مردم شروع كردن به پراكنده شدن، آقاي ميم هم آهسته عقب گردي كرد وبا بي ميلي چشم از مرشد برداشت . كمي كه دور شد هنوز صداي نخراشيده لوطي به گوش مي رسيد كه فريادمي زد معركه تعطيله !
بعدازبازارچه قدیمی ، امامزاده و رد شدن ازسرپل به ابتدای خیابان پهلوی رسید.
چنارهای بلند قامت با سرعت بسیارکمی مشغول سقوط به کف خیابان بودند اما ماشینها بی توجه به احتمال چنین حادثه ای عکس درختها روتوقاب شیشه ای خودشون ثبت کرده وازلابلاشون به جلوپیش می رفتند.
آقای میم باهیجاني شاعرانه داشت با یکی ازدرختها دیده بوسی می کرد که بوق اتوبوس بند نازک شیفتگی شو پاره کرد .
از فکرش گذشت که بی خیال پیاده روی بشه و با یکی ازهمین سریع السیر هاي بي كله خودشو به منزل برسونه ولی دلش نیومد تا ازلذت وقت گذرونی توآخرین روزهای شهریور دست بکشه ، پس به راهش ادامه داد.
یاد دانشگاه افتاد و خاطرات يك سال قبل و . خوشحال شد که حداقل تا زمانی که رییس دانشكده تعلیق اش کرده ، ديگه مجبور نيست به خاطر شندر غاز حق دستياري هر روز تو چشاي وغ زده ي چهل تا دانشجو خيره بشه بدون اينكه بدونه اونا چي مي خوان .
ازکنارپیرزنی که ساک مشکی بزرگی پر از انواع خوراکی را با دشواری حمل می کرد رد شد و نيم نگاهي به اون انداخت .پیرزن توی نگاهش پرازتمنای کمک بود اما آقای میم نمی خواست بعد ازمدتها تفریح کوچکش روازدست بده ، خانم سالمند از بی توجهی آقای میم به تنگ اومد و صداش زد:
مادر اینهمه بار سنگينه برام ... امشب مهمون دارم ...خير ببيني !
آقای میم دیگ غیرتش جوشید و ازرودرواسی بود یا خیرخواهی ، ساک مادربزرگ ناخوانده را به دست گرفته باهم به سمت مقصد حرکت کردند.ساعتی گذشت . آقای میم که ازرسیدن به منزل پير زن ناامید شده بود مدام ساک سنگین را این دست و آن دست می کرد اما مادربزرگ خوشحال از داشتن نوه ای غیورحالا خمیدگی پشتش را صاف کرده بود وبه عابرین لبخند مي زد.
ميم پرسید:اگه خیلی دیگه مونده اجازه بدین من یه ماشین دربست بگیرم تا شما روبرسونه...
پيرزن گفت: معلومه خيلي پول دار نيستي اما تميز مي گردي . رسيديم خونه من يه كت دارم كه فكر كنم قسمت تو باشه بر عكس اينكه تنته درست قاعده خودته ، آقايي مي شي توش . یکی دوتا چارراه دیگه زحمت و كم مي كنم ، حیف نیست تو هوای به این خوشی ، آدم زود برسه به خونه اش؟
آقای میم گفت به حساب خودم .اما پيرزن با علامت دست و خنده اي كمرنگ پيشنهادش را رد كرد .
ميم كلافه ، برپدرومادرنیکوکاری وهوای خوب وقدم زدن درایام بیکاری ، همزمان لعنتی فرستاد و عهد کرد بعد از اين اوقات فراغتشو توی ایوون با پدر بزرگ و گرام وروزنامه سپری کنه. شايدم رو تراس بشينه مردمو ديد بزنه ...
در همين آن خدا صداي بنده شو شنید و مادربزرگ با دیدن بدن سرتاپا خیس عرق نوه ی عزیز، دلش به رحم اومد و روبروی نانوایی ِ كنار قهوه خونه اجازه ی اتراق داد. تا يك دونه سنگك داغ بخره .
آقای میم هم با ديدن غفلت پيرزن ساك روگوشه ای رها کرد و درون اولین تاکسی پريد،اما كمي كه دور شد نخي دور انگشت سبابه اش ديد ، نخی قرمزرنگ که معنی خاصی رو براش تداعی نمی کرد.
آقاي ميم صورتش را زخم كرد ،اما به روي خودش نياورد و ادامه داد.سرود ملي پخش مي شد و خون قطره قطره قوس صيقلي كاسه دستشويي را شبيه لباس گل گلي خانم ي مي كرد .
آقاي ميم هميشه وقتي شروع به اصلاح زير گلويش مي كرد اصطراب عجيبي نسبت به حسن ظن خودش به خودش پيدا مي كرد .و اين درست لحظه اي بود كه ياس او را از پا در مي آورد وطبق معمول هر شنبه افت فشار آقاي ميم مثل سقوط سهام بازار بورس ضربات سنگيني بر پيكرش وارد مي كرد . و تنها صداي مترنم خانم ي يا داد وهوارهای عمه خانم بود كه كه مي توانست اوضاع را كمي بهتر كند كه متاسفانه هيچ كدامشان در دسترس نبودند .
آقاي ميم مي دانست هيچ ربطي بين خودش و خانواده دوستش پيدا نمي شود و قبول كردن ميهماني شام يعني دردسر مطلق ! اما با همه اين حرفها و تحمل افاده ها و دخالتهاي همسر دوستش در باره روابط خصوصی او قبول كرده بود پنج شنبه شب معمولي را بگذراند.
اما حالا كه داشت صورتش را اصلاح مي كرد غرغرهاي آن دو كه در مورد سلامت يا عدم سلامت او چانه مي زدند . باعث عصبي شدن و زخم كردن صورتش شد ،اما به روي خودش نياورد و به كارش ادامه داد .
خون زير تيغ و روي صورت آقاي ميم مثل خمير ريش تراشي ماليده مي شد . دوست او كه از زمان تولدش تا حالا شايد پانصد كلمه بيشتر حرف نزده بود آرام در زد و پرسيد : خوبي!؟
آقاي ميم با عصبانيت در را باز كرد و خيلي جدي به اوخيره شد و فرياد زد : منظورت چيه ؟!!
و دوستش لبخند سردي زدو ادامه داد : چقدر قرمز بهت مياد .
آقاي ميم در دستشويي را محكم به هم زد و همين كه بر گشت تا رو به آينه باقي كارش را ادامه دهد خانم ي را ديد كه ميان بخار گرفتگي آينه در نزديكترين فاصله ممكن لبخند زيبايي روي لبهايش داشت و بدون پلك زدن ،مستقيم به او نگاه مي كرد .
آقاي ميم بعد از كمي مكث در حالي كه پلك نمي زد شروع كرد به تراشيدن زير گلويش و همين كار باعث شد خون آنقدر روي آينه بپاشد تا ديگر نتواند خانم ي و لبخند ش را ببيند .
زن خانه غرغركنان در حال چيدن ميز صبحانه بود و صداي مجري بي مزه تلويزيون كه در حال صحبت با يك مربي بوكس بود به گوش مي رسيد ...دوست آقاي ميم رو به زنش گفت : خوبه !
و زن شروع كرد در مورد مشكلات شب گذ شتشون سخنراني كردن ...
آقاي ميم همه جا را با شلنگ بلند توالت آب گرفت. بيشتر از هر جاي ديگه آينه بود كه شسته شد اما علاوه بر خودش چيزي تو اون پيدا نكرد فقط بعد از هر بار آب گرفتن روي اون صورت خودش بود كه آرام شره مي كرد .
آينه رو باز كرد و از داخلش چسبي روي شكاف چسبوند، بعد اونو بست و به سرعت براي صبحانه حاضر شد . خيلي موقر پشت ميز نشست و منتظر اون دو تا شد تا اينكه آمدند و دور ميز نشستند .زن متظاهرانه شروع به دعا خواندن قبل از غذا كرد .آقاي ميم بدون توجه خم شد و لقمه ناني گرفت براي خوردن اما وقتي تنها صندلي خالي پشت ميز رو ديد. خون گلویش خيلي آهسته از زير چسب جوشيد و قطره قطره روي لقمه چكيد.
لوطی گوشه چشمی نازک کرد که یعنی خاک شو.
حضارقهوه خونه درست بخاطرنمی آرن چقدرطول کشید اما درواحه ی نامحدودی اززمان ، جوون رعنا تبدیل به تل کوچکی ازخاک نرم گشت.
لوطی کتش رو به روی شونه هاش کشید وبه عزم خروج ازمجلس اول براه افتاد.
توی کوچه پس کوچه ها می چرخید درحالی که نوچه هاش با فاصله ی کمی ازاون درگوش همدیگه پچ پچ می کردند و لبشون رو می گزیدند.
نرسیده به چهارسوق بزرگ مرشد رو دیدند که معرکه به راه انداخته بود وجمعی از کارگرهای ساختمونی وزنهای خیابونی به دورش حلقه زده بودند.
هرکی بنده ی خداس بگه یا خدا تا مرشد بره سر اصل مطلب.
جمعیت زمزمه ی نامفهومی کردند تا مجلس مرشد پا بگیره.
مرشد دستی به بروبازوش کشید و نعره زد"
یه مرد می خوام پیش قدم شه وزنجیرپولادی مرشد رو محک بزنه.
بعد بی اعتنا به نگاههای سرد جمع ، زنجیروقفل زد وخودشو به بند کشید.
حالا با سه تا صلوات مرشد پنبه ی این آهن آبدیده رورشته می کنه ... بشمر...
لوطی اما گلویش هنوزپیش نخ قرمزرنگ گیرکرده ومتوجه برنامه هایی که پی در پی توسط مرشد اجرا می شد نبود.
برنامه آخر، مارگیری بود ومرشد که عرق ازهفت بندش جاری می چکید حالا با نفس هایی شمرده ، داستانی ازخطرناکی کفچه ی خراسانی سرهم کرد.
دست بدرون جعبه رفت ومارخماری روبیرون آورد ه روی زمین رها کرد، ماربینوا سعی کرد به جعبه برگردد اما مرشد با ضربات دست اونو تحریک به اجرای نمایش کرد.
لوطی که بخودش اومده بود ناگهان با دیدن مارچندش اش شد ، به میون معرکه قدم نهاد وبا حرکتی عصبی سرماررو به زیرکفش اش خرد کرد، ماردرحال چشیدن طعم تلخ مرگ با دنباله ی کوتاه بدنش بدورپای لوطی پیچید وزورآخرشوزد.
مرشد فریاد زد:
آهای ...( که لوطی بهش غضب کرد ) مرشد سربه زیرانداخت ودم برنیاورد.
لوطی روبه جمعیت سرشوق اومده کرد وگفت"
معرکه تعطیله ، چراغ مرشد رو داشی روشن می کنه (بعد با زهرخند ادامه داد) صد البت اگه فیتیله ش هنو شعله بگیره.
این داستان ادامه دارد.

