شنوندگان عزیز، توجه شما را به آخرین اخبار رسیده جلب وبا حکم قضایی روانه زندان ِ تنهایی عاشق همه آزادی جمهوری انسانی که به همه ی ممه ی خانوم التفات فرموده بودن که سمت آتیش تشریفتونو ببرین برای همیشه گم شین تا الف واوش هم جا نیافتاده بود که افتاد و شیکست تو قندونی از جنس طلای ناب طناب تاب تاب ابازی خدا منو نندازی بالفرض هم بندازی به یه خری انداختی عینهو پورفوسورای سوربن که با بن کارگری شیپیش هم گیرشون نمی آد شب عیدی...
ببخشید!
آقای میم پیچ رادیورا چرخاند تا شاید روی موجی دیگر:
دکتربعضیها عادت دارند بعد ازغذا آروغ بزنند نظرشما چیه؟
بسیارنکته ی خوبی رواشاره فرمودین، براثرتجمع گازهای گرم درون هسته ی کره ی زمین و زمان ناسزا می داد آژان اومد کت بسته هارو توزیع کردن بین نیازمندهای روزگار بدی بالام جان هرکی میآد میره به اونجای آدم دروغگو سگه سگم دشمن کی خسته س از زناشویی و هوس تجردش بالا رفتیم راست بود...
آقای میم رادیو را خاموش کرد تاروی چیزمهمی تمرکزکند بلکه ازپراکندگی پیرامونش بکاهد.
گل های قالی
به نظرش رسید آنها مدام درهم پیچ می خورند و اسلیمی ها همچون مارزخم خورده دم خود را گاز می گیرند.
هنوز به جای امیدوارکننده ای نرسیده بود که عمه خانم درچارچوب در ظاهر شد و گفت:
میم جون! شامتو بیارم تو اتاق یا سرتو بکوبم به طاق و رواق منظر چشم من خشک شد بانتظار دیدنت برام مث روز روشنه ...
آقای میم سردش شد.
آدم هميشه اول نمي شه ,لازم نيست, اما گاهي وقتا همه چيز دست به دست هم ميده ... تا تو... بزرگترين مجرم باشي؛ يعني اولين!... جناب قاضي شما باورتون ميشه اون شب ؛ عروسي ِ من بود ؟!
آقاي ميم طور بيمار گونه اي به خواندن صورت جلسه دادگاههاي مختلف علاقه دارد وتقريبن نصف بيشتر وقت اداري را به جاي پرداختن به مراجعه كنندگان غرق خواندن داستانهاي جنايي و خانوادگي است .حتي بعضي شبها تا خواب رفتن عمه خانوم با هيجان برايش تعريف مي كند .
همكار آقاي ميم بارها به او ياد آور شده كه اين كار غير قانوني است و عواقب دارد.اما براي او قابل درك نيست كه خواندن سر گذشت انسانهايي كه خود به بدترين صورت قانون را زير پا گذاشته اند, چگونه مي تواند مشكل ايجاد كند !!در جايي كه مر كز اصلي اجراي قانون است؛آنهم خواندن پرونده اي كه سيزده سال در جريان بوده و حساسيت خود را از دست داده !
آقاي ميم مشغول خواندن پرونده هفت قتل در شب زفاف بودكه چند خبر نگار سرزده وارد اتاق شدند و او قبل از هيچ صحبتي با خوشحالي آنها را دور ميز جمع كرد ونكات مهمي در مورد روابط نزديك خانوادگي قاتل با رييس ديوان عالي كشور را برايشان بازگو کرد اما وقتي به آنها گفت : حالاچه كمكي از دستم بر مي آيد ؟ خبر نگاران به فاصله ي چند فلاش خيلي گرم از وي تشكر كردند و خارج شدند .
آقاي ميم به آقاي همكار گفت :چه دنيايي شده ! هه ...همون بهتر كه رفتن وچيزي نپرسيدن, به نظرم اونا كارشونو درست بلد نيستن , فكر كنم تو هم موافقي ...و شروع به پاك كردن شيشه ي ساعتش كرد .
آقای میم جذاب نیست.
هرچقدرمی خواهد حالا سیب سرخ ازشاخه فرو بیافتد، آقای میم میداند کـه
جاذبه قبلا توسط آدم دیگری کشف شده است. مایه تاسف برانگیزماجــــــرا
اینستکه میلیونها سال قبل ازکشف نیروی جاذبه هم سیب ها یکــــــی پس از
دیگری برسرانسانها می ریخته ولی نیوتون نامی گویی،لذت ناب ِ دیدن این
صحنه را درلباس قانون پیچانده وبرآیندگان حرام نموده است.
عمه خانم تخت آقای میم را درحیاط گذاشته تا جریان هوا ازبدنش عبور کرده
و باد ، انبوه ویروس هایی که وی را ناکارنموده اند ، جابجا سازد.
آقای میم از روی همین تخت می بیند که درساختمان روبرویی خانم همسایه
بالای هره پنجره مشغول پاک نمودن شیشه هاست ومردی ناشناس پاهـــای
تقریبا لخت او را بغل کرده تا مگرازافتادن اش جلوگیری نماید، فکرافتادن
خانم همسایه ذهن بیمارآقای میم را قلقلک می دهد.
عطسه های پی درپی آقای میم خانم همسایه را متوجه حضوراو ساخته واز
اینجا به بعد تمیزنمودن پنجره ها با حرکاتی لوند شبیه رقص شیوا درهم می
آمیزد تا آقای میم را متوجه قانون دیگری گرداند،اینکه زنـــــها درفاصله ی
کوتاهی میان وفاداری و خیانت قرار گرفته اند.
مرد ناشناس به خنده میافتد و پیش ازآنکه خواسته ی آقای میم تحقق پذیــرد،
خانم همسایه به آغوش اومی پرد.
وقتي كلمات نمي تونن احساس منو بيان كنن ...خب نتيجه ش اين مي شه ...همين چيزا كه شما بهش ميگين متن تصويري و رمز و اشكالِ ...
راهروي دادگستري با نعره ي مردي كه دو مامور او را به سختي مهار مي كنند كمي ساكت مي شود .
ــ : كمك ك ... من نقاشم ...مردم !! ..با شكل حرف مي زنم ..اينا به من مي گن نويسنده ...دنبال مجوز مي گردن ...ميگن غير قانوني ! بغزش مي تركد .از زانو به پايين اش روي زمين كشيده مي شود.
آقاي ميم چند بار پرونده ي زير دستش را از اول مرور مي كند,در صورت جلسه نوشته شده او براي آخرين دفاع تنها چند شكل را روي كاغذ كشيده و تسليم دادگاه كرده و حتي از اعتراض وكيلش مبني بر اختلالات رواني جلوگيري كرده و آن را غير صادقانه خوانده كه ضميمه پرونده است ! اما چيزي دست گيرش نمي شود .مراسم هميشگي چند مهر و پاراف و امضا خونسردانه انجام مي شود . همهمه دباره شروع شده.آقاي ميم از لاي در اتاق آرام سرَك مي كشد...يكي از پاهايش نه كفش دارد نه جوراب . روي زمين با انگشت چيزهايي را مي كشد ,كمي آرام تر شده ؛ آقاي ميم باز مي گردد, از لاي پرونده چند تا از آنها را كه خيلي خوشش آمده بر مي دارد و با سوزن به ديوار پشت سرش مي زند.عقب مي آيد و به ميز تكيه مي دهد و با لذت تماشا مي كند.
آبدار چي چاي را روي ميز گذاشت و گفت :
عجب ! آقاي قاضي هم يكي از اينها رو قاب كرد , گفت بعد از صدور راي آويزونش كنم .
نگاه کن ، هیچی برام نمونده ، بجزتنگی نفس و درد قلب... یادگار شبای درازغواصی
زیرنورماه توی دریا
مگه من خواستم بری صید مروارید ؟ خودت خاطرخوای غوص و صدف های پروخالی اش
شدی
نه ! اما زندگی خرج داشت بندرهم بجز باربری وغواصی و صید ماهی ....
چرا با داداشم نرفتی قاچاق بیاری از اونور؟
قاچاق اومد نیومد داره ، بگیر و ببند و هزار جور سگدوی دیگه ، دلت تاب می آورد مث زن
عامورحیم یه عمر شب جمعه بیای ملاقاتم پشت میله های زندون بندرعباس؟
از اولش جنم مبارزه تو وجودت نبود
سر کوفتم می کنی؟
بچه هم که بودیم همیشه وسط بازی قهرت می گرفت و می رفتی یه گوشه بغ می کردی تو
خودت
تو که می شناختیم ، واسه چی به ام دل بستی؟ نگفتی با کم و زیادت می سازم خلیل؟
گفتم
نگفتی جونم بسته به چهره ی سوخته و برو بازوی پیچ و تابی ته؟
گفتم
نگفتی حاضرم از گشنگی پرپر بشم اما ظهر تو سایه ی تو دراز بکشم؟
گفتم گفتم ... اما توهم دلت هیچ وقت با ما نبود، گاه و بیگاه می زدی به امواج
وروزها و شبها بر نمی گشتی ، یه وقتم که می اومدی دست ات خالی بود و دلت پراز بیم
کوسه ...
کوسه مرشدغواصه اون پایین ، وقتی هوا تموم بشه و یه خروارآب بالای سرت باشه تا زنده
موندن ، کوسه ها میان و رازنفس کشیدن زیرآب رو بهت یاد میدن ...
همین دیونگی ته که تو ساحل دخترای تازه بالغ ، اسمتو پشت نقاب هاشون می نویسن...
راستی؟
چیه ؟ خوش به حال شدی ؟ برو ببین با دیونگی ات نون و ماهی ام می دن؟ غیرحرفای
زنونه!
مروارید بکارت دریاست ، هر مردی حریف اش نمی شه تو شب زفاف طوفانی...
خبه دیگه ، همی شاعریت بود که چشمم کور کرد و زبونم لال...
... چند ورق مي خورد... از وسط صفحه دو سطر پايين تر :
به سلامتي گاو كه مي گويد ما؛ و بلند مي گويد كه شير تو را خشك كنددر مغازه ها... مادر! پستان تو پلاستيكيست يا حلق خشك من ؟ كه در اين آستانه ي زنگوله به سر نمي شنوي بانگم !
بايد مي دانستم امروز هم يكشنبه نيست...بايد مي دانستم ... امروز چند شنبه است ؟! لااقل تقويم كه بايد بداند .اين موقع سال صدا ها گرفته تر مي شد و خس و خس مي كرد مثل جاروی گابريل سوپور منزوي كوچه مان
[ صفحه ي بعد سر سطر]
نام كوچه مان محمد مصطفا بود و پر از جهود ...پدر بزرگم مي گفت: كوچه غار حراميا !اول غذا ليوان دوغ را كه بر مي داشت خيلي جدي و محكم نعره مي زد :به سلامتي گاو كه مي گويد مااا....
و مادر بزرگ هميشه از سر ناراحتي مي گفت : وااا ...
و ما مي زديم زير خنده تا جان دارد صداي خانه شود ... همان وقت ممدلي از ترس حمله صدام زير پلاك خانه اش مثل ماست قاسم آباد كه مي فروخت وارفت و زنش در آن ِ واحد مادر و زن ِ شهيد شد! اذان ظهر بود و هر كه بر افق خودش مي زد آقاي خودش بود .
كوچه ما خلوت بود . جهودها يا مردند يا رفتند بالاتر .كوچه ما هنوز خلوت بود و توپ من زير اين همه فشار ِ حلقوم ِ جوب نه مي تركيد نه رها مي شد ...
يادم نيست مال آن روز بود كه من دختري ديدم و ستاره ي داوودش سبز شد ؛ يا آن روز كه من برايشان آش نظري بردم و مادر آنقدر اخمم كرد كه ديگر قد نكشيدم ... همان روز كه خبر گم شدن بابا را آورده بودند و نمي گفتند . اما من فال گوش فهميدم كه مي گفتند استپان رفت كه ....
[ يك سطر به پايان صفحه مانده ]
آقاي ميم چشمانش را مي مالد . كتاب را باز و برعكس روي عسلي كنار تخت مي گذارد كه بخوابد. اما دستش به ليوان آب مي خورد .

