تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون

آقای میم برهان قاطع می خواند . او در بحرانی قاطی گرفتارشده و هیچ راه گریزی از

 

گرداب حائل زندگی نمی یابد. یکی از همین روزهاست که بزند سر رییس دادگستری را

 

بشکند تا اخراجش کنند.

 

فرقی هم نمی کند که بعدش چه بشود و چه در نظر آید مهم عبوراز شرایط کنونی ست که

 

نان از دهن آدم ربوده و کاف خویش ضمیمه ی شخصیت فردی می سازد.

 

عمه خانم هیچ دل خوشی از ادبیات کهن ندارد ولی هی یاد شعر " دم گاراژ بودم و یارم

 

سوار شد ... " می کند .  گاراژی که با داشتن دو حرف گ و ژ ، قریب به یقین یکی از

 

فارسی ترین کلمات دنیاست.

 

اما عمه خانم هرچه فکر می کند بعد از سوار شدن یارش چه اتفاقی افتاد ، چیزی بنظرش

 

نمی رسد.

 

شاید یارش اصلا سوار نشده و عمه خانم با توهم سوارشدن یارش براه افتاده است.

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

آقاي ميم از همه جا رانده است. و اين كم تر از چند روز اتفاق افتاده. رابطه ي عاطفي او مثل پلهاي بي اصول شهرش نزديك به فروريختن است.حتي دوستش با لبخند ساده اي دست به سرش مي كند ؛ تا تنهايي مثل غذاي مانده بد بويي گرسنگي او را تحريك كند. عمه خانم به مسافرت رفته و او به جز عصرها كه با گوش دادن به صداي مشاجره آقاي همسايه و خانواده اش زمان را مي گذراند باقي اوقات با سكوت سنگين اطرافش سر مي كند.اضافه بر اين ساعتهاي زياديست كه برق خانه به خاطر كابل برگردان قطع شده .

تاريكي؛ درد را مثل چك چك شير ظرفشويي ممتد مي كند و سيگارها تا بوي فيلتر مي رسند اما او هنوز متوجه كسي كه هميشه منتظر اوست نشده؛ و اين ناتواني در رسيدن به آگاهي ِدانستن او را نا اميد كرده .

*‌      *‌      *

 

ساعتها بعد درست لحظه اي كه آقاي ميم در تاريكي كامل با قطره اشك ِ گوشه ي چشمانش سرما را روي گونه اش پخش مي كرد؛ گوينده راديو بعد از چند ثانيه موسيقي؛ با نشاط خاصي فرياد زد : سلام ! موافقيد كه صبح قشنگيه ؟

و او آرام شروع به خاموش كردن چراغها كرد .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


۱

مثل  ِسکوت یا یه همچه چیزی چادر شب شده بود به دورتن تبدارم.

ضررمی کردم اگه یه کم تند تر نفس می کشیدم.

باید مدام این هرم آتیش رو فرو می دادم تا از بین ترکه های خاری که تو گلوم چمباتمه زده بودن بگذره.

اما دریغ از یک قطره بارون.

هوای ِ این بغض کویری بود ونازا.

مادربا تشت پاشویه بدون بوق و آژیر فرا رسید و حوله ی سرخی که به دست داشت با نظمی ستودنی تا زد.

بیا بذار روی سرت آروم بخواب.

تو چشماش همون نگرانی ِ همه ی سالهای گذشته موج می زد.

انگار نه انگارکه پوست صورت طفل خردسالش حالا بفهمی نفهمی زبر شده.

ازاتاق بیرون رفت تا من راحت بزنم زیر گریه.

اون آخرین شبی بود که تو رو بخاطر آوردم.

صب که شد حسابی گرسنه از تخت جستم بیرون و همه ی دنیا بازبروی من ِ تنها می درخشید.

مثل خونه ی نوعروسا، مثل لباس شب عید ، خداهم خوش تیپ تر شده بود انگار.

                                          

 ۲

شنید همچی گازی از لپ یارو گرفت که قلم وکاغذشو چپوند تو جیبش و عوعو کنان ازآسایشگاه زد بیرون.

بعد انگارعروسک باباشوگم کرده باشه بغ کرد تو یه گوشه و گم شد تو نخ سیگارش.

سالاد آوردن و به هر کی یه بشقاب رسید اما من از لبخند خانوم نجیب فهمیدم که باز توش دوا ریختن ما بخوابیم .

بخوابم تو جای سید که همش بوی گلاب می ده وعطر باغچه .

به نظام ایستاده بودیم که رییس آسایشگاه بیاد بهمون تبریک بگه بخاطر معصومیت.

سید گیج می خورد تو سیگار برگی که خودش با آشغالا پیچیده بود.

رییس که اومد و با ترس و لرز سرصف ایستاد ، سید دست برد به زیپش. من نشستم زمین به خندیدن . رییس قرمز شده بود و منو می پایید که خیس هم شد.

همه رو کردن تو اتاقها. هرچی پرستاربود واستاد به آمپول درست کردن. من رفتم زیرتخت ولی پیدام کردنو زهرشونو ریختن.

باید بیدار موند. حتمی یه چیزی تو بیداری هست که ما نباید بیدارباشیم.

باید.....

 

۳

چقدر آفتاب زمستون کوره. برای موال هم مامور گذاشتن ناکسا کسی روی دیوارا چیز ننویسه . من همون سگی بودم که اون سال ِ سرما سر تیر زدنم .

از پشت بوته های گل سرخ بلند شدم و دویدم به سوی دیوار.

سید داشت از پشت پنجره دست تکون می داد. پریدم وازکوتاهترین قسمت دیوار آویزون.

اونطرف هم شب بود . انگارزمستون برای آسایشگاه و شهربه يك نسبت بیرحم باشه.

صدای ماشین ها که با سرعت از اتوبان می گذشتند نذاشت تا صدای فریاد نجیب خانم رو که تو آسایشگاه کشیده بود ، بشنوم.

شنید هم گوشهاشو گرفته بود و جیغ میزد. همه با هم جیغ می زدند.

از کنار ریل اتوبان می دویدم و با بعضی از ماشینا مسابقه می ذاشتم.

اگه سیگارام برسه می تونم یکی دو روز چیزی نخورم .

تو بخش امتحان کرده بودم.

کم کم هوا تیره شدو سوسوی چراغا روازدورنشون کردم .

گاهی وقتها در حین دویدن زیگزاگ می رفتم که ردمو گم کنن.

تازه کی می اومد دنبالم ؟

اونجا به اندازه ی کافی دیوونه داشتن که توهم وول بخوره.

رسیدم به یه پارک لخت و کچل.

رفتم روی تاب نشستم و شروع کردم به شمردن سیگارهام.

چند تا لات از کنارم رد شدن و وقتی چشمهای براق مودیدن حسابی رفتن تو لک . مطمئنم هوس ناخنک از سرشون پرید .

یه جیرجیرک شروع کرد به ساز زدن .

مامور!

پیرمرد ترک لهجه ای بود که با احتیاط بهم نزدیک شد و ازم پرسید می خوام شب اونجا بخوابم یا نه؟

منم اینقده بهش زل زدم که از ترس عقب عقب دورشد.

 

۴

زل زدنو تو آسایشگاه یاد گرفتم.

باس بدون اینکه پلک بزنی بری تو نخ طرف و حسابی بچزونی اش.

اولاش اشک تو چشام جمع می شد اما بعد که راه و رسمشو یاد گرفتم می تونستم یه ساعت بلکم بیشتر زل بزنم.

یه روز یادمه سر ظهر که همه رفته بودن ناهار خوری و من حوصله نداشتم نجیب خانوم اومد دنبالم .

زن ترکه ای و میانه سالی بود که فقط با سید میونه ی خوبی داشت و به همین سیدم گفته بود که شوهرش معتاد بوده و می خواسته اونو خراب کنه.

سید این حرفو می زد و می گفت : قربون پاکی اش برم ومی خندید.

من نمی فهمیدم اما از خنده ی سید خنده ام می گرفت ومی گفتم قربونش برم قربونش...

حالا هر چی بین شون بوده خدا عالمه ، اما اخلاقی داشت که صد رحمت به اژدها.

اون روزم من با دیدنش دست و پامو جمع کردم تا تیغ اش نگیردم .

اومد لب تخت نشست. تو صورتش یه چیزی گره خورده بود وهرکاری می کرد مهربون ترش کنه، زشت تر می شد.

دستشو آروم دراز کرد طرف سرم ، من اما هیچ واکنشی نشون ندادم که فکر کنه ازش ترسیدم. دستش بوی دست زنها رو می داد .

چشمامو بستم تا این لحظاتو خوب ترببینم. گفت :

تو جوون خوشگلی بودی.

بودی؟ من تازه دو سال و ده پونزده تا .... یادم نمی اومد.

نمی خوای بری پیش بقیه غذا بخوری ؟

دستشو گرفتم توی دستهام.

داغ بود و مث قلب گنجیشک می زد.

کف دستشو بوسیدم. صورتشو جلو آورد اونقدر که همه ی موهای ریز پشت لبش رو می شد شمرد .

من یهو سرم گیج رفت.

 

۵

تا چند روز بعد سید همه اش ازمن دوری می کرد.

بچه ها می گفتن منوزده ، اما سید هیچ وقت دست روی کسی بلند نکرده بود.

نجیب خانوم هم ازاون روز به بعد از سید فاصله می گرفت.

جمعه بود انگاری که سید با یه پاکت سیگار خارجی اومد تو محوطه و سیگارا رو چپوند تو جیبم. من بهش گفتم که چقدر دلم برای دو نفری سیگار روشن کردن و حرف زدن تنگ شده .

سید سرشو انداخته بود پایینو تند تند سیگار می کشید.

بعد که سرشو اورد بالا تو چشمهای هم زل زدیم.

تا غروب همدیگه رو سر پا نگه داشتیم و از رو نرفتیم.

بچه ها دورمون جمع شدن. تا اینکه یکی از نگهبانای بخش سررسید و همه رو برد به خوابگاه.

شب رفتم پیش سید خوابیدم.

با عطر گلها و بوی خاک باغچه ...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


 

زمان زيادي بود كه خنده ي هيچ زني به آقاي ميم آرامش نمي داد واو را به خودش دعوت نمي كرد. آقاي ميم دنبال لبخند هر زني نبودوخيلي واضح مي دانست كه زنان بسيار كمي بر او تاثير مي گذارند واز بين آنها تنها تعدادانگشت شماري او را به شادي نزديك مي كنند.

عمه خانم آينه كوچكي جلوي صورتش گرفته بود وبدون حالت خاصي حر فهايي مي زد : من تنها بودم ؛ آدمهاي زيادي به من نگاه مي كردندكه شايد خيلي هم جذاب بودند...اما چطور مي شد به اونا فهموند كه همون كاري رو انجام بدن كه بايد ...تا در من نفوذ كنند ...چطور ؟!

آقا ي ميم كه خود را مشغول درست كردن چاي نشان مي داد آقاي همسايه را ديد كه گوش پسركي را گرفته و روي نوك انگشتان پايش بالا آورده بود.

درون آينه عمه خانم هنوز در حال حرف زدن بود : اما زمان كم و بي دست و پايي من آنها را از دستم گرفت ...حالا حاضرم براي نفر مقابلم توضيح بدم چه چيزايي مي خوام و با وجود بي مزه شدن اونو بپذيرم...

آقاي ميم آرام شانه هاي عمه خانم را فشرد و كنار گوشش زمزمه كرد : با دو ليوان چاي تلخ موافقيد عمه جان ؟عمه خانم آيينه را روي پايش گذاشت وآقاي ميم به محض اينكه لبخند ساده ي خود را درون آن ديد؛انگار كه خجالت كشيده باشد نگاهش را به طرفي ديگر چرخاند.

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


درد منتهی می شود از استخوان به حنجره و دختری را که در حادثه ی خودکشی قطع

 

نخاع شده به پزشکان بی خیال بخش اورژانس یاد آوری می کند

 

این شایعه را چند تا صدای زمخت، توی راهرو پخش کردند

 

کاش به یک طریقی می توانستم چهره اش را ببینم

 

پرستار بی پرده می گوید:

 

چقدر داغی ؟

 

داغ ازچه جهت؟

 

فلسفه ! روی تخت بیمارستان

 

زبان فارسی یک جور لوندی هایی دارد گویی درحین بوسیدن از آدم بپرسند ساعت چند

 

است!

 

پرستارمی رود و دستی ناشناس کمی بعد تراما ، پرده را می کشد

 

ترجیح می دهم قطره های خون را یکی یکی بشمرم تا اینکه خوابم ببرد و سرم بی خبر

 

تمام بشود

 

زمان یک چیز ِ بلانسبت شما ، فاحشه ای ست

 

وقتی درانتظار مرگ هستی ، جلویت تنها می رقصد

 

نه می آید و نه می رود و نه ته می کشد

 

پرستاردوباره می آید کنارتخت

 

دستم را لمس می کند

 

چرا می خواستی بمیری؟

 

ناکس آنقدرزیباست که آدم دوست دارد بگوید

 

بخاطر شما عزیزم !

 

ولی من هیچ خاطرم نیست چه اتفاقی افتاده وبه چه دلیلی

 

پیج اش می کنند و باز نیم خیز می شود برای رفتن

 

دستش را فشار می دهم

 

کمی می ترسد انگار وغیبش می زند دوباره

 

من نمی خواستم بمیرم

 

نمی خواهم ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |