دريا، سخن پراكن ِ حراف
الهام راز مرا در كفي سپيد
آورده برد
آورده خورد
صحرا ، با افقي نيمه پوش، تيره لخت
الهام راز مرا
از شكاف خاك
آورده برد
آورده خورد
مستانه شاد نباشم اگر
چون بلبلي كه عقل
از سر پرانده باشد و منقار قلب را
تا انتهاي باز به آواز ببخشد...
چون بلبلي
از سر پرانده عقل
عاشق نباشم اگر
الهام راز مرا بر ملا كند
با اين سپاه منهدم شيش وبش
در هندسه ي كاسه ها به فكر
مستانه شاد نباشم
اگر ندارد!
الهام راز من
افسانه ي كليد شكسته به آسمان
پرواز مي دهد
و من
آنسان پرنده باز ِ ماهر ِ خوبي نبوده ام
من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام
زيرا قفس صداي مرا خسته مي كند
من
پرواز بوده ام
و هيچگاه آسمان در خاطرم نمانده
جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس وقزح در پي ام شتافت
وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود
من آه بر كشيدم
چندان كه سوخت پرهاش و تنها پرواز ماند
من!
دريا سخن پراكن حراف
جسم نور را
چون رازهاي دور به ساحل حواله كرد
نه !
جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس و قزح در پي ام شتافت
وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود
ديگر سكوت نكردم
پُرسان پرسان ِ راز خويش
اما چه سود
الهام راز مرا سر بريده بود
من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام
چون خويش در قفس قوس و قزح
با دانه هاي بال بال ِ مرگ ، هم خانه كرده ام
الهام راز من مرا سر بريده است
و بر ملا شدن
اينجا حضور ساده ي زخم جدايي است
بر جاي جاي ِ بَر
هم چون شكوفه هاي غريبي ، از بهار
صد سال پير تر
دريا
صحرا
لوطی صالح دست برد به لنگشو و چند باراونو دورمچش پیچید و باز کرد،اما هیچ به یادش نیومد که برای چی اومده بوده قهوه خونه.
به نخ دورانگشت سبابه اش نگاهی انداخت که پریشون احوالش کرده بود، نخی قرمزرنگ که معنی خاصی رو براش تداعی نمی کرد.
صفر پخمه که نقش نوچه ی اول رو بازی می کرد متوجه شد و گفت:
لوطی ، شاید اراده کرده بودی امروزپوزه ی اصغرتلمبه رو به خاک بمالی یا رخصتی بدی بریم تو گود زورخونه یه چرخی بزنیم.
جعفرجنی آب دهنشوقورت دارد و هن هنی کرد تا صداش دربیاد:
شایدم نوبه ی حق وحساب کسبه ی بازارچه س.
لوطی صالح دست برد به موهای جو گندمی اش وگفت:
نقل این حرفا نیس، گمونم یه حکمتی تواین فراموشی هس وگرنه ....
درب قهوه خونه صدایی کرد وروی پاشنه اش چرخید ، آژان حکومتی چشمی دووند و تا نگاهش با لوطی تلاقی کرد بی معطلی پا پس کشید وبا سرعت زد به کوچه.
همه ی حاضرین ازجمله پیرمردهای بی دندون قهوه خونه با دیدن این منظره زدند زیرخنده و بعضی هم چایی پرید توی گلوشون و نزدیک بود خفه شن...
لوطی بی توجه به شلوغی اطراف فکر کرد چقدرباید پیرشده باشه که ...
برای سلامتی جونمرد محل صلوات بلن ختم کنین.
همه صلوات فرستادند و لوطی سر چرخوند تا صاحب صدا رو پیدا کنه.
برپدر و مادر صلوات فرست رحمت...
که لوطی امون صلوات سوم رونداد وسررشته ی سخنشو برید.
نفس ات حقه جوون ، یه منبر هم بیا سرمیز ما
جوونک برخاست وبه لوطی نشون داد که علاوه برقد بلند ، عضلات ورزیده ای هم داره.
با کت کوچیکی که به تن کرده بود ؛ سرآستین های سفیدش به چشم می اومد.
اومد و به آرامی کنارمیزایستاد اما هیچ کدوم ازنوچه ها جایی برای او خالی نکردن، جوون بی اعتنا به این عمل یه صندلی ازمیز بغلی برداشت وبه زحمت هلش داد میون حلقه ی جاهلا.
لوطی رو کرد به صفرو با تلخی گفت:
قدیما مهمون حرمت داشت صفر...
صفر سرشو اونقدرانداخت پایین که گردی کلاهش صورتشو پوشوند اما همه درآخرین لحظات دیدند که رگ زیرچشم صفرمث قلب قناری افتاده به تند زدن.
لوطی از جوون پرسید:
اینطرفا ندیده بودمت ، غریبه ای یا کم پیدا؟
یه مدتی تو زورخونه ی پوریای ولی کشتی می گرفتم ، گفتن بیام خدمت شما.
لوطی پرسید:
حالا اومدی گرد وخاک کنی؟
جوون با شرم پاسخ داد:
شرمنده می کنید ؟ اومدم خاک شم اگه قابل بدونی ...
این داستان ادامه دارد...
مي خواهم ... مي خواهم...من با قرار ملاقات عشق ورزيده بودم، چرا كه بر قرار من كسي نبود تا ستاره ي سوسو ي اين تاريكي شود...شب را چگونه با آماده باش و بوي پوتين در خيال تو قيقاج روم ...
گفت : هي بابايي... بد قاطي پاتي كردي... رفتي پي كارشا ! بدونن دس رشته اي... بچپون تو درز تخت ، چون دس ِ منم بيوفته كرام الكاتبينم باس مرثيه خونيتو كنه ...
من آرشه ام ، تو باريكاي ساز زنانه ؛ تن به تن صدايمان مي زند به كمر كش رمز و تحرير....سپيدهاي من بيشتر، تو سكوت و چنگ نقاشي كن بوم كتفهايم را ...
گفتم : فاصله مثه مرگه كم و زياد نداره...متر و معيارشم قد ِ خودته...انگار پست داشته باشي و تنگتم بگيره ، باس خيره به افق خبر دار خودتو خلاص كني ...اضاف كه بخوري كم مياري تازه ...
اينجا دياريست چنان مصدوم از برگه هاي عقل ِ اين و آن ؛ كه خانه اي زيبا از فرط پيچ ِ پيچكها مخروبه شده باشد .
گفت : ميگن صب عاشقي شب فارق !؟ دس مريزاد داره....
گفتم : عشق و لوندي دوتاست اما دلبري فقط يكيه !بازيگوشم ،اما صد سالم اضاف بخورم يادم نمي ره اون روز چي شد ...انقد كه باز وقت عشق بازي طرفو اشتباه صدا مي زنم ...يه طوري كه فكري مي شه راستي يكي ديگه س...بعدش من مطمئن مي شم كه گند زدم دباره ...
محافظان زياد گاه نفس كشيدن يك شاهزاده را به مخاطره مي اندازند .محافظان زياد شاهزاده را مي كشند .
گفت : سرتق قپه داره صبگا كه خواب بودي مي گف هر کسی چند بار تو زندگيش بهش الهام ميشه و باس از اونا درست استفاده كنه ...
پا برهنه پريدم كه : ريده به الك مرتيكه، كي ميتونه تو زندگيش يه الهام بيشتر داشته باشه ؟!بش بگو نشاشيده شب درازه... . گاله رو وا كرده همينطوري کتره ای سقراط بسته به نا فتون ...شمام خر ِبي گاري !
مي دانم شمايل عشق را ” كليمت “ هم زير كشيدنش زاييده...حتي تبحر دردناك من هم نمي تواند شكل پخته اين سالها را روانه ي نامت كند و تو را همان قدر كه زيبايي ...ما گمانه مي زنيم آن هم خام دستانه ، در محضر نمونه اي بي نظير و نظاره ...
گفتم : بي خيالي بي مرامي مياره بي مرامي لا قيدي ...حالا هي بگو يه شب هزار شب نمي شه ...مي دونم شب نعشگياي تو تو قصه هاي شهرزادم مي ره آخرش ، اونوقته كه خرام واست دربستي عرعر كنن :
در اين دنيا كسي بي غم نباشد
اگر باشد بني آدم نباشد !!
گفت : ما خيالمون به خالش بسته س ، حالا تو بگير اصلن بره جراحي پلاستيك ...دو تا پنج سيري بيشتر ، مي دوني كه نبودن عين زياد شدن بي مصب ... .
بعد ِشيپور شب ، تو را چون ملافه اي نرم روي خود مي كشم ...
برادرانی چه به رد ِ گلم ِحگیر خیره و درهمه حال چه نشسته و خوابیده مشگول عبادات یومیه هستید ، این نامه ی مفتوح وصیت مردی عارف بالذات در احوال شیخ و شیوخ راستین دنیای فانی یالانده می باشد.
طبیعت باهاری یعنی خلق و خوی دمدمی ... آقا جون اینو گفت و معطل نشد پدرم فکراشو سامون بده برای جواب ، روی زانوهاش یاعلی کنان برخاست و رفت که توی حیاط وضو بگیره ؛ آخه یه چن دقیقه ای از اذون گذشته بود و نماز اول وقت ازهر یکه به دویی واجب تر...
شما را توصیه می کنم به دوکتور، هرچند که زینب حسن پورباشید وشعهرهای کتٌه کلفتی بیرون بدهید ، چه دوکتورمحرم اسرارناشنیده ی حرمسرای هستی ست و گلب بیمار را با بالنی شبیه به یه چیزکوچولو بازمیکند و فوايد ديجري نيز دارد . البت به وقت خود و توان شما بندگاني وا مانده در اين بيقوله ي لا يتنا ها ...
حوض كه مثه هرسال عید با گلدونای شب چراغ احاطه شده بود . به فاصله ی كمي با صدای شلپ و شلوپ نگذاشت سیلی آبداری که من نوش جان کردم روکسی بشنوه و پدر بزرگ مسح پاي چپشو مي كشيد كه سكته لباشو گاز گرفت و كج كرد .
شما را وادار می کنم به حامٌالی ِ کف بازار، چه ازگرور شما کاسته ذخیره ی آخرت تان آراسته مي كند هرچند که مهندس چی باشید و هزار اوستا و حاجی جلویتان گد علم كنند مثل خيار چمبر...
درحالی که توی چشمام اشک حلقه زده بود به سمت اتاق راه افتادم و توی راه شنیدم که پدر بلند گفت استغفراله...داشتم از چارچوب در می گذشتم که دست ِ گرمی منو زیرچادر سپیدش کشید و نوازش کرد.
شما را نصيحت می کنم به تجرد درعنفوان بلوگ و حشرات نفسانی و تحریکات زیر پوستی چه اگرزن خوب بود چه خدا نعوذبالله خود اولی تر بود به تاهل ولی چه شفایی ست نهفته دراین صیگه ی موقت كه درمان جاوانو پير كپي اوغلي هَمَني در خود هضم چرده ...
سرمو چسبوندم به دل مادر بزرگ وخودمو براش حسابی لوس کردم.مادربزرگ منو دلداری داد . ازش قول گرفتم این سفرکه به شاه عبدالعظیم مشرف شد دعا کنه توامتحانای جبرانی قبول بشم.منم قول دادم دست ازشیطنت بردارم وبچسبم به درس و مشق و ديگه تو نعليناي آقا جون ميخ سايه نريزم .
شما را دعا می کنم به گسل جنایت که مکافات عمل هزارباربهترست ازآتش جهندم ، چه آتش جهندم را با صدتا چپسول گيرمیزی هم نمیشه خاموش چرد.
توی تاریکی شب وقتی صدای سيرسیرک ها ازگوشه و کنارحیاط شروع شد ، تا زیرپنجره خزیدم و بعد زيرنورماه به عکس جلد جوراب زنونه ای که تو مدرسه ازبچه ها قرض گرفته بودم خیره شدم رو لبش يه نقطه برق مي زد بوسش كردم بازم برق مي زد .
شما را وصیت می کنم به سهمیه بندی درگفتارچون حرفی که از دهان بیرون ریخت به جوب رفته بازنمی گرده ولی دهن مردمو می شه سرویس چرد اگه در دروازه رونشه گل گرفت.
عکس زنی بلوند و دراز کشیده بود که داشت جورابی توری به پا می کرد ، پاهاشو يه طوري بالا گرفته بود كه خوشم مي اومد ، هرچه بیشتر به چهره اش نگاه مي کردم جزئیاتش محوتر ميشد .
شما را دعوت مي كنم به سیب که اون میوه ی لعنتی رو حوا داد که آدمو لخت کنه ولی آدم اینگدر عگل داشت که اول سیب و تا ته بخوره بعد به عشگ خودش دست درازی بکنه پس معلومه سیب از عشگ هم مهمتره ...
شما را ترگیب می کنم به خداحافظی با عزت ، پیش از سلام بي جواب ... و به مرگ طبیعی بميريد بهتر كه جاي شك و شبهه ناك كمتر دارد . والسلام و ترحکم اله بینی و بینه فی حیاتی ومماتی وما تبعضوا ببعض تبعیضا نگطه !
صبح که بیدار شدم وقتي فهمیدم که زیر پنجره با اون عکس کذایی خوابم برده ، داغ شدم ديگه حتی روم نشد تا سراغی ازش بگیرم . فكر كردم بهتره خودمو به مريضي بزنم .

