهااصالت بيني مان آزرد تا به كتابها بگوييم زباله و خود را به تلخند واريز كنيم.ما كه تنها دردسرهاي بي خريدار دنيا بوديم،از كناره ي جوي كر ولال به برگ خشكي كه خودش را در شفافيت لجن نگاه مي كرد ،با بي دست و پايي تمام مثل يك كرم خاكي روشنفكر سلام عرض كرديم، برگ از خجالت در چادر باد گريخت و سيفون مهر كشيد.
از كجا كه مي آمديم،تا آنجا مانده بود كه برسيم به بحثهاي عميق خاله زنكهاي تحصيل كرده ي خود ماني ،كه از تفسير گوشت كوبِ رستم و نقد سوراخ سفره ي حاتم گرفته تا هرز گردي زليخا در خيابانهاي عزيز پاريس روضه داشتند و خوب...
ما كه تنها درد سرهاي بي خريدار دنيا هستيم ،از مشت باز نشده دويدن تا پشت ميله را آنطورها هم كه مي گويند از ياد نبرده ايم ، هنوز هم بلديم از كوچه هاي تنگِ از دست رفته ي افكارمان ي كتي گز كنيم ودستمالِ يزدي كمربند كنيم توسر داش آكل چه هاي پش لب سبز شده ي كوچه...
از كجا كه مي آمديم ؟! شايدم اصلن نمي اومديم...شما رو حساب چي شام بار گذاشتين رو پالونِ الاغ بي پولي ِ خونه ،كه از پيري صداي بابا روهم به زور در مياره چه برسه بخواد عر بزنه...صَب مي كرديد ما كه اومديم با هم دور هم ي دس عمو زنجيرباف نيمرو مي زديم و با نمك ته طاقاري ِ همسايه ي ته بندي ِ مختصري مي كرديم.بعدش مي نشستيم لپّاي گل انداخته ي آبجي كوچيكتونو همچي بو مي كرديم، كه هر چي گرسنگي ِ اَ سرمون بپّره و باخ بره به سهله دارِ نبشِ چارراه ي طرفه ي رفاقت...
از كجا "ك" مي آمديم ؟! ما؟؟! ما "ك" نيومديم كه ،ما "ر" داديم زيرش مونديم بي مُهروسند ... جحازشم پيش كش،اصلن ديگه "ك" اومدن صرف نداره نه!
از كجا كه مي آمديم،كنج قفسِ دو تا مرغ عشقِ مطلقه ي دادگاه خونواده،عاقد سرِ ي پيچِ فرفري گم و گور شد ،انگار نمي دونس باس كجا بره و كجا باشه...
گره بندِ كفشمونو كه وا كرديم افتاد به دعاكه خدا عمرت بده مشكلمو حل كري ،خدا گيره ي مشكلتو حل كنه...كه ما اَ اون وخ تا حالا رو حسابش گيرمونو تو آب ولرم،با قاشق تقدير هم مي زنيم اما انگاري حل نميشه كه نه!لامصّب...
از كجا كه مي آمديم...چي...ها..؟!به شما كه چه !ببخشيد چه كه !!ما اَ كجا مي اومديمو چه ككي تو تُمبونمون به وعظ و خطابه نشسته بود...
ما تو رابوديم كه يهو بيخمونو گرفت... اَمون ُبرشديم...تاب جعده فرِ سيبيلامون شدوخورشيد خانومه خال بالاش ،فراقم چاقو كردن كشيدن رو گونمون واسه قشنگي ...دلت خاس... نه؟! فعلگي داره وَينه ما كه بخيل نيستيم خاطر خواه تو نخ كنيم واسه شبِ چارده....
سَ لام
سَ میم و هر سین که می کند سرخ
خرس عشق را به دراندن
درآندم که باستان گرم تو رُژ می زند
که آینه لبدار دار بلندست
و شعر بارور به سرت سینه می کشد
که بریسد هزار دوک !
من می گریزمت
تو می گریزی ام از د ست لیزها
آن صبح روز بعد
که شب در هوا گذشت
گفتم : یا حق
گفتی : لعنت به تخم لق
گفتند : قا فیه ما فیه !؟
که آینه تب دار دار بلند است
ما تیک می زنیم براین حجاب سراسر ...
...
قلم رنجه کردم شکست
شکسته نوشتم شاید نستعلیق شد
انحنای هست تو بر کرسی نثار
ثار
ثار
ثار
حواست نیست پدرجان
صدا نمی آید؟
لباس پاره ی عثمان
به ما نمی آید!
کسی که لخت نگشته
تن مرا بلعید
رشیدی الفش گو
رضا نمی آید
ضریح رحمت اوگر
چه مثل آبکش است
دعای ریزش باران
روا نمی آید
ادای دین نکردیم و
وقت رفتن شد
ادای دین به تظاهر
بجا نمی آید
در این دیار که ناکرده
جرم می گیرند
گناه مجرم و قاضی
سوا نمی آید
برای زنده بگوران
دلیل کافی نیست
هوا سم نیست پدرجان
هوا نمی آید!
... لاغری آنقدر بر عضلاتم زل زد
که آب شوم
که سقا خانه ام شود و
عطش تش کند میان گلویم و
بخوانم : ان الانسان لفی خسروانی @ یا هو . . .
@ یا ضامن آهوپناهم ده
این عشق استخوان آب می کند سگش !
یا ضامن ِ من بکش آتشم کن
یا به خرجم برودر این چهار مجهولی
{ آر پی* جی = سی پی* یو }
حساب کن قطر فاصله را
یا ضامن من @ یا هو . . .
بر سر زا هد زدم
حدود نورتورا
تا حدود هفتم دور
و لاغری آنقدر بر عضلاتم کشید تنهایی
که آب شدم
که سقا ، خانه ام شد وخواندم
ان الانسان لفی خسروانی . . .
داستان های خوب اونایی نیستن که مارو به خواب می برن
اونایی هستن که خوابو از چشم ما می گیرن
زیر پتو یه آدم مچاله اس
منم
و خوابم نمی بره حتی بعد از خوردن آرام بخش
مزاجم کرم گذاشته و الانه که بزنه به ریشه ی وجودم وخشکم کنه پاییز نشده
سعی می کنم دوباره صورتتو با جزییات بیاد بیارم عزیز!
عزیزکه نیستی اما مگه بجزاین چه واژه ای می تونه احساس منو نسبت به تو بیان کنه
تواومده بودی باز برای کسی که باهات قرار داشت گل بخری
دو تا غنچه ی رزکه بعد یه عالمه تلاش من برای آراستگی هر چه بیشتر، از کمرتا می
کردی و می ذاشتی شون توی کیف کوچیک زنونه ات
چه مرد خوشبختی بود که توی یه روز
هم تورو می دید و هم غنچه رز هدیه می گرفت اونم دوتا
کاشکی مغازه مال خودم بود و می گفتم قابل شما رو نداره هر چقدر می خواین گل رز
بردارید ، شما پول همون دو تا رو بدین اصلا ندین یعنی ...
خاک بر سرفقر که بی شرفی از بی پولی بهتره
اما امروز که اومدی و من هم یه عالمه تمرین کرده بودم سر حرفو باز کنم وسوالهای
کوچیک و بزرگ بپرسم ، توی صورتت بجزغم هیچ آرایشی نبود
غم بود و نم اشکی که با زدن پلک های پی در پی ازافتادنش جلوگیری به عمل می اومد
شاید قرار بود اتفاق بدی بیافته
شاید افتاده بود
چون هیچ گلی برنداشتی
مث شبح توی مغازه چرخی زدی و بی اونکه حرفی بزنی رفتی
شایدم فقط می خواستی با یه بخشی از خاطراتت خداحافظی کنی
وقتی مطمئن شدم که هیچوقت دیگه نمی بینمت
با یه بهانه ای از مغازه زدم بیرونوافتادم پی ات
پس از یه راه پیمایی طولانی زمانی که حس کردم پاهات داره از تکاپو می ایسته و من با
حل این معما فقط چند قدم فاصله دارم
یه موتوری زد به منو مثل بختک افتاد روی پاهای خرد شده ام
وقتی چن نفری به کمک اومدن و تونستم بایستم ، نبودی
حالا هم نمی دونم دقیقا بدرد پاهام فکر کنم یا جواب گنگ سوالم!
یا اینکه چه اهمیتی داره
فردا صبح آدم تازه ای برای خریدن گل رز به مغازه می آد ...
به اندازه ی من پوسته کن
می ترکم سرخ
بدون آنکه صدا کنی تاپ تاپ
شعر ِ عرش ِ رعشه !!
به سرایش رایش ، چندمش پیش کش مرگ
به روایت ( georg . w . c )
_ : ایش ش ش ش! " کون دولّا لیسا " بیا... خون این بچه خش نمی شه !
_ : . القائده ام ! . . . ببین پوشک نداره ؟!
خب اگه شما...
دوست دارم حرفش را قطع می کنم اما نمی دانم با چه جمله ای شروع کنم
پیرزن ، همسایه ی طبقه ی بالایی ماست و می داند که حضورخارجی ها ( ما ) چقدر می
تواند برای اهالی ساختمان دردسرساز باشد
گاهی وقتها برای سرکشی می آید جلوی درب آپارتمان من و سعی می کند نگاهی به داخل
بیاندازد و ببیند چه خبراست
ما اهل سروصدا کردن نیستیم ولی سکوت طولانی هم به نوعی مایه ی کنجکاوی می شود
البته ، من به تازگی از گیسو جدا شدم
این را هم می توانم به او بگویم و از پرحرفی اش جلوگیری نمایم اما کور که نیست با
همین عینک کوچکش هم می تواند به این مسئله پی ببرد
در مورد جدایی ما ، راستش بیشتر او می خواست
او می خواست واینجا به قدر کفایت آزادی هست که من نتوانم جلوی خواستنش را بگیرم
وابستگی بیش از حد ما به هم موجب تنفرشد تا باعث جاودانگی یک رابطه
الان که دقت می کنم خیلی بد هم نشد
بخصوص وقتی توی خیابان قدم می زنم احساس سبکی زایدالوصفی می کنم
گاهی آفتاب پوست سرم را بدجور می سوزاند ولی این را می گذارم به حساب سوراخ شدن
لایه ی اوزون
دوستان هم یک عده معتقدند خیلی مبارک است ومعدودی هم نیش و کنایه مزخرفی تحویل
آدم می دهند که ارزش جواب دادن را هم ندارد
دیگراینکه فکرمیکنم در نبودش وقتم حسابی آزاد شده واز رسیدگی کردن به او خلاصی
یافته ام خلاصه یک روز بعد از مشاجره ای طولانی او را به حمام کشاندم و گلویش را بریدم
حتی یک قطره هم خون نیامد ولی از آنروز به بعد با من حرف نمی زند .
من هم او را توی یکی از طبقات کشوی میزم لای کاغذی کاهی گذاشته ام و کاری به
کارش ندارم .
به یداله رویایی نوشتم :
شما بنيان گذارشعر حجم ايد
ما بنيان گذار شعر پيغام
خيالتان تفاوت ما را كسي به خود مي گيرد كه شما ...
احترام زياد براي انسان بي مار است
ناسزا مي گوييم كه بي عار نشويد
ما حجم شما را پاك نكرديم
شما پيغام ما را . . .
( او در سولاخ هفتم آن ور دنیا نگاشته های ما را در این ور دنیا که برایش پیغام می گذاشتیم سانسور می کرد .با همان قیچی ... ترس نباشدومقاطعه کاری من اسمش را می گذارم در راه شرف بی شرف شدن ، البته با عرض پوزه به استاد آن بلاد ...)
نور ماندي* چه حوصله اي كرده به روي خودش نمي آورد .
پشت اين در عنق بنشينيد
از هميشه بيش
تره ها را خرد كنيد
اما براي ما نه
براي خا نه ...
* ( اقامتکده ی حجم ِ استاد ! )
خدا گفت : پسر تو فضولی آنقدر که آتش کم می آورم برایت !
گفتم : وقت داستان داری؟ نگو نه که می دانم اینکاره ای شدید .شروع کردم که ؛
چار تاقی من بسته بندی امروز است با لفافه دورها ،عقل سرخ تو را کسی نخواست بداند.همه گفتند چه عاشقانه، نگفتم نه که خیالشان بالشان بود در آسمان من ، می شکستم رسم شکار نبود! جرج بوش که نبودم بکارت عراق بردارم گونه هایم را سرخ کنم کسی نفهمد . قیمت انسان را به قطره خون خود پاس داشتم . تا هر که از ظن خویش گمان برد . ( آیا از ظن خویش گمان برده ای تا به حال؟ لبخند عاقل اندر سفیهی عنایت کرد) قرار بود بگویم جبر من پروانه ی من است که می سوزد نشد . قرار شد بگویم شمع من فلزی ست کسی نگفت چرا ؟ خواستم فریاد کنم ما را سر معشوقی خیالی عقوبت کردند نه وصلی مانده نه واصلی ... شمع ام نمی سوزاند یا پروانه ام نسوز شده ...؟! _ می بینی ما رو خدا مالی کردن اما بس که کلفتیم آخ نمی گیم _ .
کسی گفت آهسته خون گریه کن خدا با آنهاست . مگر نمی بینی هر سنگ که می زنند بر سرمان به نام اوست .باور نکردم باورم شد .همه چیز را اربعه کردم اما قلبم یکی بود .با سهروردی تاس ریختم که کم بیاورم زیاد شد ، باختم که بخت پیروزی شوم ...
خندید وگفت : لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم
گفتم : برنامه ی طنز می سازی به ریشمان بخندی
گفت : ثم رددناه اسفل سافلین
گفتم : همینم که هستم . تو باشی ما کجای بودنیم ؟
گفت : و عملوا الصالحات
گفتم : دانه ام را خوردم ، من بیشتر گرسنه بودم .عشق را نمی دیدم ...
سیگار مرا آتش زدو بر لبانش نهاد . گفتم مگر ترک نکرده بودی ؟! حلقه ی اشگش بر سرم نهاد ونیم سوخته آزادم کرد .دویدم دنبالم کند اما پیرتر از آن بود که هم پای کودکی ام شود . جایی را اشاره کرد ومن بی که بخواهم به گلها گفتم گل بمانند . و آنها انگار که ندیده باشند مرا، با خنده های کریهی خود را پرپر کردند . طوری که دندانهایشان را دیدم ، درست مثل کوههای اطراف شهرم بود . که هر شب ما را می بلعیدند ، بی هیچ صدایی هیچ اعتراضی هیچ هیچی !
رویایی بر خود لرزید وقتی این گفتگو را شنید . چرا که فکر کرد گم شده . گفتم : نترس پدر ، خیا بان ما عریض است .خواستی می توانم ثواب کنم .البته این را بگذار به حساب اینکه من یک لاییک بد مذهبی ام .چیزی نگفت : اما من دونقطه را گذاشتم که بداند از کدام سو آمده .
تو را
به رسم بوسيدم
در آن زمان كه رسم نبود بوسه با لبي بسته
در آن دياركه آغوش را به جز رخوت كسي نمي بخشيد
من آستانه ي مرگي شدم كه از لب خويش
هراس
نكردم واين شد كه پردرآوردم
چه آسمان كوچك سردي
كه سالهاي من و تو به حسرتش طي شد
مرا
به رسم بوسيدي
در آن زمان كه رسم نبود بوسه با لبي خندان
در آن دياركه آغوش را به جز خلوت كسي نمي بخشيد
ولي تو بخشيدي
من آستانه ي دردي شدم كه از لب خويش
به آسمان رفتم و اين شد
كه پر درآوردم
چرا ؟!
كه بالش تو نرم تر باشد!
می نویسد در زاکان
عبید ؛
عریضه :
گور ِپدر غریزه !
سلام کن دوست من
به وداع کنونی دنیا
با عشق
که هشیاریش
چیزی نبوده بیش از یک گرمی ِ سرساده
می نویسد در زاکان
عبید
چیزی
در وادی کشف گونه ای
ازمریضی
تو
تنها برای اثبات شاعری ات
باریدی
لکه های خشک خون
تنها
مانع دیدن اشکهای یارشد
وشعار بیابان زدایی
توسط ابرهای بی شلوار
باعث ورود وزیری دیگر
به عرصه ی شطرنجی سیاست
ما
توی میدان جنگ
گرای برجک خودی را
زودتر می دهیم
دست ما
کوتاه ست
ازنقد بودلر ولورکا والیوت
عبید را اینک
می کشیم به چالش
در زاکان
ولمس می کنیم
غده ی بی سوادی را
( مثال سیب زمینی )
در شرق
آنها
پسران معصومی
بی پدر
( نبودش به شرافت
نزدیک تر )
ذهن شان عاری ست
از گناه انحراف
نمی جنبد در اندیشه شان
پیزا حتی
اسطوره ی باروری اند
درجزیره ی ادبیات
والگویی به غایت
راستین
...
چرا اینطوری نمی نویسم!؟
" زن تراوت بود . خلقش را کاری نداشتم خلقش به کارم می آمد .ترد بود ، شکن شکن ...
زن پاکی وناپاکی بود ، چنان میوه ای که زود می گندد از نخوردن "
کتاب را پرت کردی گوشه ی دست شویی ، گفتم دستم تمیزه اونو چرا می شوری ؟ دیگه قابل خوندن نیستا ا ا . . . لیوان کریستال مادرم را برداشتی ، با خونسردی تمام و اون نگاه ساده ی نافذ برگشتی . . . ته لبخند سردی روی لبت می رقصید که ولش کردی وقبل از اینکه زمین بخوره بر عکس روی پاهام نشسته بودی .آهسته گفتی : تو آنی که نیازمی نمایی ، گرم شده بود اجاق من هم . گفتم : شعر کارکرد عالی تری داره برای آغوش ورختخواب گفته نشده... گفتی : از این عالی تر!؟ مکث کردم ، لکنت درونم تکرار شد .. . ..خواستم کاری . . .. چیزی . . .. . که تو سر رفته بودی .. .. . سر رفتم که برگردی هیزمت را برداری .. . ... .. دوباره تش کردی ! . . . . .
***
تاریکی خیلی کودکانه دستهای کثیفش را پشت پنجره می مالید . تنها بودم وسیگار هم نمی کشیدم . به خیالم اینطور روشنفکرانه تر جلوه می کرد ...انگارتوصیف تنهایی بدون زن و سیگارو مشروب در ادبیات تقریبن محال می نمود .ومن به جز یک قاب نگاتیو چیز دیگری نداشتم برای پرداخت صحنه ،که مدام آن را با فندکم روی دیوار روبرو ثبت می کردم . نمی دانم برای زنده نگه داشتن خودم یا دخترک کبریت فروشم ...
چیزی نمی گفتم وتو نبودی که چیزی بگویی .
تحلیل وجوه شخصیت زن ایرانی از دیدگاه علی حاتمی در فیلم سوته دلان
در فیلم سوته دلان ، ما با چهار جور کاراکتر متفاوت از زن برخورد داریم
خاله خانم به عنوان زنی سنتی با گرایشات مذهبی که تنها دلخوشی اش
رفتن به پای منبرروضه در شبهای جمعه است
گاهی به دیگران نصیحتی می کند اما به علت پیری مفرط کاربری مفیدی
برای هدایت افراد خانواده و حل مشکلات آنان ندارد
زن آقا داداش که تنها مشکلش را خود در نماهای متعددی که از او
می بینیم سرد مزاجی شوهرش اعلام می سازد و غم عمده اش این است که
آقا داداش که مرد بی بخار و الدنگی تصویر شده ، تنها برای بقول خودش
عشقبازی با شاه کرک ( بلدرچین ) وقت دارد و نه برای کشیدن
دستی به سروگوش همسرش
خانم خیاط که غریبه ای شیرازی ست با آرزوی بودن سایه ی حبیب آقا
بعنوان مرد بالای سر خود
و اقدس که لکاته ی جوانی ست با سری پرشورونشاط و آماده ی عاشقیت
خاله خانم با همه ی احترامی که حاتمی برای زنان گیس سفید قائل ست و
این ستایش را درفیلم مادر به بهترین وجهی ابراز می دارد ، هیچ گونه
فعالیت مفید یا مضری در قبال کسی انجام نمی دهد و شاید بدترین
حرفی که از روی دلسوزی برای خانم خیاط می زند اینست که مجید
( بهروزوثوقی ) را آدم دیوانه ای می داند که جایش در دارالمجانین
ست و از خدا برای اش طلب شفا می نماید
تنها نقش او در مقام یک الگو ؛ جمع و جور کردن خانواده برای ریختن
اشک و سبک شدن در مراسم روضه ست که مجید در گفتگوبا خویش ،
این کار را مترادف با بدست آوردن جایگاهی در وسط بهشت می شمارد
و دلیل شرکت نکردن حبیب آقا را بطورغیر مستقیم ناشی از روشنفکری
اوارزیابی می کند
زن آقا داداش ، گویا موجودی تحریک شده ست که امیال جنسی اش را
برآورده نکرده اند ، همیشه آماده است که بخزد زیر پتو و قسط عقب افتاده
ی بغل خوابی اش را یادآور شود، که بجز یکی در بقیه ی موارد با
سرخوردگی مواجه شده و از طرف شوهرش مورد عتاب قرار می گیرد
که چرا درد شوهر عاشق پرنده بازش را نمی فهمد و فقط به فکر مشکلات
پایین تنه است
او هم آنقدر توسری خور است که حق گریه کردن را هم وقتی پرنده می خواند
ندارد و با این اوصاف وقت بدجنسی کردن را هم در مورد قضیه ی دیوانگی ِ
مجید
گاهی نیش و کنایه ای می زند که با پاسخی اینچنین مواجه می گردد:
برو کیسه تو بکش دختر حمومی
انگار شوهرش لطف کرده که او را گرفته و از فلاکت نجات اش داده ،
او باید در سر سفره ی خانوادگی شام و مراسم روضه شرکت کند و
حتی زمانی که از شوهرش طلب باردار شدن می کند ، آقا داداش به او
یادآور شود که ازخلق خودش بدست کمر آقاجان ، آنقدر کفری هست
که حالا نخواهد آدم دیگری را بدبخت کند
خانم خیاط باشی سعی می کند خود را پیش حبیب آقا معصوم و بی کس
نشان بدهد اما حنایش در کنار ِآدم عقب افتاده ای مانند مجید هیچ رنگی
نداشته و بازی را انجام نداده ، بازنده از زمین خارج می شود
وی سالها درحسرت آغوش گرم حبیب آقا ، سرمای درون خویش را تحمل
کرده و در نمایی که با زیرکی تمام سعی می کند لابلای دیالوگش پایش را
بکند زیر پتوی مرد ایده آل اش ، با عقب نشینی مضحک او از زیر پتو
روبرو می شود و توجیهات حبیب آقا در راستای دلیل ناتوانی اش از
ازدواج با معشوق شیرازی
او حتی حاضر ست در صورت موافقت حبیب آقا و آمدن به خانه ی بخت
در میانسالی نیز ، بار ِ پرستاری از جوبگرد داستان را بکشد و سرش را
هم بجورد اما حبیب آقا به این کله تافتونی ها اعتمادی ندارد که یادگار
صیغه ای پدر را به آنان بسپرد
اما حدیث حضوراقدس بعنوان وزنه ی معادل مجید ، فارغ از دختر بلیط
فروش که حتی یک جمله هم دیالوگ درست و حسابی ندارد و از توی
سوراخ گیشه به دلبری نافرجامی می پردازد ، حدیث آدم منفعلی ست
که ما را یاد شخصیت های مخلوق صادق هدایت می اندازد
یک موجود ِ به تمام معنا قربانی ِ جامعه که از هفده سالگی کارش به
ناحیه ( شهرنو) کشیده و باید برای بازپرداخت بدهی اش به دکتر
( پااندازی خوش تیپ ) با توریست های خارجی مقیم گراند هتل
و تجار درجه یک بازار فرش بخوابد
او به توصیه ی نسخه پیچ ( دوست حبیب آقا ) برای اطفای شهوت و
در لفظی معنوی؛ یار ِغار شدن با مجید تجویز شده و با آن چادر
کوتاه و آدامس جویدن لوندش بخوبی از پس ایفای نقش دختری هرزه بر
می آید
اما برخلاف خواست حبیب آقا و دکتر ، در دام عشقی گرفتار می شود
که پایانش به تباهی مجید منجر می گردد
او بخاطر این عشق ساده و بی آلایش که بیشتر در فیلم یکجوری خاله بازی
نمایش داده شده ، النگوهای طلایش را می دهد و با حرکت نمادینش در پای
طشتی که نشسته و دارد به دستهایش صابون می زند ، دست از فاحشگی
می شوید تا زنی شود هم شان و همطراز زنان خانه دار دیگر
نیاز اصلی او هم علیرغم وعده های دکتر در مورد رساندن اش به جاهای
بالا و داشتن خانه و ماشین ، پول نیست ، وجود حمایت توام با علاقه ی
یک مرد است در برابر جامعه ای که از او فقط لختش را خواسته و آنهم در
روزهای سلامت
او نقشی را بازی می کند که در جامعه ی سنتی ایرانی برایش نوشته
شده ؛ خوابیدن با دیگران تا روزی که جوانمردی یا احمقی! بخاطر
خودش یا رضای خدا ، آب توبه سرش بریزد و بعد او را صاحب خانه
و زندگی سازد
اقدس در زمان کوتاهی که با مجید زندگی می کند ، از خانم خیاط
باشی که در حسرت ازدواج موهایش سفید شده و یا زن آقا داداش که از
بدبختی آرزوی هوو می کند ، خوشبخت تر می نمایاند و تنها گره ی
داستان این است که مجید نباید بفهمد او قبلا چه کاره بوده ، چرا که از
دیدگاه کارگردان ، حتی منگول ترین مرد جامعه ی ایرانی آنقدرغیرت
دارد که گذشته ی زنی که با او زندگی می کند را نبخشد
حتی اگر با همه ی وجود ، عاشق اش باشد
اما منظور قابل ترحم ؛ زن ، در داستان علی حاتمی ، فی الواقع در
دیالوگی که مجید می گوید نهفته است :
ما خود ِ مصیبت ایم ، گریه کن نداریم ...
رییس سر آبدارچی فریاد کشید:
این چاییه یا آب گند؟
آبدارچی بلند پاسخ داد:
باقالی ات به چند!
یکی از کارمند ها که توی دستشویی داشت دود می کرد ازاین سرو صدا
ترسید وآنقدرسیفون را محکم کشید که توالت فرنگی روشن شد و وسط
راهرو به راه افتاد
مسئول حراست با دیدن این موضوع قلاده ی سگ های خالدارش را بدست
گرفت و به تعقیب کاسه توالت افسار گسیخته شتافت
ده فرسخی که دور شدند به یه دوراهی رسیدند که سمت چپی نوشته بود:
لعنت بر پدر و مادر کسی که از این طرف برود
و روی تابلوی سمت راست :
برو که رفتی
سگها دو دسته شدند و مسئول حراست همانجا نشست تا آنها برگردند
مدتی که نشست حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت برای تفریح جای
تابلوها را عوض کند
اما هنوز کارش تمام نشده بود که ماموران شهرداری سررسیدند و تا می خورد
او را کتک زدند
بطوری که وقتی صحنه را ترک نمودند قهرمان داستان ما تا پاسی از شب
زوزه می کشید
سپیده دم که اومد و وقت رفتن ، حرفی ندارم دیگه برای گفتن!

