۴۴ ساعت تا پرودسیکا. از مایور تا کرانه ی صاف و برهنه ی ولگا. تا بندر نابایوفسکی.
تا جرومینیا تا شرودن.
واین واگن پیزوری که بوی شاش بچه می دهد. هم مطبوع است که معصومانه درپیچ وخم
کوههای طبیعی می پیچد وهم متهوع چون از بطن فولاد وکک سربرآورده.
پیرزنی چاق با سینه های درشت سبد گربه اش را به من می سپرد و ازلابلای آدمهایی
بعضا خواب که درهم تنیده اند چون کپک نان ، راه بازمی کند تا به دستشویی برود.
به گمانم دوره اش تمام نشده .
کنارمن سربازی قزاق با سبیل های سرخ وآتشین که حالت دستهای لنین به هنگام وداع با
حضاررا گرفته نشسته و با چشمان دریده اش مدام روی ساق پای لخت زنی که مشترکا در
تیررس دید ماست ، قدم می زند.
تصاویراز بین پنجره آنچنان با سرعت در تعقیب همدیگرند که گویی چند واحه دیگر،
هستی به تباهی کشیده می شود و روز قیامت آغاز می گردد.
من دراین داستان که شما می خوانید نقش یک نویسنده فراری را دارم . البته تبعید شده ام
بدون حکم ودستبند وامنیه.
ولی چه فرق می کند ؟ ! فرار هم نوعی تبعید ِ ناگزیربه شمار می رود و اگرشما هم جای
من بودید ، با دیدن وخامت اوضاع جانتان را برمی داشتید و می گریختید به گوشه ای گم .
داستان زیر خیلی احمقانه است اما قول بدهید اصلا وابدا بروی مبارکتان اثری ازشادی
نیاورید . چی ؟ بخندید؟!... خدا لعنتتان کند که همه مثل هم حرامزاده اید!
من در خیابان واریبوف پلاک 13 محله آدونیسکی زندگی می کنم یعنی زندگی می کردم نه
اینکه دیگر نخواهم بالاخره یک روزی از تبعید برمی گردم وهمان روزاست که چخوف
نانوا را شمع آجین کنم و زن بدکاره اش را وسط خیابان...
حکایت سرگردانی من از یک شعر شروع شد ولی به روح استالین بزرگ قسم که هیچ
گونه اثرادبی یا ردپایی هنری در طی این چند سال عمر بی ثمرم عرضه نکرده بودم.
شغلم نظافت و سرایداری دفتر شورای محله بود و گهگاه ازپشت در اتاق به مباحثی که در
مورد آینده هر فرد کمونیست و معتقد به اصول جمع گرایانه می شد گوش می دادم .
البته چیز زیادی دستگیرم نمی شد ولی از شما چه پنهان بشدت احساس بزرگی و وجد می
کردم از اینکه در چنین محیطی به امر خطیر پاکیزگی مشغولم.
اما درموردآن شب بخصوص.آن شب حادثه هم عین معمول همه شبهای یکشنبه داشتم در
خانه چخوف ودکا و شوربا می خوردم و به پیراهن تنگ وچسبان زن او به هنگام نان
پختن نگاه می کردم که فی البداهه چیزی به ذهنم رسید و قلم وکاغذی طلبیدم و چون از
نوشتن فارغ شدم آن را برای دوست دیرینه و رفیق هم کیش ام خواندم. شما را به خدا شعر
را بشنوید وبعد قضاوت کنید :
درسپیده دمان/ آسیاب بادی / به نظاره داس و خوشه های گندم روستا/ نشسته.
همین! بعد چخوف بی پدر و مادر فردای آن روز نقدی در روزنامه محلی شورا چاپ کرد
که سپیده دمان را در شعر من مظهرغرب وآسیاب بادی را علامت صلیب شکسته برداشت
کرده بود و مقصود مرا از نظاره داس و خوشه های گندم......
دردسرتان ندهم بمن برچسب خیانت به حزب وکشورومسلک ومرام رفقا را زدند درحالی
که من این شعر را حتی به چاپ هم نرسانده بودم .
اما با توجه به سوابقی که از زندان های سیبری و پلیس سیاسی و شکنجه گاههای حزب در
مسکو داشتم ساکم را جمع نکرده با خرده پس انداز سالهای حمالی زدم به چاک جعده وپاسخ
دادن به چخوف بی ناموس را به خدای بزرگ واگذار نمودم...
جزو گروه آ
جزو گروه یا
ما آیا هستیم
به روایت مرسوم کلام
شما را چه می شود برادر
جناحی شده ای یا ذوالجناحی ؟
...
.
ملقمه اي از بود و نبود
آفرينه ي دست ساز او
كه دمش گرم ِ انسان شدن
تراوش آبيست
به كوزه مان
لب پرهزار پر حرفي بي مايه
ما آيا هستيم و او
تمام ِ براي اينكه
كجاست يافتن پرسش درست ؟!
كجاست اعتراف مقدس به ناداني؟!
زمانه می گذرد. اقتدار درهم فرومی شکند. آقای میم آنجا نشسته ، تنها ، کمی موهایش
ریخته وانحنای شانه هایش بیشترشده ولی آنجاست.
پشت ضعف هایش، آدمی ست که تاریخ برگرده اش سوار، اورا به هرسویی کشانده.
آینده را سوختی فسیلی فرض می کند که با گرم شدن کره زمین کارایی اش را ازدست داده،
بدل به مایع متعفنی گردیده است...
نگاهش را از کتاب فروغ برمی گیرد،عمه خانم شربت گل گاوزبان آورده.
آقای میم درتیرگی لیوان دنبال بیماری نداشته اش می گردد.
عمه خانم توضیح می دهد که شربت، خاصیت آرامش بخشیدن به اعصاب را دارا
می باشد.
اما آقای میم حالا ، ازهرزمانی آرامترست.
آقای میم خوابش برده ، در خواب یک عده گاو را می بیند که گونه هایشان گل انداخته و
به او زبان درازی می کنند.
برای گاوها زمان وجاودانگی ارزش یکسانی دارد ؛ معنی هیچ کدام را نمی فهمند.
1
آقاي ميم از ترحم بيزار است. به همين خاطر از كمك كردن افرادي كه خود را بدبخت تر از آنچه هستند نشان مي دهند خودداري مي كند .اما كمي بعد از كاري كه كرده پشيمان مي شود.
چند شب پيش وقتي داشت در خيابان خلوتي قدم مي زد زني با صورت پوشيده بار ها به او براي دريافت مقداري پول اصرار كرد.اما درست وقتي آقاي ميم داشت قانع مي شد كمكش كند با شنيدن صدايي از اين كار منصرف شد وبدن توجه به التماس زن در مورد گرسنه بودن فرزندانش به راه خود ادامه داد.
اما كمتر از چند دقيقه نگذشت كه از كارخود پشيمان شد وراه رفته را بر گشت ...
خيابان به جز چند گربه ولگرد و ماشين بزرگ جمع آوري زباله كه در حال نزديك شدن به آقاي ميم بود چيزي درون خود نداشت. دباره همان صدا به او نهيب زد كه اشتباه كرده اما گشتن بيشتر به دنبال زني كه از او كمك خواسته بود فايده اي نداشت .
ماشين بزرگ جمع آوري زباله كنار آقاي ميم توقف كرد و نظافت چي شهرداري با لهجه نا آشنايي به او گفت اگر مشكلي دارد يا پولش تمام شده مي توانند او را تا انتهاي خيابان برسانند .
2
غرور آقاي ميم مثل چتر بزرگي لذت باران را كم مي كند.رنگهاي سردوگرم ِ شهر غليظ تر به نظر مي آيند و رد پاها همراه كثيفي خيابان شسته شده اند. او از اينكه سيگار مردي ناشناس رابا كبريت نم كشيده اي روشن كرده خوشحال است .
اما وقتي اتفاقي خانم ي را بين جمعيت ديدكه دارد به طرف او مي آيد نا خود آگاه به اولين مغازه ي سمت چپ خود وارد شد و تقاضاي چسب زخم كرد.دختر زيباي پشت صندوق هم بدون اعتراضي از درون كيف دستي قرمز رنگش دو تا چسب زخم به آقاي ميم داد.او تشكر كردو دست پاچه از كتاب فروشي بيرون رفت.
هيچ كس درون خيابان نبود و باران به شدت مي باريد .با تعجب بر گشت اما انگار فروشگاه ساعتهابود كه تعطيل شده ...
آقاي ميم در حالي كه به صندلي خالي پشت دخل چشم دوخته بود چسب زخم را به صورت يك مساوي روي شيشه كتاب فروشي چسباند ساعت خود را نگاه كرد و با لبخند مختصري به قدم زدن ادامه داد.

