آقای میم دمدمی مزاج است. گاهی از دیوارراست بالا می رود و گاهی حوصله ی پایین
آمدن از تختش را هم ندارد. زمانی دیدن پروانه ها در پارک ملی او را به وجد می آورد اما
کوتا یک همچو چیزی پیش بیاید که شیدایی آقای میم طغیان کند. حالا هم افسردگی مثل
شته، درخت ِ تنهایی آقای میم را خشک نموده. درهمین احوالات ، رییس آقای میم ویرش
میگیرد راندمان کاری کارمندان را ببرد بالا بلکم یک ترفیعی چیزی نصیبش شود.
مرخصی ها تا اطلاع ثانوی کاهش و ارتفاع پرونده ها افزایش چشمگیری می یابد بنحوی
که آقای میم مجبور می شود برای گریز از باراضافی دقایقی بیشتر توی موال بماند
و شرایط سخت حضور درآنجا را به انجام امور محوله ترجیح دهد.اینها بعلاوه ی ترافیک
صبحگاهی و دغدغه ی تحریم اقتصادی و هزار جور کوفت دیگر کم کم جلوی افسردگی
آقای میم را گرفته واو را دوباره با زندگی پیوند می زند . توی جوامع پیشرفته ی جهان،
فشار از هر جایی که باشد و به هر جای آدم که وارد گردد جای صد خروار شکر دارد
و باعث و بانی خیری ست نهفته یا نگفته.
گوینده ی رادیو بعد از خواندن سطر بالا باز فریاد می زند:
صبح به خیرهمسفر، صبح به خیر کره خر ! و همه با انرژی یه طلوع دیگه رو جشن می
گیریم ...
شمال وجنوب به هم می ریزد
خط لب
کنار می رود از نقشه
تو خال مرا بزن رابین هود !
شهادت لبان خیس اش را نیمه خیس می کند
غرب می شکافد
اما شرق شکافته
بی سیم تن
آنتن نمی دهد
خش شششش . . .
فش شششش . . .
سجاد سجاد سجاد ! جانماز لو رفت ، حاجی ! حاجی بیا وزرا وثیقه می خوان !
از خواب می پرم بالاتر
خط چشمت را دور می زنم
زنم
نم
دستم روی جای کشیده ای دراز می شود
راز می شوند
خط لب کنار می رود از نقشه
ه دوچشم ِ تهی چشم
می شود ، تا نبیند
که نقش می بندد و
نشد می کند
خال چانه ات
خالی پشت سینه ام را
( الر )
که تنها خدا بداند چه می گویم
اندیمشکم گرفته دختر
بغض
رهای هایم ،خیس می کند دستمال مالم
که حرام شد
درون رفتن
تن می زنم از اینکه اصلن باشم
و اصلن برسم به وقیح ترین مردمان زمین
که خون ریز بودند
آنقدر که بر زمین نمی ریخت
خونشان ...
طلوع من غروب نا به هنگام تو را ...
که خورشید از ...
سرخ کردنی شد
خانم !
می توانم بداهه این pinokio را مصلوب کنم ؟!
آقای میم بسیار توداراست.همین چند وقت پیش با یک سازمان مخوفی آشنا شده که کارش
پخش اعلامیه های سفید است.رنگ سفید اعلامیه ها از چند جهت برای حکومت خطر
دارد.یکی اینکه هر چه شما بنویسید یک عده موافق ویک عده مخالف دارد.اما هر
کسی این اعلامیه را ببیند می تواند تصور کند از طرف حزب خودشان به عنوان
اعتراض منتشرشده وناخودآگاهانه به سازمان می پیوندد.دیگر اینکه حکومت نمی تواند
با پخش اعلامیه ها مبارزه کند چون نه امضای مشخصی دارد نه جهت گیری سیاسی
ضربه زننده و نه حتی نقدی ست کوبنده و ضررش هم به جیب همین سازمان مخفی
می رود و بس.شاید کارگرهای شهرداری بخاطر آلوده ساختن سطح شهر یا چاپخانه ها
بخاطر گرانی کاغذ در بازار، کمی دلخور شوند اما عموم مردم احساس خوبی دارند.
بچه ها روی کاغذهای سفید نقاشی می کشند و مغازه دارها جنس لای اعلامیه می پیچند.
حتی کارمندها برای چک نویس از این اوراق استفاده می کنند.ولی همه می دانند که
چقدر اعلامیه های سازمان ؛ خطرناک و انقلابی ست.آقای میم هم هر چند با اغتشاش
و بلوا مخالف است اما محافظه کاری سازمان حرص اش می دهد.او معتقد است باید
هر چند وقت یکبار رنگ کاغذها را عوض کرد تا مردم فکر نکنند سازمان دچار
تحجرو یکنواختی شده.آقای میم در تمامی جلسات سازمان شرکت می کند اما اغلب
اوقات چیزی دستگیرش نمی شود چون تا هنگام ختم جلسه از سنگ صدا در می آید
اما از شرکت کنندگان نه. طبیعی ست که دستور چنین جلساتی هم ، سفید ازآب درآید.
آقای میم اسم این مبارزه را گذاشته : مه در تاریکی .اما توصیه ی حفاظتی آقای
میم به گیرندگان احتمالی: لطفا اگریکی ازاعلامیه ها بدستتان رسید یا در دهانتان
فرو کرده نشخوار بنمایید یا پس از مطالعه چیزی رویش بنویسید که با کاغذهای دیگر
اشتباه شود.
حساب که ندارد ، یهو دیدید قضیه لو رفت...
. . . و
حق
مرغ یک پایش بر زمین کوفت
مترسک شهید شد میان زار ِ جنوب لبنان
. . . و
بیروت و باروت در بستر شدند
درست بود می دانم
نطفه های حیوانات را لب مرز حراج کرده باد می کردند
برباد می کردم خودم را
که معشوقم موشک را بوسید وپر کشید روی خاک
. . . و
راستی غذای جدید مک دونالد را خورده ای؟!
گوشت تردی دارد نه !؟
از مجموعه هردمبیل
اصلن آقا هر چي شما بگين؛ ولي ي قول بدين ،قول بدين محض رضاي تموم خراي بي پالون دنياهيچي نگين نه !! چون اين گوشاي ناشنواي ما ،عينهو خندق بلا ي چَن تا شيطون ِكه هر چي بچپوني توش بازم راسّو ريس نمي شه و پي ِ ي زرزر ِ با ناله ي بهترو صداي تو دل بروترمي گرده،كه در ضمن ي كمي ام چاشني يونجه تفت داده با ُسس علفاي هرز ِ پياده روي ِ تنهايي تو ي شب ِ سرد رو داشته باشه...
از صلات ظهره كه ما ي سر ِ داريم فك مي كنيم در مورد آداب پيروي بي چون و چراي ِ سر به زيراي ِ زن زليل، اما انگاري حواس آقا اَ وسعتِ سولاخ بيني پُر طمطراقش بيشتر آنتن نمي ده كه نمي ده و مام همچي كه تصورشُ بكني انگار ي لگن دربُ داغون روحي برداشتيم برديم بالا منبر و سر آستيناي مذهبُ بالا زديم و ...حالا تا كجا...عاقلان دانند و فاعلان (به مفعولينم همچي ربطي نداره...،ي خورده كه گذشت مي فهمن باس كجا رُ سف بچسبن )
خلاصه...لم داديم پشت گنده گو و داريم بادمجون عزاي ملتو همچي با فرچه ي تمسخر واكس مي زنيم، كه خيالت دنيام جُل پلاسشو جَم كرده رفته خر شده و مام وسط مراسم پالون گذارون متصدي امور ِ دس به آب ِ مراجعين بي حوصله ي خودمونيم!پيش فروش زميناي لم يزرع بهشت به تخم و تركه ي بوته زاد ؛سر ِ اژدها زير ِ چادر كردنه نه!آبدارچيش ما باشيم ،پنبه ي همه لباس زير ِ حبس ممه س ،به حكم صدور نيّت خرصفتي و پرستش ،البت با مجوز نامه ي اصل ِ بي اِ شكِل!!
اصلن آقا هر چي شما بگين؛تو اين دور و زمونه كه سگ صابشو گرويي مي ذاره ،ي سري همچي سر ِ سفره ي هم آش ِ تملقق مز مزه مي كنن كه بينوا حرضت عباس روش نمي شه تو چشاي خودش نيگا كنه،آخه اين سفره ي لفظ ارادت ُ توش هر چي چش مي چروني، جز آش صفرا و بلغم عذرا ودردِ ورم و گوشت مونده ي غيبت،كه گربه ُتف مال ِ لعنتشم ام نمي كنه ،چيزي راسِّ كار ِ شبِ تاريكت نيس نه!خرسواري رو ديوار ِ هم و ديد زدن خلوتي ِ ديگرون كه عذر دينداري نداره،كه ما تا ما ،هفته به هفته،رو به رو مردمو از هر چي دور مي كنه و به هيچّي نزديك وُپش به پشتشونم قوز ِ بالا قوز ِ اِس بد نومي!
ولي خودمونيم اصغر كبابي ِ سر ِ كوچه مي گف ي كورك پشتش سرباز شده بود قاعده ي نصبِ گلابي ِ گنديده ؛ خودش با همين دهن صاب مرده ي سگ لفظش كه مُرده ام اَ نوكش جون در نمي ُبرد ،سرشو اَنداخ بالا و صادقانه طلبِ آمرزش و رفع بليه كرد و ظرف ي قاعدگي ِ زنش نكشيد كه كورَكه آب شد رف خونه مادرزنش ...قَر قَر تا قيامت... موس موس ِ آشتي آشتي بيا بريم تو كشتي ام براش علم نكرد نه!بي برو برگرد ،عند المطالبه راس قرار نذر، شفا رو براش دس خط كردن رف پي ِ كارش...
اصلن آقا هر چي شما بگين!آره...اين دُم ما اَ كُره گي واسه خود ِ الاغمون بود ،نكنديمش حالا شده اينجوري اندازه كوره پز خونه ي شاه عبدول ِ عظيم (ره) حالا راحت مي شه بردش پشت بوم و روش رَخ پَن كردو دور اَ چش ِ آقاي خونه لنگو پاچه رو همچي ي باد فرد اَعلام بديم، شايدبوي گند ِ هرزه گيمون مشام شامخ ِ ي چش چرون ِ مخلصوقلقلكي دادو اونم تا آقا اَ سفر آخرت برگرده همچي بگي نگي مارو ي.... نه ! دو.... نه!حالا هرچي رادسّش ِ انگولكي كنه تا كِيف و كوك زندگيمون شيرين شه و سر صُبي براش اَ همه چي دل بكنيمو باهاش ي تمام رو بزنيم تو رگِ روح !
آره...مي گفتيم، اين دُم ما اَ كُره گي واسه خود ِ الاغمون بود؛نفهمي كرديم داديم دَس ِ نااهل ،ولي اَهمه ي اينا گذشته اصلن هرچي شما بگين نه!! والّا...ما كه اين وسط واسّادسم داريم تو ظلِّ آفتاب هوار داد مي كنيم آي مردم شبه و خلايق جَم شيد بريم نماز شب حواله كنيم،همه ام اندازه صف قيامت پشتمون رديف شدن و قامت بستن به دار ِ ما و انگار خبر ندارن بابا حاجي خودش مشكل داره ويادش رفته واسه نماز غسل مي كنن يا نيّت حجِّ عمره!
حالا بماند اون بدهكارياي عقب افتاده ي معرفتو كه هرچي صُبتِ ماس برگشت مي خوره و هرچي ظلم ِ ديگرونه .... آ. آه...جلدي وصول مي شه.پول چايي شم بو گندِ زير بغل ِ مدير با اختلاص ِ بانك و مي ده...
آره قربون دنيا اينجورياس ،ي روز ي اَ خدا بي خبر ِ بي كار ، سپيده نزده چو انداخ كه ميگن پرونده ها گم شده؛ همه جاي اينكه بُلَن شَنُ دايره دمبك دس بگيرن ،شاكي شدنواَ كلّه سحر ِ فرداش دنبال تداركِ مداركِ جديدشون سگ دو سه چار زدن !
كوك اين عروسكا كجاس!فهميديم دس مريزاد داره و ي مژدگوني ِ گنده ي خوش رنگ ولعاب كه آدم حاليش نمي شه اَ كجا مي آدو آ كُجا نمي آد...دُرُس مثِ امداد غيبي مي مونه ،
به قول آقا : ما تو جبهه به ياد خانوم بوديم، خانوم خونه فارق مي شد ! ما هنوز از ياد خانوم بيرون نيومده بوديم ...مي زد خانوم دباره حامله مي شد ديگه از ترسمون نگاه ِ چپ به توپُّ تانك ِ دشمن نمي كرديم نكنه آقازاده بالا بياريم ! تازه وقتي برگشتيم ننه مون شروع كرد به غُرغُر كه دلش لك زده واسه آروغ ِ ي نوه ي دخترُ از پسر خسته س ؛مام چوبُ زديم به دريا و گفتيم : اصلن هرچي شما بگين !
آقای میم آدم مشکل داری ست.او کارمند پایه چندم دادگستری ست و باید هر روز به پای هزاران برگ مهر " کپی برابر اصل است " را بزند.زن ندارد.جای درست و حسابی هم برای رفت وآمد با خانم های خیابانی ندارد.تازه بیشتر اوقات پول این کارها را هم ندارد پس ترجیح می دهد رمانهای صحنه دار بخواند.کتاب امنیت بیشتری دارد چون مامور انتظامی یک هو سرش را نمی اندازد پایین بیاید تو و پرونده ی پاک آقای میم را خدشه دار کند.تفریح دیگر آقای میم تلسکوپ است.البته او هیچ از نجوم نمی فهمد اما روبروی خانه ی عمه خانم که هم صاحبخانه ی آقای میم است و هم نکیر و منکر ، زنی زندگی می کند که مشکلات آقای میم را ندارد و درخانه اش بروی همه ی میهمانان باز است .آقای میم در کتابها خوانده که با داشتن تصویر ذهنی می توان به هدف نزدیک شد.او هر روز در رویاهای خود با یک دوشیزه خاک بر سری می کند.آقای میم نمی داند در کشورش روزانه چند میلیون نفر با کپی نمودن لذت ، روزگار می گذرانند.عمه خانم هم وقتی لق لق دندان هایش تمام می شود و سوپ جو را از دور لب خود پاک می کند می گوید:
2
از مجموعه هردمبیل
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،به تيريجِ قباي رنگ و رو رفته ي حضرتعالي بر بخوره و از بالكن متعالي قيافه يهو سرنگون سراي ابدي حيات شه.يا نه تهِ دلش قنج بزنه كه واي مردم از صورت عالي و سيرت خالي ...
به روز قيامت بسته ي سيگار كه مي رسيم ، تنها ضرر كرده ي نعوذ باللاه اَ خدا بي خبر ،خود صاب مردمون هستيم و بنده ي عاصي و گنه كار اين ريه ي لا مصٌب هوسي مزاج....كه دود چپونش كرده بوديم آوارَرو،عينهو شيطون كه مي پيچه به پروپاي مومنين اَ خدا بي خبرو مرشدين دربه در.
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،قلاب سنگ نيگامون گير كنه به پرنده ي آسمون ِآبي ِ ي عسل شيرين،كه تو حوض چشاش پُره ماهي قرمزه طلبه!اَه د نشدديگه حالا ديگه جنس ما جَلبه ؟!دس مريزاد با...اين مابوديم مكّه نرفته حاجيت كرديم آ...حالا مارم دودره معامله كردي ؟ باباايوللاه به شيري كه توروخورد .
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،ي سري بندِ تومبوني ِ لاقيد بگن طرف آسمون جوله،كه اونوخ كلامون ميره توهمو ديگه در آوردنش كار حرضت فيله،خدا نكنه خون جلو چشامون ريسه بره ،اونوخته كه چه قايم باشك بازي مي شه تو كوچه بن بست ته بازارچه وما چادر سرمون مي كنيم و جاي" ننه غا" زنِ د لّاك سر محلمون با متانت وعشوه ي مارك داره طرح اعلا ووقار خاصِّ خانوماي پاپتي همچي سوك سوك مي كنيم،كه بي نوا چش گذارِ اَ همه جا بي خبر،گُگيجه بگيره و ندونه تو اين حيري ويري تركش رذالت واَ كي خورده و چه قدي...مام ،پقي مي زنيم زير خنده و ولو مي شيم رو بدن آسفالت سرد و هیچي ندارِ شهرداريُ آي مي خنديم اونقده كه روده كوچيكه هف تا گره كورِ ملواني بخوره و تا صُبِ علي الطلوع تو چار ديواريِ دس به آب كلاس سازو آواز را بندازيم.
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،اون مرتيكه ي َلندهوربااون ماشين لكنته ش اَ را برسه و خلقمونو تنگ و تاريك كنه و دوباره خون خونمونو بخوره انقد كه سيل شيم بيافتيم كفِ پشت بوم و... (دِ نشُدا نفوذ شوم نزن ديگه توام ! اومديم تو تنهايي، با خود خودمون دو كلوم اختلاط بي رو در بايستي داشته باشيم آ...)
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،ي چيزايي كه نبايد و ببينيم ...اونوخ مردُ مردونه به جون مادر زنِ داآشمون حرف مي ذاريم كه اين راز همون جا لبِ خر پشته دفن شه ،شتر ديدي نديدي ...خوب كور بودي لابد...ولي به همين نيگا قسم ،اگه يكي ديگه ام داره مارو از يه دور دوراي ديگه مي پّاد تا ريغ رحمتو سر نكشيديم ، خشتكشو پرچم نكرديم مي ديم سر دركاغذ بزنن آغ ممّد خان دويّم نه...
آیه الکرسی بخوان به خان خویش
من ماه می نشانم به سفره
شب چارده است و تو کتان پوسیدن
بندم کن و بگردان بانو
ذغال تش زده ام
بندم کن
که خیس خون
سرما می خوردم مرگ
لب طلب ، آفتابم خوران
که بوسه سهم ماندگاری نیست
شفای فا
شفای لا بطلب لب
لب طلب بطلب لب . . .
نام ناپذیر پنهانی
ای نام ناپذیر پنهانی
فصل دوم
ترتیب دادن توالی رویدادها درهنجاری سیناپس گونه زیررگه هایی ازرفتارشناسی ،
علاوه بر مشهود بودن ، ژانری را مطرح می کند که ما تنها درنوشته های نویسندگانی
چون هلاوج خونساری در قرن سینزده سراغ داریم.
در فصل دفاع سیسیلی با سبک بی نظیری از زد و خوردهای ساکن در محتوا و نه در
پیکره ی سینسینه تیک اثرروبرو می شویم.
"دختربلوند ازپنجره فاصله گرفت و پشت به آفتاب مقابل سلیمان ایستاد.
یکی از تکمه های پیرهنش را باز نمود بعد بی اعتنا به نگاههای ملتمس سلیمان برای
ادامه دادن این کار ، آنرا دوباره بست.
فکر کردم هوا گرمه!
چه تفاهمی ، صلاه ظهربود و سلیمان حالا فقط خوابش می آمد.
دخترازاینهمه بی علاقگی او به بازی خوشش نیامد ، به فکرش رسید که ادای رفتن را
دربیاورد شاید او مانع گردد.
بخاطر نوشیدنی متشکرم اما من یه قراری دارم که ...
که صدای خروپف سلیمان بلند شد.
دختر با حلقه ی اشکی در چشم در را بازکرد و خواست که آنرا آنقدر محکم بهم بکوبد که
برق از سر سلیمان بپرد اما شالش ماند لای درو بیشتر حرص اش گرفت.
شالش را ازلای درب بیرون کشید و توی پاگرد نشست.
حس کرد مثانه اش پرشده و اشکش دیگر نمی آید ، همانجا شاشید تا کمی دلش خنک گردد.
آب روان جوی اش را پیدا می کند و ادرار از راه پله ها روی سر پیرزن سرایدارترشح
کرد.
پیرزن همانطور که بآهستگی یک حلزون به بالا می خزید ، بلند بلند به صاحب سگی
تخیلی فحش داد.
دخترخندید و دست کرد توی کیف اش دستمالی پیدا کند."
رسم رمان های مدرن اینست که خواننده را از دالان های متفاوتی عبورداده وی را واداربه
رمزگشایی از پازل سه گانه ی زمان مکان وموضوع می نمایند.
بالاطبع در چنین رویکردی حداقل باید خود شخص نویسنده به عنوان دانای کل ، برتمامیت
اثر احاطه داشته و مخاطب را در نیمه ی راه ی شناخت از مسیر و مقصد تنها نگذارد.
ولی دراکثرآثارازجمله داستان سلیمان درقصر سگ سیاه نویسنده گویی خود نیزازعاقبت
کاربی خبر و مانند توریستها به هرسویی سرک می کشد تا بلکه صاحب خبر شود.
سلیمان درخواب به پاریس بازمیگردد و پس از گشت و گذاری درکافه ها کنار رود سن
دوباره بخواب می رود و در گردونه ای ازاین خوابگردی ها گرفتارمی آید.
نهایتا وقتی دررختخواب خودش به عالم واقعیت رجوع می کند ، سگی سیاه انگشت اشاره
اش را بهمراه انگشترمعروف کنده می بلعد ، که نتیجه اش فرورفتن دنیا درگرداب دروغ
است و بس.

