یک { از مجموعه یگان ه }
... چيزي نگفتم ،سرباز بودم آخه ... انگار جرو جير كرده باشم لاي آجراي پر ملاط ...همه با خفه خونم حال مي كردن و با زنجمورم دل اي لِي ...
گفتم : گفت؟!
ساكت مونده بود . ساكت شدم ...فقير نبودم و غم نون نداشتم،عاشق نبودم و تنهايي آزارم مي داد.اما دوسِش داشتم ...اينجوري گذرون بهتر بود ...دوران ِدوران بود .
من،سرباز يگان ِ ه ...
گفت : گفتم !
خنديدم ...لال مرده بودم انگار ...صنار ِشَم گرونه آقا جون ،خنده كه محض سكوت نيس ! توام مال ِ يگاني؟ما دهگان صدگان كم آورديم ، شما صفرت پس و پيش ِ خيالم ...مي دوني كه توفير داره ؟!
گفتم : گفتم !؟
اما نشنيده گرفتي طرف باخ رف بيخ ِايوون ِ يه نره خر ِ دائم الجُنُب !حالا كلا داري بذا بالاتر ...
اشكم تو چشاش جُم جُمك بَلگ خزون دم گرفت و آسمون ريسمون ِ دل بي قراري سر داد . صبگا داشتيم بازم بايستي فضولات ِاين سرتِق قپه داره رو سرپا خالي مي كرديم .
گفت :گفت ؟
راس مي گي؟ مگه ديشب خوب نخوابيده بودي؛يا بالايي نم پس داد زا به را شدي؟ نه ...دلتنگم ..قربونم نيس دم بگيره اين زخم هم بياد ...
شعر مي خوند از اين سوخته هاش ...از اون زهرداراش!تو بميري مي زد قاعده يه كف گرگي گيجش مي شدي !
هه!! يگانتونم كه َتقِش در اومد نگاري بار ميذارن ؛همينه حور و غلمون سر كولتونو كيسه ميكشن گل بندازه ...
ـــ : آقا حكايتي نيس كه بي خود شلوغش مي كني !شبگا مي دوني چيه ؟ كَپه نداري بذاري بگو سه فوته جوره ! مي ذاريم واست درست ...
بيدار باش كه دادن بلند نشدي؛واسه يه خواب دلبريت پاش وايساديم... سِرتِق قُپه داره پا كلاغي مي داد ما پا چــِل كلاغي مي رفتيم ...پا مرغي مي داد ما پا غازي مي رفتيم ...لـِفتـِش داديم كه اون ته تـَش بوسه رو بگيري خلاص ...
نامردي نكرده بود همچي گذاشته بود بيخ گوشِت انگار دست ِيارت خورده باشه ...سرخيش به شرم مي زد تا خجالت ...
واسه مام بيس يك آوردن امشب پاس ِ مستراح داريم ...
يادمه همون وخ كه ازش گفته بودي احترامت واجب شده بود برام ...چشام با حرفات گرم مي شد ...
مي گفتن سرتِق قُپه داره از وقتي بو برده بود شبا مي سپُرد كاريت نداشته باشن ،صبام واسه يه چُرت ِ بيشتر اسمتو غسل سيبيل مي داد و كوچه علي چپ !
بزرگ شده بودي؛ واسه ما كه مي دون ِ آزادي بودي ،جيبتم كه همش يا خيس بود يا عطريِ الهام !
گفته بودي قشنگه،اما فكرشم نمي كردم با ديدن عكسش هم پات زار بزنم تا بيدار باش ... يادته؟! قبلش زير زبوني مي گفتي مرده بي اشك تو زرده ...
. . .
دژبان درازه رو چهار سال بعد تو تاكسي ديدم ...بدون واكسيل عين كودنا بود ...گف تو عمرش تنها جايي كه ُتخ نكرده بگرده ساك ِسرتِق قُپه داره بوده و جيب ِ سمتِ چپِ تو ...
گفتي : گفته بودي !
رانی لباس زیرش را ابتدا و بعد جاهای دیگر را وارسی کرد ، پیش خودش گفت که مگرمی شــــود
به آدم تجاوز کنند وهیچ اثری به جای نمانده باشد. به خودش گفت که شاید این هم ازوسواسهای
فکری ست که درگذشته خیال می نمود ازدست آنها رهایی یافته اما نیافته بود.
بعد نشست روی تخت و سعی کرد که بیاد بیاورد از کجا چنین احساسی به اش دســــــــت داده.
میلهای بافتنی را برداشت و به نوک تیز آنها دست کشید. زنگ درب آپارتمان تمرکزش را قطـــــع و
او را به ملاقات مهمانی ناخوانده دعوت کرد. از چشمی نگاه کرد کسی را ندید ، راهروی طبــقه ی
نهم نیزبه همین میزان خالی بود. خواست درب را ببندد که کفشی مردانه مانع شـــــــده و درب با
فشارزیادی از سمت مخالف او را به روی زمین پرتاب نمود. تا آمد به خودش بیاید ضربه ای خورده و
سرش گیج رفت.
حوالی نیمه شب بود که با ناله اززمین برخاست و به دیوارتکیه داد. چراغها روشن بود و اشیا خانه
مرتب. درسرش احساس درد شدیدی داشت اما وقتی روی تخت دراز کشید حالش کمی بهـــــــتر
گشت. روی میلهای بافتنی خوابیده بود ، پس جابجا شد . بعد نیم خیز شده به لباسهایش دست
کشید.
درجایی خوانده بود که آدمها با فکر کردن به حوادث ، خودشان را در مسیر رویدادن آنها قرارمیدهند.
باید بیشتربه این اتفاق پروبال می داد ، چه انتظار طولانی و کشداری ...

