تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون
  

دوست آقاي ميم مثل خود او بد قول است .البته هر دوي آنها مي دانند اين كار خوبي نيست اما ترافيك هميشه كار خودش را مي كند .

آقاي ميم اواخر جدول روزنامه است وخدا خدا مي كند اگر چراغ زود سبزشد لااقل تصادفي چيزي به تمام شدن چند سوال آخر كمك كند . به ساعتش نگاه مي كند هنوزچهل وپنج دقيقه تا وقت قرار مانده ...

تحمل دروغ ، و سكوت در مقابل زهر دردناكش ـ

 او با اينكه پنج سالي مي شود جدولهاي سخت وسخت تر را حل كرده اما جواب اين را نمي داند .

 مسافر پشتي : خفه خون آقا ... يا خفقان

ميم : پنج شيش حرفي نيست !

راننده : خب پس بينويس حماقت ..بينويس شايد ما برديم ...

ميم : گفتم كه پنج حرفي نيست ، تازه اين كجا يه همچين معني اي مي ده ؟!

راننده چند تابوق زد و به چند تا موتوري بد وبيراه گفت كه مثلن حواسش نيست ...

خانم پشت راننده بي مقدمه گفت: توان‌!؟

ميم نيم نگاهي به پشت انداخت وگفت نه خانم چهار حرفي هم نيست هفت حرفيه به خاطر همينم توش موندم ...

خانم : چن تا حرفش در اومده؟

ميم : يه جايي هم هس هيچكدوم از حرفاش نه در اومده نه در مياد...تكه ! جدول را روبه پشت مي گيرد و نشان مي دهد .

راننده ولو خنديد : در مياد ، ...شوما حرص نخور هم تقش در مياد هم حرفش هم خبرش ...

 واز آيينه چشمكي حواله دختر جوان كرد و به خنديدن ادامه داد.دختر عصباني شد ودر را محكم كوبيد وپانصد توماني مچاله اي را درون ماشين پرتاب كرد و گفت : حيوووون !

 مسافر پشتي با عصبانيت گفت :مرتيكه خجالت نمي كشي ؟ اگه روزه نيستي به ما مربوط نيست لااقل رعايت كن ...

راننده با خونسردي آروغي زدو گفت : چار ديواي اختياري ...روزه آدما رو بهتر مي كنه ما كه هنوز آدم نشديم ... اصلن كي با اين خرحماليا آدم شده كه ما بشيم شمام ناراحتي پياده شو  داداش تازه يه ساعت ديگه ام عيده مباركااا...و چند تا بوق زد و دوباره به خنديدن ادامه داد .

آقاي ميم ناراحت شده اما مطمئن است پياده شدن همان و تا سر قرار گز كردن همان . او مي داند در روابطش با ديگران تنها چيزي كه نقش يك حلال را  عليه او بازي مي كند و پايداري او را در هم مي شكند دروغ است و به اين مسئله هم آگاهي دارد كه مقابل آن درست مثل كودكي شير خواره است كه جلوي حيواني درنده افتاده باشد .

دوباره به جدول فكر مي كند  ترافيك است و يواش يواش دارد دير مي شوداما بهتر از معطل شدن كنار خشكشويي و سيخ همه جا را نگاه كردن است .فكري به سرش مي زند و روزنامه را كمي  به طرف خودش مي كشد و آرام دو تا از خانه ها را سياه مي كند و باقي را با سياست پر مي كند.

وجدان ميم هم با او موافق است و تاييدش مي كند :چون اون ستون هيچ تاثيري در كل جدول نداشت پس خيلي تفاوت نداره... تو كار درستي كردي تازه از كجا مي خواستي يه كلمه هفت حرفي پيدا كني ؟ بهت قول مي دم تو لغتنامه هم نيس ...

صبوري ... آقا ببين صبوري نيست !

ميم : گفتم كه پنج حرفي نيست عزيز جان .

مسافر پشتي طوري كه  انگار كه از همه قضايا  با خبر باشد گفت خب شمام سخت نگير دو تا خونشو بي خيال شو رفيق ، چك كه نيس توفيري داشته باشه به حال كسي ...

آقاي ميم با حول و ولا برگشت وگفت :دروغ كه هست نيست ؟! اما خيلي زود شرمنده شد و از رفتار تندش عذر خواست .

او پشيمان شد اما كاري بود كه شده و نمي توانست اون دو خانه سياه رو مثل اولش سفيد و خالي كنه .وقتي درست به ساعتش نگاه كرد متوجه شد تقريبن ده دقيقه از زمان قرار گذشته و هنوز دو تا چهار راه ديگه مونده ...تصميم گرفت از ماشين پياده بشه اما منصرف شد .

با خودش فكر كرد هر كسي تو ترافيك مخصوص خودش گير كرده...من تو انبوه ماشينا و دوستم شايد تو ترافيك روابط خانوادگيش و اين راننده بي خيال تو شلوغي چرت وپرت گفتناش اما همه تنها يك بهانه براي هم مي ياريم و هميشه براي هر كاري ميگيم ترافيك بود ببخشيد و همه هم تنها يك فكر مي كنن و اين شلوغي توجيحي سالهاست جا افتاده و تعريف پيدا كرده ...

 بوق ممتدي ميم را به خود ‎آورد تا بي مقدمه به راننده بي ملاحظه كناري پرخاش كند اما ديد راننده كه انگار بوق را با پدال گاز اشتباه گرفته همان دوستش است .

اخمهايش باز شدو با لبخندي سلام كرد .اما دوستش به او نگاه سردي كرد و او را نشناخت، و از راهي كه باز شده بود جلوتر رفت بدون اينكه حتي يك بار ديگر سرش را به طرف ميم برگرداند يا آشنايي دهد .

ميم فكر كرد  مكان ثابت قرار اين سالها بيشتر براي اين بوده كه همديگر را از روي آن بشناسند ونه جايي براي ياد آوري خاطرات گذشته ؟...و احساس بدي درونش شروع به شكل گرفتن كرد ه بود كه صداي اذان از همه جا بلند شد و راننده بي مقدمه او را ماچ محكمي كرد و گفت : عيدت قبول !

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |


باسن بزرگ عشقویسکی كه روی صندلی ریاست پهن بود شروع به تاب خوردن کرد.

هنرمند ِعینکی میمونف  توی ذهنش به دنبال جمله ای کوتاه ومتقاعد کننده ميگشت.

جناب رییس، بنده ی حقیردرنظردارد ( البته اگه ازديدحضرتعالی مانعی نداشته باشه ) دراین مجموعه ی فخیم فرهنگی نمایشگاه کوچکی به نام "روشهای ایده پردازی " برپا کنم نه برگزار نه ...

عشقویسکی لرزش گرفت و با خودش فکر کرد : بازیه آدم علاف دیگه كه مثه آدامس مصرف شده مي خواد خودشو بچسبونه به ته كفش هنر و روشنفكري و ...

به ساعت جیبی اش نگاهی انداخت ، هنوز نه نشده او باید با یک تازه کارعینکی سروکله بزند ، دست به عکس روی میزکه تمام مدت می خندید برد واونو کمی پیش کشید و شروع كرد پشت گوشش رو ماليدن و بدن اينكه به ميمونف نگاهي بندازه گفت :

ببین رفیق ، ما امسال یه برنامه ی سالانه برای مجموعه تدارک دیدیم که می تونی روی بورد پشت سرمن ملاحظه کنی ، کارهای خارج ازبرنامه روهم درصورت تایید مقامات ذیصلاح و مجوز بند "هروبر" به شورا می بریم تا تصمیم گیری بشه ، شما که مجوزبند " هروبر" رو ندارید ، دارید؟

میمونف با تردید پرسید" مجوزبند ِ ...؟

عشقویسکی سرش رو کج کرده وادامه داد:

ازسال هفل هشت توی شورای عالی انقلاب فرهنگی یه کانونی تشکیل دادند که اعضای اون روبراساس اعتقاد قلبی به حزب وسوابق فعالیت سیاسی جذب مي كنند اما شاخصه ی اصلی این افراد عدم تشخیص هرّ از برّ بود ، همین موضوع سبب نام گذاری این مجوزگرانبها به " هروبر" شد ، راستی این ایده ی براندازی که گفتی منظورت چی بود؟

میمونف که ناگهان متوجه سوتفاهم پیش آمده و وخامت اوضاع شده بود ابتدا ازترس توی صندلی فرورفت وبعد خشکی لبهاش رو با نم زبونش گرفت...ایده پردازی قربان ...، یعنی دقیقا چطوربگم یه اصطلاح فرانسویه ..

عشقویسکی که تازه سوراخ دعای دست به سرکردن مشتری سحرخیزشوجسته بود فریاد زد:

یعنی من ، زنادار عشقویسکی پس ازطی تمامی مدارج فوق تخصصی هنر، و مبارزه مستمردر جبهه های جنگ علیه فاشیسم جهانی ، زبون فرانسوی حالیم نیست ؟ می خوای بدم پرونده توبکنن توپاچه ات مرتیکه ی مزلف ، شما جوجه هنرمندا هنوز سرازتخم بیرون نیاورده خیال خام برتون داشته که روسیه کشور ِ متحد ِ شعار" همه برای ممه ، ممه برام کمه " رومی تونین با این تظاهرات غربی به هرج ومرج بکشونید ، پاشو تا ازدایره ی انصاف خارج نشدم بزن به چاک مقلد وطن فروش ! توی اداره ی ما یکی ازاون فیلم های پداگوژیکی مزخرف روبه صد تا نمایشگاه براندازی نمی فروشن ... و وقتی احساس کرد که دیگه کافیه چشمهاشوآهسته بازکرد وصندلی خالی میمونف رو دید ، پرونده شو گشود وروی قسمت " نظرممیزهنری" با خط نستعلیق نوشت : برگزاری نمایشگاه فوق به ضررمصالح حزب و کشورتشخیص داده شد تقاضای پیگرد هنرمند مزبوررا تا حصول نتیجه وانعکاس به اداره فرهنگ ازدستگاه محترم اطلاعات روسیه دارم . ریاست محترم ملاحظه فرمایند.

 امضاء عشقوویسکی

هرند’ف كاغذ رو از نزديكي صورتش با عصبانيت دور كرد و در حالي كه داشت آب ليموي خونگي مي گرفت با حرارت گفت : عياااااااال

با اينهمه بالا بردن آمار كتاب صد تا يه غاز ديگه نمي دونم بايد چي كار كنم زنگ بزن آقا رو پيدا كن.

ـ آقا ماه عسل رفته بلاد كفر تا سه ماه ديگه ام نمي ياد .عيال اينوگفت و دباره چپيد تو مطبخ .

 هرندف بلند شد و كتاب قانون رو بداشت و تو بخش ه  گشت پي  هرو بر  اما هرچي جست چيزي نيافت . ياد قديما افتاد كه تو پترز بورگ شبا پا منبر رفيق كافي يف چه عهد ها كه با رهبر حزب نبسته بود .سري تكون داد و لبخندي زد و آهي كشيد . شروع كرد شماره گرفتن  به خيالش شجاعويچ  معني اونو مي دونست .

بووووووووووووووق     بووووووووووووووق    بووووووووووووووووق  مشترك مورد نظر در سواحل آسمان به سر مي برند . لطفن بعد از انتخابات تماس بگيريد يا يك شيشكي محكم ببنديد تا شايد جواب دهند .

هرندف شيشكي محكمي بست و منتظر شد  ...منشي شيشكي محكمتري بست و پيغام را تكرار كرد و همين باعث بسته شدن نطفه بغضي در گلوي كوچك هرندف شد . نامه را دباره مرور كرد اما چيز قابل دركي در آن نيافت و عصباني شد .

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |