تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون
 

از عراق افتادم

صدام شدم بر مسير پرواز حسين

بالهايم باز

به دست فريب

 در غربت اينگونه بودن

گوهر خير انديش بازيگر روزگارم

و شبكه سراسري

ميخ روياروي زند بر كف دستانم

 

مولايَ يا مولاي

انت القوي واناالضعيف

در مقابل تبليغ‌ چي توز

 

انت القوي واناالضعيف

مثل زميني كه زير پوتين شخم مي خورد

و گندم درد دختركان

به ساقه ي ارضا حرام

باربر

 

صدام شدم بر مسير حسين

دجله بستم

فرات رگ زدم

و از حنجر كودكي نگريستم جهان

خيمه گاه بي ستوني كه عشق ميانش مي سوخت

سوگند

كه زبان بگشايم از عَقد

 عُقده

ولي اين نام خونريز است

و برادر من زاده ي تكرار ونبودن

 

زبان

مي گشايم از گره

چنان كه بخت دريايم

باز هزار رودخانه بر فراز زمين

 

مولايَ يا مولاي

انت القوي واناالضعيف

چون شكار ِ كوچك ِ دشت ِ بزرگ

كز عراق مي افتم

صدام مي شوم بر مسير حسين

و عشق َرنده مي كنم

 

مولايَ يا مولاي

قلب من ژله ي سرخ لرزاني ست

هر لحظه ترسان ِ سان ِ جان

 

انت القوي واناالضعيف

در مقابل ماهواره ي لوند مقابلم

حتي پيام مقام معظم رهبري نيز

استوانه هاي نظام مرا سست نمي كند

تا منزل در باب افعال صرف نشود :

انتخابات صحنه ظهور و دخالت تثبيت شده وشمارش شده ملت است. وحضور در انتخابات اثبات حيات وهوشمندي ملت براي فتح قله هاي توسعه وپيشرفت است . حالا نوبت ملت است .

 

شبكه سراسري ميخ رويارو مي زند

بر كف دستانم

من       انتخاب     مي كنم

اشي مشي !

لب ِ بوم ما نشي

بارون مياد خيس مي شي

برف مياد گوله مي شي

آمريكا مياد صدام مي شي

مي افتي تو گود نقاشي

كي مي كشت ؟

كي مي خورت ؟

...

 

 

و صدام مي شوي بر مسير  حسين

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

بین شمشادها خوابید و یادش رفت که صدای ماشین ها برای اعصابش خوب نیست.

 

سفر به بسطام.

 

ساعت 10 شب

 

ترمینال جنوب و یک عالمه مسافر دربوداغون.

 

همسفرش که صورت قشنگی داشت پرسید :

 

یعنی هیچ کسی رو اونجا نداری بری پیش اش؟

 

قبل از اینکه به بایزید فکر کنه گفت :

 

نه.. تنهام.

 

همسفرش دستی به ریش تنک اش کشید و گفت :

 

خوش به سعادت ات!

 

وچشمهاش ناخودآگاه از حدقه بیرون افتاد.

 

به جاده نگاه کرد وگوش سپرد به زوزه ی اتوبوس که مثل یه برگ مشمعایی توی دست باد و

 

جاده می رقصید.

 

سفر کن تا تندرست بمانی ....

 

از توی کیف اش دفتر ِاشعار محلی کرمان رو برداشت.

 

پیرمرد شیر فروش پرسید:

 

این وقت شب؟ میری زیارت.

 

حتمن مال بسطامی . نه؟

 

مال کجام؟ مال....

 

دو تا چشمون یاروم پر سیاهی      من و آبادی و هی تو !.. کجایی؟؟؟؟

 

نه ! مال بسطام نیستم.

 

چقدر راهه؟

 

پیاده؟ صبر کن روز با ماشین پنج دقیقه س.

 

چقدر؟

 

از دست چپ جعده رو بگیر برو نیم ساعته.

 

خدافظ.

 

مارم یاد کن!

 

بسطام را هزار راه است و یکی مسافر نی.

 

دارم میرم سر قبر عمه ام! بخدا با دختر نمی رم مامان....

 

چی بگم؟

 

باغهای سیب و عارفان ِخفته!

 

کوهها از دور جاده رو مثل یه سفره به دهن گرفته بودند و تو احساس می کردی داری روی

 

زبون یه غول قدم میزنی.

 

توی صحن داشتن اذان می گفتن که می رسی و از کنار یه مستطیل کوچولو می گذری و سعی

 

می کنی با احترام وارد شی.

 

چشمت که به زیارت نامه می افته سردت می شه و...

 

اینجا یه امامزاده س.

 

برمیگردی توی حیاط و پیداش می کنی .

 

چقدر فقیرانه .

 

بابا درویش!

 

فقط چند سانت از زمین ارتفاع داره و تو یک شب توی راه بودی تا همینجا زانو بزنی و برای

 

خودت فاتحه بخونی.

 

تو مردی!

 

واون زنده ی ابدی ِعشقه.

 

خفه شو؛ یعنی زبان در کام بگیر و برگرد.

 

سفر تموم می شه اما زخم غربت از روی پوست پوتین ات پاک نمی شه.

 

بسطام در پنج کیلومتری شاهرود واقع است در ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


ما دو کس عجب افتاده ایم . دیر و دور تا چو ما دو کس به هم افتد . سخت آشکار آشکاریم ٬ اولیا آشکار نبوده اند و سخت نهان نهانیم . . .

 شمس تبریز

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


قايق ِ چشمانم غرق شد

قونيه كجاي ساحل مي پذيرد

دستان ِ خشك ِ غوطه ورم را به عشق

حتا

حتا

حتا

نياز فشردنت به آغوش

در نگاه سنگيني خلاصه

لبخند زدم

آنگاه

آنگاه

آنگاه

من

كمترين

پشت پايتان

 دو ليوان چاي گريستم

و قايق چشمانم غرق شد

...

  

[ قلبت را مي بوسم ]

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر


آقای میم گوشش بدهکار نیست. گاهی حتی با لحنی طلبکارانه ،  پــای درس و بحث اساتید

 

سیاست می نشیند اما چیزی دستگیرش نمی گردد.

 

عمه خانم می گوید: سیاست پدر و مادر ندارد ولی آقای میم می اندیشد که پدرشــــاید ولی

 

مادرباحالی دارد که هررجلی را وادار به تحرک می سازد.

 

سیاستمداران روزها عاشق اند و شبها فارغ . گاهی با دیدن ببر سفیدی در خطرانقراض ،

 

اشک از دیده شان جاری می شود و زمانی کــــــشتار میلیونها سیاهپوست برایشان ؛ حکم

 

سود سرشارحاصـــــــــل از فروش اسلحه به قبایـل ستیزه جو را داراست.

 

آقای میم درحین آخرین تحلیل سیاسی اوضاع دنیا ناگهان متوجــه شد که عـمه خانم پس

 

ازتحمل جنگی فرسایشی ، تا بن دندان مصنوعــی مسلح، تسلیم نیروی چریکی یک تکه

 

کشک شده و راه نـــــــفس اش در آستانه ی مسدود شدگی ست .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

۵

از مجموعه هردمبیل

اومديم بقچه ي درد دلو وا كنيم كه :   [ عزيزدلمون كبابه ]يهوطرف بادبزن ِ زخم زبونو برداشتو شروع كرد …آي حالا نزن كي بزن. مام جيگرمون جِز زدُ انقد رو ذغال سرخ انتظار ،منتظرِ ي نومه ي سر بسته مالِ خودمون مونديم كه زير پامون علفِ محض بي كسي در اومدُ بو جيگرمون تو تموم محل پيچك شد .همه اومدنو صف بستن عينهونِ پل صراط ؛ كه مام الاّ بلاّ مي خايم.ويار كرديم سر صُبي جيگر بريزيم تو اين خيكّ بلاي ِ بي درمونِ ا همه جا بي خبر. داديم سق زدن.

همه كه خوردن ، يه باركي يكي هوار كرد كه : واااي ! ووواي!مُردم از دل درد ،حتمن ي مرضي چيزي تو جونش وول مي زده بيرونش نكرده،شيطونش چپيده زير جلد ما داره بد جوري گرگم به هوااز پاچش در مياره !

اَ همه كه بگذريم مي رسيم به آژان ريشو و شلخته ي سر محل كه لباس كهنه ي آشپزي ِ تنشو کلا نمدي ِ اَ مد افتاده ي سنه هزارُ سيصدُ چكشش كه براش ي لبه دوخته اندازه ي قواره پالوني ِ خراي ِتازه دامادِ عصر قجر تو ذوق مي زنه نا جور

 آره…تير كمون شا  يادش به خيرُ بادش به دير باشه الاهي…خدا اگه ازسر تقصيراتش نمي گذره ؛ اَ آتيشِ به پا كردش ،سرخي ِتو از منُ زردي ِمن از تودم بگيره هُ بپره هُ اين شب عيدي نظر كنه تا يه بنده ي مومن بيادُ تو درگاه دور افتادش ي نذري چيزي حواله كنه به روح اقدسِ ذات مقدس اِلاه،واسه گشايش امور…

اون دور دورا، همون وختا كه همه ُكلا شاپو مي ذاشتنُ سرشونو با پارافين چرب مي كردن خرا قرآن بلد نبودن ؛ حالاهام كه پيرَن سيا مي پوشنُ سرشونو ازبس نمي شورن هِي همچي كمي اَ پارافين نداره خرا مشكلشون حل نشده نه...

منتهازمان سابق حكومت مال ناكسون بودُ  الانيا دم مي زنن ما مريد امام زمونيم...آي بزنه به شب نكشيده همون غايب بر حق كه ديگه اَ بي غيرتي ِ ايناروش نمي شه ي نگام به مابندازه،تا لفظمون شهيد نشده همه رُ اَ بيخ ريش بين زمين و آسمون ميخ طويله كنه ؛ اونوخ ما پاشيم بريم عيادت علماي عظام كه حالتون چطوره،بازم وعظ و خطابه ي صد تا ي غازتحويل ملت دهن بين یهلا قبا مي دين ، يا خفتتون گير ِامر مباركِ باريتعالاس ؟!

بعدش انقده اون بين بمونن كه تمام غلاغاي گشنه ي دنيا اون ي جُف چشِ هيزشونو،در بيارن بذارن كف دست كله پزيِ سر محل، بيچاره كله پزه یه ربع نكشيده ور شيكس كه ميشه هيچ بعدشم باس بشينه تا دنيا دنياس شيپيش از قيافه درآد تو جيبش سه قاپ بندازه سر ناموسش.

 اومديم بقچه ي درد دلو وا كنيم ،تازه دو زاري ِ  چكش خورده ي حواسمون افتاد كه اشتباهي بقچه ي غذاي ِ آقامونو برداشتيمو الانِ كه غرولند كنه به ننمون : هي زن جا غذا اين كثافتا چيه ريختي اینجا ؟!بعدشم پلاسمونو پرت كنه تو سطل آشغالو درد دلامون به قول يكي واقعني بشه درد دلاي ِ آشغالي ؛خودمونيم بد نبود اين صاب مرده هارُمي ريختيم تو ي كيسه نايلونو شبا ميذاشتيم دم در تا نصفشو گربه پاره ميكردُ نصف ديگشم آشغولانس محل محكوم سراي ابدي ِ زباله ها ...

 اين حرفا ديگه گذشته و زشته ما مثِ خاله زنكاي تازه كارِ با افاده كه وقت پيره زنیشون،تا ي سوسك ناقلاي فيلسوف ي چشمك حوالشون مي كنه جَو گير ميشنو ميگن ما شير زنيمُ شير زن را حاجت كارِ خانه   و  شوهرداريُ بچه داريُ عشقُ محبتُ... نباشد!

قصه كوتاه، آره دااااااش ما اومديم بقچه ي درد دلو وا كنيم كه يه موتور سوارِ اَ خدا بي خبرزد زيرِ كتمونو تا بيايم بفهميم كي؟چي؟ كِي؟كجا؟ ديديم افتاديم وسطِ جوق آبُ،سر تا پامونو به گه كشيدن رفته نه...

به خودمون كه اومديم همه چيو وارسي كرديم دُرُس بود .دس كه گذاشتيم رو سينمون ديديم...

اي دل غافل ...

اون دلِ عاشق

رفته با سارق

يكّي يواش گف

توباشي عاقل

زود مي پري اون دل َرو ميكني باطل

يكي ديگه مي ذاري جاش

باش ميشي عاشق

هر چي كه بود

حتي دلِ سرد ي قاتل!

 

مام يارو رُ سر تا پا ي نظارتي كرديموگفتيم:

 

نه مرتيكه ما مرديم

ما عشقُ پيدا كرديم

تو نوره

نقطه شده بلوره

هدف شده

تودوره

هدف چيه ؟ ي نقطه س

ي نقطه ي پريدن

ي نقطه ي رسيدن

خدا گذاش تو انسون

قصه ي درد و درمون

قصه ي اون پرنده ي تو زندون

قصه ي ماه تو ايوون

راحت بخواب عزيزم

فيل كله پاس تو فنجون 

 

نه يكّي بود نه دوتّا

نه دوتّا و نه سه تّا

هيشكي نبود تو دنيا

فقط ي چيز بود خدا!

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |