تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون

آقای میم خیال می کند زرنگ است.هر چند  روزی یک بارخلافش ثابت شود . سعی او بر این فرض استوارست که درختان سمت راست باغچه ی حیاط از درختان سمت چپ رشد بیشتری دارند اما میوه ی کمتر. آقای میم در سمت چپ حیاط زندگی می کند.  غافل از اینکه آقای همسایه تن به این واقعیت نداده و بی سرو صدا هرروز آنها را کوتاه و بلند می کند . این تحقیقات آقای میم را به نتایج شگفت آوری رسانده و آن اینکه درختان مانند قورباغه ها دگردیسی می کنند .

آقای همسایه که جزیی از گوش دیوارمجاور ست ،پس از فضولی  خیال برش می دارد دگردیسی یک فحش تازه باب شده است ؛ وحالا چند روزاست وقتی زنش چای سرد جلویش می گذارد با صدای بلند و کلفت می گوید : زنیکه ی گیس بریده ی دگردیس!

آقای میم با جدیت و تردید مشکوک به یقین ، تحقیقات خود را درباره ی درخت بودن پستانداران روی هرسفیدی که دم دست دارد مکتوب می کند ، طوری که آقای همسایه به روابط زنا شویی خود با همسرش گمان بد برده ، به ادامه ی آن فکر می کند و ازعاقبتش می ترسد . او نمی داند آقای میم فقط خیال می کند زرنگ است و هنوز مطمئن نشده .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


گفت : درشو بذار خُش نشه !

گفتم : اونی که باید میذاش نذاش ، خیسم باشه دیگه چه فایده ...

خندیدو سیگار از لبش افتاد ، نمی خواست بفهمم بغض کرده ونمی تونه تو چشام نگاه کنه .

 

نمی تونستم  اون روز رو از خاطرم پاک کنم .همه از تو رحم من می اومدن بیرون و نمایش شروع می شد.

زیاد اونجا نمی رفتم که بخوام تحملش کنم ... دل به هم زن زیاد داشت ! گفته بودم برای بیان ، درد داشتم، درد داشتی ، درد داشت تمرین کنن ....

 

گفت : درشو بذارنپّره !

گفتم : مگه کفتره ناجلدی کنه ؟!

خندید وسیگار از لبش افتاد ، نمی خواستم بفهمه بغض کردم و نمی تونم تو چشاش نگاه کنم ...

 

ساده تر شده بودم . با اینکه زیر آفتاب از ریخت افتاده بودم سعی می کردم به ضرب وزور ِ ماساژ پوست و... شاداب نشون بدم  . لاقل واسه دو ساعت در هفته . خیال می کردم  ...نمی تونم  .. .  نه!... نمی شه تمرکز داشت ... گربه ها زیر سایه ی سروها تو پارک لم میدادنو از بس می خوابیدن پف می کردن ... من شبا اخبار می دیدم و چیپس می خوردم .... گاهی ام دوغ ، می گفتن غذای کاملیه ، اما سریع دوبرابرش قهوه می رفتم بالا  .... هر کی ام زنگ می زد خیال می کردم تو سر یالی چیزیه به روم نمی آوردم .

چند تا دیگه اضافه شدن به گروه .... سر تمرین بغض ام می گرفت ... گاهی نا مرد بود و تکون می خوردم رو می شد ، اما بیشتر تن تن پلک می زدم که تو بزنه . بچه ها خیال می کردن عصبی ام ،نمی دونم . شاید به خاطر این بود که هنوز با کسی نخوابیده بودم ..یا چون زیاد چت می کردم نمی تونستم با کسی باشم یا چون از ناخون گیر استفاده نمی کردم . ..

همه می گفتن عالیه دختر عالی ! برام کامنت می ذاشتن من واقعن خوب می نوشتم . اما این دردی رو دوا نمی کرد ...

آخرین باری که سفر کردم برای دیدن یه دوست  . . .فقط آخرین بار یادمه  .آره مطمئنم بلیطای دو تا مونو جا گذاشتم خونه ی داداشم روی تلویزیون ، اون برگشت و همه چی عوض شد ... اون رفته بود بدون هیچ اتفاقی ...و از همون روز همه منو شوهر دادن . . . من .  . شوهر کرده بودم خانوم . . و اگه شمام اینجوری شوهر کرده بودین  قسم می خورم الان اینجا بودین .

دختر به شدت می خندد و صورت خود را تا جایی که خون بیافتد چنگ می زند . با بغض می خندد .

 

( نمی دونم این پایان چقدر می تونه تاثیر گذار باشه . یا غم انگیز ، روایت در انتقال تجربه ی  نگارنده سهیم می شود .و این تکرار در انتهای نوشته _ نه داستان _ جهت یابی زیبا شناسانه ی متن راباآگاهی شخصی از بداهه بودن  تغییر می دهد. تا جایی که می توانیم به موجودیت نوشته خرده بگیریم . چرا که زیبایی لزوم لذت بردن را به تمسخر می گیرد .ولذت بردن در کمال به خاطر خدشه ای که سطحی بودن زیبایی بر آن وارد می کند محقق نمی شود. این متن، مرلین مونرو است ! )  

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 4:24 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


دستی به هر زبانی آلوده برای شمردن ایام

 

که می شکنه ناخن پرهیزکاریش به خشونت گوشه گیری ها

 

هر مرادی که داشتی زیر ِعلم دوستی روا می شد

 

الا خواستن

 

مث داستان اون چهار پرنده ای که روی شاخه ای چپیده

 

تیرغیب صیادو توی خواب هم ندیده بودنو

 

نقل بهاره می کردن واسه دل هم

 

که یکی شون نون قاف لام

 

جاذبه بهش کارگر شد با قانون مرگ

 

سه تای باقی مونده پریدن که بقای روزگارو بچسبن خفت

 

یکی شبیه شما ها گف برگردیم پای رفیق مون

 

نه واسه یاری

 

نه واسه زاری

 

واسه یه ارزن وفاداری

 

حالام بیماریم به سلامتی اونی که برگشت

 

که تا بوده

 

آماده ی رفتن ؛ آمده ی روزگار

 

خوشا به سعادت کسی که رفتنش برای بازموندگان

 

اومد داشته باشه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


آقای میم ذوق هنری دارد .  توی دفتر خاطراتش ، یکی درمیان گل خشک و پروانه  می

 

چسباند. زیرصفحه اما همیشه جمله ی تکراری می نویسد:

 

" دنیا محل گذراست. " گاهی زیرگذروگاهی روگذر. او معتقدست موجودات زنده از روگذر

 

یعنی خیابانها رد می شوند و مرده ها از میان قبرها. این قبیل فلسفه بافی ها حوصله ی عمه

 

جان را سر می برد.  به عقیده ی عمه ، آقای میم زیادی زندگی را جدی می گیرد .  زندگی

 

برای ایشان بیشتر پرهیز از نخوردن چیزهایی ست که موجب مرگش می شود. عمه جان

 

قند و فشار خون دارد، کلیه اش یکی در میان کارمی کند و پای رفتن و برخاستن به/از

 

دستشویی را  ندارد و می داند که احتمال زیاد زودتر از آقای میم باید برود . وقتی به آقای

 

میم می نگرد که  برش بزرگی کیک خامه ای می بلعد و طوری اش نمی شود ، اعصابش

 

درهم می ریزد.

 

آقای میم دیشب خواب دید پروانه ها و گلها او را خشک نموده اند ولای دفترخاطراتشان

 

چسبانده اند. زیرش نوشته بودند :

 

برای دیدن زیبایی ، تنها لحظه ای تامل کن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


۱

 

نا امیدیم از رستگاری نیست

رستگاری نیست

پدر سگ ها ر که می پرند

به من فرار

زمن فرار

به من نمای غریبی که پیش از این

ترانه می خواند و

بلبلان به دهانش مات می شدند

نشان داد

 

پرسید

 (  او )

ای یای ِ منحط آخر

بین تو و این سایه حرف نیست ؟

بین تو و این ساقه

من ساقیان زیادی نشانده ام

ای یای منحط آخر

که محدود می کنی همه ی واژگان به یک

همه ی واژگان به یکی

بود

یا نبود

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲

 

ترک ِخون

فوران می کنم

آسمان آبی ست هنوز

یهودا

بر حلقه ی گلویم

داستان نمی داند و

می خندد

ومن

حتمن

از دندان پلاستیکی آن گرگ استفاده می کنم

برای خنده

به خنده

ترک خون

فوران می کنم

آسمان آبی ست هنوز ؟!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


اوضاع فیلمسازی درایران بخصوص در این یک دهه ی اخیر موجب نگرانی برخی

 

ازمنتقدین عزیز شده است . خاصه منتقدینی که به فیلم فارسی امتیاز سینمای آبگوشتی نیز

 

داده بودند ودر پی دروشدن چند جایزه ی روشنفکرمابانه درسطح دنیا احساس می کردند

 

باید فیلمهای ما درسالنهای آبرومند و نقد های ایشان در مجله های معتبرحضوروظهور

 

یابند.

 

اما نکته اینجاست که پس ازانقلاب در کنارسینمایی موسوم به سینمای ارزش مدارازجمله

 

ژانردفاع مقدس وفیلم های فلسفی ِ جشنواره برو، معده ی گرسنه ی مخاطبان همچنان

 

اشتهایش را نسبت به آبگوشت حفظ نموده تنها ظرف سنگی دیزی تبدیل به پیرکس

 

شیشه ای شد. سازندگان سینمای ایران ، بعد از قطعنامه با عوض شدن حال و هوای

 

جامعه و مصرفی شدن  بی حد و حصرزندگی آدمها ، دست به نوگرایی و مدرنیزاسیون

 

زده و سه موضوع عمده ی  دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد را که عبارت بودند از

 

قاچاق مواد مخدر، جنگ و طلاق ( و بخش کوچکی هم نمایش ستم طاغوت ) بدل به

 

جشن دایمی عروسی نموده با چاشنی کمدی به استقبال گیشه های ناسوروعقب افتاده ی

 

عمومی رفتند.

 

نمایش شادی روی پرده ی سینما چیزی بود که مردم را از فشارهای ناشی ازجنگ زدگی ،

 

مشکلات اقتصادی و دغدغه ی سیاست بدورمی کرد و وجوهات بیشماری را عاید تهیه

 

کنندگانی می نمود که قبلا طعم شکست سرمایه شان را بابت اندیشه گرایی و خردمحوری

 

روی نگاتیو چشیده بودند و دیگر تاب تجربه های ناموفق را نمی آوردند.

 

( آبگوشتی با دستوری آبکی ؛ یک سفره عقد ، چند صحنه ی بریز و بپاش و بزن و بکوب

 

طنازانه ، بازیگرانی مامانی و ترجیحا یک موزیک با اجرای زنده ، برای تفریح بیشتر می

 

توانید از اصطلاحات رایج و حتی مستهجن نیزاستفاده نمایید. بدون مقدار لازم ! )

 

کپی برداری ازسینمای موفق فارسی پیش ازانقلاب تا بدانجا پیش رفت که کارگردانان به

 

بازسازی همان فیلمهای مبتذل !! روی آورده و با حذف برخی صحنه ها آنهم از روی ترس

 

واجبار وزارت ارشاد به زنده نمودن خاطرات نسل های گذشته کمک شایانی نمودند.

 

بهروز وثوقی و ناصرملک مطیعی جای خود را به جوانانی بخشیدند که با ابروی نازک

 

کرده و چشمان آبی روی کاناپه گیتار می زنند و اگر لازم شد مردانگی ای هم نشان دهند

 

با دوست دخترشان قهر می کنند ...

 

زورخانه و قهوه خانه جای خود را به جکوزی و کافی شاپ بخشید وگوشی های موبایل

 

جانشین تیزی و دستمال یزدی شد.

 

نکته ی دیگرآنکه فیلم فارسی مجال نمایش زندگی واقعی مردمی از قشر فقیرومتوسط بود

 

وگاهی نیز بحدی افراطی مدافع حقوق بیچارگان و ستاینده ی فضایل اخلاقی وانسانی ، که

 

در سینمای معاصر متاسفانه تنها شاهد طبقه مرفه جامعه و دغدغه های بی معنی آدمهای

 

ثروتمند هستیم.

 

مرضی که سینمای هندوستان نیز ، صد سال است بآن خو کرده و کسی هم حاضر نیست

 

دیگریک روپیه برای دیدن حقایق کشورهند بپردازد.

 

با نگاهی واقع گرایانه می توان اکثرتولیدات سالانه ی سینمای ایران را روانه ی سطل

 

زباله نموده و فیلم خارجی تهیه و دوبله نمود ، اما چه می شود کرد باید از کارگردان گرفته

 

تا آن سیاهی لشکربی سوادی که همه ی دارایی اش عکسی یادگاری با فردین است نان

 

بخورند.

 

در آخر ، به علاقمندان سینما توصیه می شود همیشه از نسخه های اورجینال برای وقت

 

گذرانی استفاده کنند و آب را ازچشمه ای دور بنوشند نه از برکه ای نزدیک.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 5:59 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


چپ می زنم به راست

راست می کنم چپ کن

در تقابل ِ قابیل وقابله دردم گرفتی

که بزایم صفر گنده ی پرمعنی

حریف می طلبم

 لبم

لبی

که آتش ِ خونم برقصاند و

معجزه ی عجز عام الجِز بزند

عشق ِ دلش را به رنگ

 

هی کن حریف هی

افسار من به سماع آمده

هی

هی هی

و راست

راستم که چپ کنی

راننده ی بیابان تخت من

بتاز

 هنگام سر سپردن

که آن کرگدن به خاک افتاد

و لیلی نیمه به قرص کامل رفت

 

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 3:53 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |