آقاي ميم پدر سگ ِمادر جـ ... . . .
بليط چروك را آنقدر محكم مچاله كرد كه بين انگشت شصت و اشاره اش تبديل به يك نخود كوچك شد.احساس فشار زيادي روي شقيقه ها و پشت سرش باعث شده بود بدنش با حالت نا خوشايندي شروع به گرم و سرد شدن كند.
آقاي ميم نمي توانداين واقعيت را قبول كند كه درون صندوق پست هميشه نامه هاي خوش خبر نيست ؛ و حالا كسي دوست داشته با خيال راحت هر چي خواسته بار او كند....
عمه خانم مي گويد : شايد شيطنت بچه هاي محل يا يك ديوانه بوده ؛ اما حرفهاي او هم باعث نمي شود آقاي ميم از خر شيطان پياده شود و آبي به سر و رويش بزند . و وقتي مي بيند خر شيطان سرعتش در مقابل دلداريهاي عمه خانم كم شده با پاشنه هر دو پا آنقدر محكم زير شكمش مي كوبد كه بيچاره خر شيطان براي نجات جفت ابزارش نزديك است بال در بياورد و از سوراخ اوزون فرار كند ، اما صبورانه و تنها با چند عر زدن خفه تند تر مي دود .
. . .
عمه خانم مي گويد تو كه پدرو مادرت رو خوب مي شناختي ... خب! پس چرا ناراحتي؟!
آقاي ميم در حال نوشتن اظهار نامه است.
عمه خانم كود برگ را با خاك گلدانهايي كه تازه خريده مخلوط مي كند و سعي دارد براي آنها جاي خوبي كنار پنجره پيدا كند .
بغض در آقاي ميم خانه كرده طوري كه در حين نوشتن، صداهايي عجيب؛ خود را به زور از لاي دندانهايش كه به هم قفل شده اند نجات مي دهند .عمه خانم در تلاش است جلوي خنده خود را بگيرد و خود را هم درد او نشان دهد كه تلفن زنگ مي زند و او با هر مصيبتي هست طرف را دست به سر مي كند .اما آقاي ميم آنقدر كلافه و غمگين است كه اصلن متوجه نيست ....ناگهان فرياد مي زند و كاغذ را با تمام حرص پاره پاره مي كند .
عمه خانم پريشان مي دود تا آرامش كند.آقاي ميم در آغوش او به گريه مي افتد و مانند كودكي هايش مي لرزد : من ...نمي دونم بايد اظهار نامه رو براي كي بفرستم ! عمه ..جان اين چه وضعيه . . .؟! حداقل بايد بتونم اونو براي كسي كه بهم توهين كرده بفرستم ...
عمه خانم پوز خندي مي زند و تلويزيون را روشن مي كند .
ـــ : بعضي اوقات احساس مي كنم اصلن توي اين دنيا زندگي نمي كني .چشماتو وا كن پسر !تو خيلي خودخواه شدي .... چند شبكه عوض مي كند و با اشاره به تصاويري از جنگ ادامه مي دهد : پس ايناچي؟ بايد روزي هزار با بميرن ؟! ...حتي خونه اي ندارن تا بتونن توش اظهار نامه بنويسن !
ــ خر شيطان تكاني به خودش مي دهد و لگدي مي زند ــ برو خدا رو شكر كن اون نخودافتاد تو صندوق پست و نرفت تو مغزت ...نمي دونم اونوقت چي كار مي كردي !
آقاي ميم كه انگار چيزي نشنيده باشد شروع مي كند كاغذهاي زيادي را به اندازه بليطهاي اتوبوس بريدن و بدون بلند كردن سرش از عمه خانم مي خواهد تا فرهنگ لغت شش جلدي را برايش بياورد ...
عمه خانم نشنيده مي گيرد و بي توجه به او دنبال پنجره ديگري براي گلدانها مي گردد .
مرد قایقران فریاد کشید" هرچقدرهم که پول بدی بازهم نمی تونم توروبه مصب رودخانه برسونم من کارم رد کردن مسافرها ازعرض رودخانه ست نه پاروزدن درخلاف جهت آب.
مسافربازهم اصرارکرد" مردمی که درمسیردهکده بودند به من گفتند توبهترین قایقران این رودخانه ای چرا ازخطرکردن می گریزی؟ توتنهایی و کسی چشم براه برگشتن ات نیست درضمن نتیجه ی سالهای سال پاروزدن در عرض رودخانه برای توچی بوده؟ حتی سرمایه ی خریدن یک قایق جدید رونداری. بهترنیست پیشنهاد من رو بپذیری وکاری کنی که نامت برای همیشه دریاد مردم بمونه؟
قایقران به آرامی پرسید"رسیدن به مصب رودخانه چه نفعی برای تو داره؟
مسافرگفت"وقتی که به مصب نزدیک شدیم پاسخ تورو می دم.
قایقران درسخت ترین تصمیم تاریخ زندگی اش قرارگرفته بود، سرشو برگردوند و به جنگل نگاه کرد،درختها سر جای خودشون ایستاده بودند و باد تنها سرشاخه ها رو کمی جابجا می کرد،همیشه به وجه مشترک میان خودش و درختها فکر میکرد، به اینکه از نقطه ای که هست به هیچ عنوانی دورنشه و درامنیت این حاشیه نشینی روزگارروسپری کنه.
صدای شلاق امواج آب روی بدنه ی قایق کهنه لحظه ای قطع نمی شد وهرلحظه امکان ازهم پاشیده شدن این سفینه ی چوبی بیشتروبیشتر می شد.
مرد قایق ران دیگه وجود بازوهاش رو حس نمی کرد و به سختی سعی می کرد تنها تفاوت شکل درختانی رو که از اونها عبورکرده بخاطر بسپره ، شاید مسیری کوتاه روپشت سر گذاشته بود اما به دلیل مقاومت آب فکر کرد فرسنگ ها از مبدا دور شده.
زمان کوتاهی چشم ازامواج و درختان گرفت و به چهره ی مسافرش نگریست تا شاید ترس و نگرانی اون مرد رو از ادامه ی راه منصرف بکنه.
بدنش که خیس عرق بود یخ زد چون مرد مسافر چهره ای نداشت تعجب کرد که روی اسکله اصلا متوجه این موضوع نشده است ، در واقع چهره ی مرد مسافر انعکاس صورت شکسته و خسته ی خودش بود.
سعی کرد تا دوباره سوالش رو بپرسه اما شکسته شدن دسته ی پارو امانش نداد.
رودخانه با خشم قایق رو به درون سینه فرو کشید.
مرد قایقران درآخرین تلاش پیش از غرق شدن مسافرش رو دید که مانند سنگی به سرعت ته آب فرو رفت ومصب رودخانه رو که چون لحظه ی طلوع آفتاب می درخشید ، ازاینکه به مقصد رسیده بود احساس آرامش زیادی بهش دست داد.
به خاطر ...
مدیریت محترم سایت که تهدید به قطع ارتباطمان کرده
معلم کلاس سوم ابتدایی که به خاطر داشتن لبخند توی گوشم زد
پدرم که همیشه ساکت است
مادربزرگم که بعد خداد سال بدبختی از سرطان مرد نه غم دنیا
دختر همسایه که هیچوقت معنی سلام کردن را درست نفهمید
شهر اصفهان که از سی و سه پل و لهجه اش فراری ام
داش آکل که کمرش را بخاطر عشق مرجان منحنی نمود
مصدق که می توانست و نمی توانست
خسرو پرویز که نامه های مهم را بجای بلیط اتوبوس پاره می کرد
اتم که شکافتن هسته اش همه را آخر به کشتن می دهد
و لیست بلند بالایی از همه ی خاطره های تاریخی و معاصر دنیا
+
مطلب در حال تراوش است و هنوز به کمال اکمل بستر نگشوده ...
متن مادینه ای می طلبد بی ابای لئن و نفرین ٍ تنگ چشمان ...
قدیس دون ژوان
که به لب داشت شیر ٍ نان
و زمین را به قرص ٍ سینه ی هر ماه پیکری ... جان !
قدیس دون ژوان
وهزاران هزار آن
دل چیست جز الاغ حریصی که قلت زد
بر دشتهای تیغ و شقایق
و دست رد
دد دد د دد د دد
قدیس دون ژوان و حجه الفلان
آقای حاج قلی ...تیر ٍ تیر کمان
با هم پیاله ی خود کیت کت زدند
و عکس آن رخ گلگون بدون رخ
ماتم سرای دلی شد به یک الف
A votre sante
( به سلامتی )
لبهای من شراب مانده ایست
هر دم به نبودنت گیرا
لبهای من شراب مانده ایست
الهام ٍ رستگاری و وارستگی
به ذهنم بارور می شوی
نام دخترکم چیست ؟!
Un seul lit
یک تخت تنها می خواهم تا به افق امیر آباد
که بلال ٍذغال برش اذان بگوید
حی علی خیر العمل
به وقت شرعی و
رخت ٍ شرجی و
بوسه ی خورشید روی ماه
ماه ٍ لام الف
به عکس ٍ اتاق تاریک و ...
ان الله مع العشق
ان الله مع العشق
ان الله مع العشق
که لبهای تو من را صدا زند ...
...
قدیس دون ژوان !!

