از همه جا هجوم آوردند،جاي دستهايشان چنگالهاي بزرگي بود كه مثل مارهاي روي دوش ضحاك حركت مي كرد و در هم مي پيچد .آنطرف تر عده اي نوزادي رادر حاليكه با سس وآبليمو خوب ماساژ مي دادند به هم تعارف كردند .چند زن ديگهاي بزرگي را به سمت او آوردند ، داخلش تا چشم كار مي كرد تاريكي بود ،صدايي كمك مي خواست و او را به اعماق تاريكي مي كشاند...كنار نورهاي اصلي مردي با گوسفند برياني تانگو مي رقصيد ...اركستر مجلسي مي نواخت اما خواننده كه زبانش مثل كراوات تا روي شكمش بيرون افتاده بود زنبورهاي زيادي را مست كرده بود .گوسفند بريان چرخيد و دسته گل پرتاب شده را همان دختري گرفت كه از اول جشن مثل سايه دنبالش همه جا مي رفت . با لوندي خاصي به سمتش آمد اما چند قدم مانده به رسيدن اندام باريكش باد شد و بالا رفت و كمتر از چند پلك زدن در آسمان شب گم شد ...زنها ديگ را عقب بردند وآقاي ميم از خواب پريد .
آشفته دنبال ليوان آب گشت اما يادش آمد قبل از خوابيدن آن را ريخته هنوز در حال نفس زدن بود چراغ را روشن كرد، بي دقت دست برد از كتابهاي كنارش يكي را برداشت و از جايي شروع به خواندن كرد .
ــ : وقتي به لبخند طرف مقابل خيره اي سرعت حركت زمان را درك نمي كني حتي مقياس گذشت زمان از دست مي رود يا چنان تغيير مي كند كه تنها خيرگي هيولا وار نگاه تو باقي مي ماند ...گاهي، البته شايد گاهي حركات ناموزون هم كار آمد به نظر مي رسند .مثلن يادم است مردي كه گردن كوتاهي داشت و بريده بريده مي خنديد حواس مرا به سوي خودش مي كشاند.اما من نمي دانستم كه اشتهاي فهميدن ساده لوحانه ترين احساسي است كه دارم چرا كه قيمت فهميدن تنها در به كار بستن معني مي شد نه انباشتن آن ...
آخرين نامه / امضا دوست تو
برادر ترين برادر دنيا
آقاي ميم از اين نوشته ي بي سرو ته بعد از آن كابوس چيزي نفهميد ،روي جلد كتاب را نگاه كرد تا عنوان آن را بخواند اما در حالي كه تمام حروف را به خوبي مي شناخت وسالها با آنها سرو كار داشت نمي توانست عنوان يا نام نويسنده را بخواند اول احساس كرد چيدمان آنها غير متعارف است تك تك آنها را تشخيص مي داد اما وقتي دو تا از آنها كنار هم قرار مي گرفتند انگار كه دانايي آقاي ميم هم از بين رفته باشد تبديل به نوشته اي بيگانه مي شدند كه هيچ ازشان سر در نمي آورد .اين نفهميدن آنچنان او را تحت تاثير قرار داد كه ناخود آگاه به گريه افتاد و روي كاغذي كه از بين كتاب بيرون زده بود شروع به نوشتن كرد .
ــ : روح من شكاف عميقي برداشته ،... هيچ فكر نمي كردم لحظه تركيدن بغض ام ميان جمعي باشد كه فقط بي منطق شادي مي كنند .تا به حال به از دست دادن فكر نكرده بودم يا شايد هيچ وقت از دست دادن اينقدر برايم درد ناك نبوده...شيشه هاي رنگي بسياري جان مرا آزار مي داد و در آن لحظه من به آرامش تاريكي فكر مي كردم جايي كه صورتم بي هيچ ملاحظه اي گرم و مرطوب شود ...
من ... الــ
دوست آقاي ميم كاغذ را همانطور كه بود روي ميز گذاشت و او را بيدار كرد .
و در حالي كه كتاب را سر جايش مي گذاشت با اشاره به همراه او گفت : بهش برس صب تاحالا ده بار زلزله شده ...
دوست آقاي ميم مثل خود او بد قول است .البته هر دوي آنها مي دانند اين كار خوبي نيست اما ترافيك هميشه كار خودش را مي كند .
آقاي ميم اواخر جدول روزنامه است وخدا خدا مي كند اگر چراغ زود سبزشد لااقل تصادفي چيزي به تمام شدن چند سوال آخر كمك كند . به ساعتش نگاه مي كند هنوزچهل وپنج دقيقه تا وقت قرار مانده ...
تحمل دروغ ، و سكوت در مقابل زهر دردناكش ـ
او با اينكه پنج سالي مي شود جدولهاي سخت وسخت تر را حل كرده اما جواب اين را نمي داند .
مسافر پشتي : خفه خون آقا ... يا خفقان
ميم : پنج شيش حرفي نيست !
راننده : خب پس بينويس حماقت ..بينويس شايد ما برديم ...
ميم : گفتم كه پنج حرفي نيست ، تازه اين كجا يه همچين معني اي مي ده ؟!
راننده چند تابوق زد و به چند تا موتوري بد وبيراه گفت كه مثلن حواسش نيست ...
خانم پشت راننده بي مقدمه گفت: توان!؟
ميم نيم نگاهي به پشت انداخت وگفت نه خانم چهار حرفي هم نيست هفت حرفيه به خاطر همينم توش موندم ...
خانم : چن تا حرفش در اومده؟
ميم : يه جايي هم هس هيچكدوم از حرفاش نه در اومده نه در مياد...تكه ! جدول را روبه پشت مي گيرد و نشان مي دهد .
راننده ولو خنديد : در مياد ، ...شوما حرص نخور هم تقش در مياد هم حرفش هم خبرش ...
واز آيينه چشمكي حواله دختر جوان كرد و به خنديدن ادامه داد.دختر عصباني شد ودر را محكم كوبيد وپانصد توماني مچاله اي را درون ماشين پرتاب كرد و گفت : حيوووون !
مسافر پشتي با عصبانيت گفت :مرتيكه خجالت نمي كشي ؟ اگه روزه نيستي به ما مربوط نيست لااقل رعايت كن ...
راننده با خونسردي آروغي زدو گفت : چار ديواي اختياري ...روزه آدما رو بهتر مي كنه ما كه هنوز آدم نشديم ... اصلن كي با اين خرحماليا آدم شده كه ما بشيم شمام ناراحتي پياده شو داداش تازه يه ساعت ديگه ام عيده مباركااا...و چند تا بوق زد و دوباره به خنديدن ادامه داد .
آقاي ميم ناراحت شده اما مطمئن است پياده شدن همان و تا سر قرار گز كردن همان . او مي داند در روابطش با ديگران تنها چيزي كه نقش يك حلال را عليه او بازي مي كند و پايداري او را در هم مي شكند دروغ است و به اين مسئله هم آگاهي دارد كه مقابل آن درست مثل كودكي شير خواره است كه جلوي حيواني درنده افتاده باشد .
دوباره به جدول فكر مي كند ترافيك است و يواش يواش دارد دير مي شوداما بهتر از معطل شدن كنار خشكشويي و سيخ همه جا را نگاه كردن است .فكري به سرش مي زند و روزنامه را كمي به طرف خودش مي كشد و آرام دو تا از خانه ها را سياه مي كند و باقي را با سياست پر مي كند.
وجدان ميم هم با او موافق است و تاييدش مي كند :چون اون ستون هيچ تاثيري در كل جدول نداشت پس خيلي تفاوت نداره... تو كار درستي كردي تازه از كجا مي خواستي يه كلمه هفت حرفي پيدا كني ؟ بهت قول مي دم تو لغتنامه هم نيس ...
صبوري ... آقا ببين صبوري نيست !
ميم : گفتم كه پنج حرفي نيست عزيز جان .
مسافر پشتي طوري كه انگار كه از همه قضايا با خبر باشد گفت خب شمام سخت نگير دو تا خونشو بي خيال شو رفيق ، چك كه نيس توفيري داشته باشه به حال كسي ...
آقاي ميم با حول و ولا برگشت وگفت :دروغ كه هست نيست ؟! اما خيلي زود شرمنده شد و از رفتار تندش عذر خواست .
او پشيمان شد اما كاري بود كه شده و نمي توانست اون دو خانه سياه رو مثل اولش سفيد و خالي كنه .وقتي درست به ساعتش نگاه كرد متوجه شد تقريبن ده دقيقه از زمان قرار گذشته و هنوز دو تا چهار راه ديگه مونده ...تصميم گرفت از ماشين پياده بشه اما منصرف شد .
با خودش فكر كرد هر كسي تو ترافيك مخصوص خودش گير كرده...من تو انبوه ماشينا و دوستم شايد تو ترافيك روابط خانوادگيش و اين راننده بي خيال تو شلوغي چرت وپرت گفتناش اما همه تنها يك بهانه براي هم مي ياريم و هميشه براي هر كاري ميگيم ترافيك بود ببخشيد و همه هم تنها يك فكر مي كنن و اين شلوغي توجيحي سالهاست جا افتاده و تعريف پيدا كرده ...
بوق ممتدي ميم را به خود آورد تا بي مقدمه به راننده بي ملاحظه كناري پرخاش كند اما ديد راننده كه انگار بوق را با پدال گاز اشتباه گرفته همان دوستش است .
اخمهايش باز شدو با لبخندي سلام كرد .اما دوستش به او نگاه سردي كرد و او را نشناخت، و از راهي كه باز شده بود جلوتر رفت بدون اينكه حتي يك بار ديگر سرش را به طرف ميم برگرداند يا آشنايي دهد .
ميم فكر كرد مكان ثابت قرار اين سالها بيشتر براي اين بوده كه همديگر را از روي آن بشناسند ونه جايي براي ياد آوري خاطرات گذشته ؟...و احساس بدي درونش شروع به شكل گرفتن كرد ه بود كه صداي اذان از همه جا بلند شد و راننده بي مقدمه او را ماچ محكمي كرد و گفت : عيدت قبول !
باسن بزرگ عشقویسکی كه روی صندلی ریاست پهن بود شروع به تاب خوردن کرد.
هنرمند ِعینکی میمونف توی ذهنش به دنبال جمله ای کوتاه ومتقاعد کننده ميگشت.
جناب رییس، بنده ی حقیردرنظردارد ( البته اگه ازديدحضرتعالی مانعی نداشته باشه ) دراین مجموعه ی فخیم فرهنگی نمایشگاه کوچکی به نام "روشهای ایده پردازی " برپا کنم نه برگزار نه ...
عشقویسکی لرزش گرفت و با خودش فکر کرد : بازیه آدم علاف دیگه كه مثه آدامس مصرف شده مي خواد خودشو بچسبونه به ته كفش هنر و روشنفكري و ...
به ساعت جیبی اش نگاهی انداخت ، هنوز نه نشده او باید با یک تازه کارعینکی سروکله بزند ، دست به عکس روی میزکه تمام مدت می خندید برد واونو کمی پیش کشید و شروع كرد پشت گوشش رو ماليدن و بدن اينكه به ميمونف نگاهي بندازه گفت :
ببین رفیق ، ما امسال یه برنامه ی سالانه برای مجموعه تدارک دیدیم که می تونی روی بورد پشت سرمن ملاحظه کنی ، کارهای خارج ازبرنامه روهم درصورت تایید مقامات ذیصلاح و مجوز بند "هروبر" به شورا می بریم تا تصمیم گیری بشه ، شما که مجوزبند " هروبر" رو ندارید ، دارید؟
میمونف با تردید پرسید" مجوزبند ِ ...؟
عشقویسکی سرش رو کج کرده وادامه داد:
ازسال هفل هشت توی شورای عالی انقلاب فرهنگی یه کانونی تشکیل دادند که اعضای اون روبراساس اعتقاد قلبی به حزب وسوابق فعالیت سیاسی جذب مي كنند اما شاخصه ی اصلی این افراد عدم تشخیص هرّ از برّ بود ، همین موضوع سبب نام گذاری این مجوزگرانبها به " هروبر" شد ، راستی این ایده ی براندازی که گفتی منظورت چی بود؟
میمونف که ناگهان متوجه سوتفاهم پیش آمده و وخامت اوضاع شده بود ابتدا ازترس توی صندلی فرورفت وبعد خشکی لبهاش رو با نم زبونش گرفت...ایده پردازی قربان ...، یعنی دقیقا چطوربگم یه اصطلاح فرانسویه ..
عشقویسکی که تازه سوراخ دعای دست به سرکردن مشتری سحرخیزشوجسته بود فریاد زد:
یعنی من ، زنادار عشقویسکی پس ازطی تمامی مدارج فوق تخصصی هنر، و مبارزه مستمردر جبهه های جنگ علیه فاشیسم جهانی ، زبون فرانسوی حالیم نیست ؟ می خوای بدم پرونده توبکنن توپاچه ات مرتیکه ی مزلف ، شما جوجه هنرمندا هنوز سرازتخم بیرون نیاورده خیال خام برتون داشته که روسیه کشور ِ متحد ِ شعار" همه برای ممه ، ممه برام کمه " رومی تونین با این تظاهرات غربی به هرج ومرج بکشونید ، پاشو تا ازدایره ی انصاف خارج نشدم بزن به چاک مقلد وطن فروش ! توی اداره ی ما یکی ازاون فیلم های پداگوژیکی مزخرف روبه صد تا نمایشگاه براندازی نمی فروشن ... و وقتی احساس کرد که دیگه کافیه چشمهاشوآهسته بازکرد وصندلی خالی میمونف رو دید ، پرونده شو گشود وروی قسمت " نظرممیزهنری" با خط نستعلیق نوشت : برگزاری نمایشگاه فوق به ضررمصالح حزب و کشورتشخیص داده شد تقاضای پیگرد هنرمند مزبوررا تا حصول نتیجه وانعکاس به اداره فرهنگ ازدستگاه محترم اطلاعات روسیه دارم . ریاست محترم ملاحظه فرمایند.
امضاء عشقوویسکی
هرند’ف كاغذ رو از نزديكي صورتش با عصبانيت دور كرد و در حالي كه داشت آب ليموي خونگي مي گرفت با حرارت گفت : عياااااااال
با اينهمه بالا بردن آمار كتاب صد تا يه غاز ديگه نمي دونم بايد چي كار كنم زنگ بزن آقا رو پيدا كن.
ـ آقا ماه عسل رفته بلاد كفر تا سه ماه ديگه ام نمي ياد .عيال اينوگفت و دباره چپيد تو مطبخ .
هرندف بلند شد و كتاب قانون رو بداشت و تو بخش ه گشت پي هرو بر اما هرچي جست چيزي نيافت . ياد قديما افتاد كه تو پترز بورگ شبا پا منبر رفيق كافي يف چه عهد ها كه با رهبر حزب نبسته بود .سري تكون داد و لبخندي زد و آهي كشيد . شروع كرد شماره گرفتن به خيالش شجاعويچ معني اونو مي دونست .
بووووووووووووووق بووووووووووووووق بووووووووووووووووق مشترك مورد نظر در سواحل آسمان به سر مي برند . لطفن بعد از انتخابات تماس بگيريد يا يك شيشكي محكم ببنديد تا شايد جواب دهند .
هرندف شيشكي محكمي بست و منتظر شد ...منشي شيشكي محكمتري بست و پيغام را تكرار كرد و همين باعث بسته شدن نطفه بغضي در گلوي كوچك هرندف شد . نامه را دباره مرور كرد اما چيز قابل دركي در آن نيافت و عصباني شد .
مردم شروع كردن به پراكنده شدن، آقاي ميم هم آهسته عقب گردي كرد وبا بي ميلي چشم از مرشد برداشت . كمي كه دور شد هنوز صداي نخراشيده لوطي به گوش مي رسيد كه فريادمي زد معركه تعطيله !
بعدازبازارچه قدیمی ، امامزاده و رد شدن ازسرپل به ابتدای خیابان پهلوی رسید.
چنارهای بلند قامت با سرعت بسیارکمی مشغول سقوط به کف خیابان بودند اما ماشینها بی توجه به احتمال چنین حادثه ای عکس درختها روتوقاب شیشه ای خودشون ثبت کرده وازلابلاشون به جلوپیش می رفتند.
آقای میم باهیجاني شاعرانه داشت با یکی ازدرختها دیده بوسی می کرد که بوق اتوبوس بند نازک شیفتگی شو پاره کرد .
از فکرش گذشت که بی خیال پیاده روی بشه و با یکی ازهمین سریع السیر هاي بي كله خودشو به منزل برسونه ولی دلش نیومد تا ازلذت وقت گذرونی توآخرین روزهای شهریور دست بکشه ، پس به راهش ادامه داد.
یاد دانشگاه افتاد و خاطرات يك سال قبل و . خوشحال شد که حداقل تا زمانی که رییس دانشكده تعلیق اش کرده ، ديگه مجبور نيست به خاطر شندر غاز حق دستياري هر روز تو چشاي وغ زده ي چهل تا دانشجو خيره بشه بدون اينكه بدونه اونا چي مي خوان .
ازکنارپیرزنی که ساک مشکی بزرگی پر از انواع خوراکی را با دشواری حمل می کرد رد شد و نيم نگاهي به اون انداخت .پیرزن توی نگاهش پرازتمنای کمک بود اما آقای میم نمی خواست بعد ازمدتها تفریح کوچکش روازدست بده ، خانم سالمند از بی توجهی آقای میم به تنگ اومد و صداش زد:
مادر اینهمه بار سنگينه برام ... امشب مهمون دارم ...خير ببيني !
آقای میم دیگ غیرتش جوشید و ازرودرواسی بود یا خیرخواهی ، ساک مادربزرگ ناخوانده را به دست گرفته باهم به سمت مقصد حرکت کردند.ساعتی گذشت . آقای میم که ازرسیدن به منزل پير زن ناامید شده بود مدام ساک سنگین را این دست و آن دست می کرد اما مادربزرگ خوشحال از داشتن نوه ای غیورحالا خمیدگی پشتش را صاف کرده بود وبه عابرین لبخند مي زد.
ميم پرسید:اگه خیلی دیگه مونده اجازه بدین من یه ماشین دربست بگیرم تا شما روبرسونه...
پيرزن گفت: معلومه خيلي پول دار نيستي اما تميز مي گردي . رسيديم خونه من يه كت دارم كه فكر كنم قسمت تو باشه بر عكس اينكه تنته درست قاعده خودته ، آقايي مي شي توش . یکی دوتا چارراه دیگه زحمت و كم مي كنم ، حیف نیست تو هوای به این خوشی ، آدم زود برسه به خونه اش؟
آقای میم گفت به حساب خودم .اما پيرزن با علامت دست و خنده اي كمرنگ پيشنهادش را رد كرد .
ميم كلافه ، برپدرومادرنیکوکاری وهوای خوب وقدم زدن درایام بیکاری ، همزمان لعنتی فرستاد و عهد کرد بعد از اين اوقات فراغتشو توی ایوون با پدر بزرگ و گرام وروزنامه سپری کنه. شايدم رو تراس بشينه مردمو ديد بزنه ...
در همين آن خدا صداي بنده شو شنید و مادربزرگ با دیدن بدن سرتاپا خیس عرق نوه ی عزیز، دلش به رحم اومد و روبروی نانوایی ِ كنار قهوه خونه اجازه ی اتراق داد. تا يك دونه سنگك داغ بخره .
آقای میم هم با ديدن غفلت پيرزن ساك روگوشه ای رها کرد و درون اولین تاکسی پريد،اما كمي كه دور شد نخي دور انگشت سبابه اش ديد ، نخی قرمزرنگ که معنی خاصی رو براش تداعی نمی کرد.
آقاي ميم صورتش را زخم كرد ،اما به روي خودش نياورد و ادامه داد.سرود ملي پخش مي شد و خون قطره قطره قوس صيقلي كاسه دستشويي را شبيه لباس گل گلي خانم ي مي كرد .
آقاي ميم هميشه وقتي شروع به اصلاح زير گلويش مي كرد اصطراب عجيبي نسبت به حسن ظن خودش به خودش پيدا مي كرد .و اين درست لحظه اي بود كه ياس او را از پا در مي آورد وطبق معمول هر شنبه افت فشار آقاي ميم مثل سقوط سهام بازار بورس ضربات سنگيني بر پيكرش وارد مي كرد . و تنها صداي مترنم خانم ي يا داد وهوارهای عمه خانم بود كه كه مي توانست اوضاع را كمي بهتر كند كه متاسفانه هيچ كدامشان در دسترس نبودند .
آقاي ميم مي دانست هيچ ربطي بين خودش و خانواده دوستش پيدا نمي شود و قبول كردن ميهماني شام يعني دردسر مطلق ! اما با همه اين حرفها و تحمل افاده ها و دخالتهاي همسر دوستش در باره روابط خصوصی او قبول كرده بود پنج شنبه شب معمولي را بگذراند.
اما حالا كه داشت صورتش را اصلاح مي كرد غرغرهاي آن دو كه در مورد سلامت يا عدم سلامت او چانه مي زدند . باعث عصبي شدن و زخم كردن صورتش شد ،اما به روي خودش نياورد و به كارش ادامه داد .
خون زير تيغ و روي صورت آقاي ميم مثل خمير ريش تراشي ماليده مي شد . دوست او كه از زمان تولدش تا حالا شايد پانصد كلمه بيشتر حرف نزده بود آرام در زد و پرسيد : خوبي!؟
آقاي ميم با عصبانيت در را باز كرد و خيلي جدي به اوخيره شد و فرياد زد : منظورت چيه ؟!!
و دوستش لبخند سردي زدو ادامه داد : چقدر قرمز بهت مياد .
آقاي ميم در دستشويي را محكم به هم زد و همين كه بر گشت تا رو به آينه باقي كارش را ادامه دهد خانم ي را ديد كه ميان بخار گرفتگي آينه در نزديكترين فاصله ممكن لبخند زيبايي روي لبهايش داشت و بدون پلك زدن ،مستقيم به او نگاه مي كرد .
آقاي ميم بعد از كمي مكث در حالي كه پلك نمي زد شروع كرد به تراشيدن زير گلويش و همين كار باعث شد خون آنقدر روي آينه بپاشد تا ديگر نتواند خانم ي و لبخند ش را ببيند .
زن خانه غرغركنان در حال چيدن ميز صبحانه بود و صداي مجري بي مزه تلويزيون كه در حال صحبت با يك مربي بوكس بود به گوش مي رسيد ...دوست آقاي ميم رو به زنش گفت : خوبه !
و زن شروع كرد در مورد مشكلات شب گذ شتشون سخنراني كردن ...
آقاي ميم همه جا را با شلنگ بلند توالت آب گرفت. بيشتر از هر جاي ديگه آينه بود كه شسته شد اما علاوه بر خودش چيزي تو اون پيدا نكرد فقط بعد از هر بار آب گرفتن روي اون صورت خودش بود كه آرام شره مي كرد .
آينه رو باز كرد و از داخلش چسبي روي شكاف چسبوند، بعد اونو بست و به سرعت براي صبحانه حاضر شد . خيلي موقر پشت ميز نشست و منتظر اون دو تا شد تا اينكه آمدند و دور ميز نشستند .زن متظاهرانه شروع به دعا خواندن قبل از غذا كرد .آقاي ميم بدون توجه خم شد و لقمه ناني گرفت براي خوردن اما وقتي تنها صندلي خالي پشت ميز رو ديد. خون گلویش خيلي آهسته از زير چسب جوشيد و قطره قطره روي لقمه چكيد.
لوطی گوشه چشمی نازک کرد که یعنی خاک شو.
حضارقهوه خونه درست بخاطرنمی آرن چقدرطول کشید اما درواحه ی نامحدودی اززمان ، جوون رعنا تبدیل به تل کوچکی ازخاک نرم گشت.
لوطی کتش رو به روی شونه هاش کشید وبه عزم خروج ازمجلس اول براه افتاد.
توی کوچه پس کوچه ها می چرخید درحالی که نوچه هاش با فاصله ی کمی ازاون درگوش همدیگه پچ پچ می کردند و لبشون رو می گزیدند.
نرسیده به چهارسوق بزرگ مرشد رو دیدند که معرکه به راه انداخته بود وجمعی از کارگرهای ساختمونی وزنهای خیابونی به دورش حلقه زده بودند.
هرکی بنده ی خداس بگه یا خدا تا مرشد بره سر اصل مطلب.
جمعیت زمزمه ی نامفهومی کردند تا مجلس مرشد پا بگیره.
مرشد دستی به بروبازوش کشید و نعره زد"
یه مرد می خوام پیش قدم شه وزنجیرپولادی مرشد رو محک بزنه.
بعد بی اعتنا به نگاههای سرد جمع ، زنجیروقفل زد وخودشو به بند کشید.
حالا با سه تا صلوات مرشد پنبه ی این آهن آبدیده رورشته می کنه ... بشمر...
لوطی اما گلویش هنوزپیش نخ قرمزرنگ گیرکرده ومتوجه برنامه هایی که پی در پی توسط مرشد اجرا می شد نبود.
برنامه آخر، مارگیری بود ومرشد که عرق ازهفت بندش جاری می چکید حالا با نفس هایی شمرده ، داستانی ازخطرناکی کفچه ی خراسانی سرهم کرد.
دست بدرون جعبه رفت ومارخماری روبیرون آورد ه روی زمین رها کرد، ماربینوا سعی کرد به جعبه برگردد اما مرشد با ضربات دست اونو تحریک به اجرای نمایش کرد.
لوطی که بخودش اومده بود ناگهان با دیدن مارچندش اش شد ، به میون معرکه قدم نهاد وبا حرکتی عصبی سرماررو به زیرکفش اش خرد کرد، ماردرحال چشیدن طعم تلخ مرگ با دنباله ی کوتاه بدنش بدورپای لوطی پیچید وزورآخرشوزد.
مرشد فریاد زد:
آهای ...( که لوطی بهش غضب کرد ) مرشد سربه زیرانداخت ودم برنیاورد.
لوطی روبه جمعیت سرشوق اومده کرد وگفت"
معرکه تعطیله ، چراغ مرشد رو داشی روشن می کنه (بعد با زهرخند ادامه داد) صد البت اگه فیتیله ش هنو شعله بگیره.
این داستان ادامه دارد.
لوطی صالح دست برد به لنگشو و چند باراونو دورمچش پیچید و باز کرد،اما هیچ به یادش نیومد که برای چی اومده بوده قهوه خونه.
به نخ دورانگشت سبابه اش نگاهی انداخت که پریشون احوالش کرده بود، نخی قرمزرنگ که معنی خاصی رو براش تداعی نمی کرد.
صفر پخمه که نقش نوچه ی اول رو بازی می کرد متوجه شد و گفت:
لوطی ، شاید اراده کرده بودی امروزپوزه ی اصغرتلمبه رو به خاک بمالی یا رخصتی بدی بریم تو گود زورخونه یه چرخی بزنیم.
جعفرجنی آب دهنشوقورت دارد و هن هنی کرد تا صداش دربیاد:
شایدم نوبه ی حق وحساب کسبه ی بازارچه س.
لوطی صالح دست برد به موهای جو گندمی اش وگفت:
نقل این حرفا نیس، گمونم یه حکمتی تواین فراموشی هس وگرنه ....
درب قهوه خونه صدایی کرد وروی پاشنه اش چرخید ، آژان حکومتی چشمی دووند و تا نگاهش با لوطی تلاقی کرد بی معطلی پا پس کشید وبا سرعت زد به کوچه.
همه ی حاضرین ازجمله پیرمردهای بی دندون قهوه خونه با دیدن این منظره زدند زیرخنده و بعضی هم چایی پرید توی گلوشون و نزدیک بود خفه شن...
لوطی بی توجه به شلوغی اطراف فکر کرد چقدرباید پیرشده باشه که ...
برای سلامتی جونمرد محل صلوات بلن ختم کنین.
همه صلوات فرستادند و لوطی سر چرخوند تا صاحب صدا رو پیدا کنه.
برپدر و مادر صلوات فرست رحمت...
که لوطی امون صلوات سوم رونداد وسررشته ی سخنشو برید.
نفس ات حقه جوون ، یه منبر هم بیا سرمیز ما
جوونک برخاست وبه لوطی نشون داد که علاوه برقد بلند ، عضلات ورزیده ای هم داره.
با کت کوچیکی که به تن کرده بود ؛ سرآستین های سفیدش به چشم می اومد.
اومد و به آرامی کنارمیزایستاد اما هیچ کدوم ازنوچه ها جایی برای او خالی نکردن، جوون بی اعتنا به این عمل یه صندلی ازمیز بغلی برداشت وبه زحمت هلش داد میون حلقه ی جاهلا.
لوطی رو کرد به صفرو با تلخی گفت:
قدیما مهمون حرمت داشت صفر...
صفر سرشو اونقدرانداخت پایین که گردی کلاهش صورتشو پوشوند اما همه درآخرین لحظات دیدند که رگ زیرچشم صفرمث قلب قناری افتاده به تند زدن.
لوطی از جوون پرسید:
اینطرفا ندیده بودمت ، غریبه ای یا کم پیدا؟
یه مدتی تو زورخونه ی پوریای ولی کشتی می گرفتم ، گفتن بیام خدمت شما.
لوطی پرسید:
حالا اومدی گرد وخاک کنی؟
جوون با شرم پاسخ داد:
شرمنده می کنید ؟ اومدم خاک شم اگه قابل بدونی ...
این داستان ادامه دارد...
مي خواهم ... مي خواهم...من با قرار ملاقات عشق ورزيده بودم، چرا كه بر قرار من كسي نبود تا ستاره ي سوسو ي اين تاريكي شود...شب را چگونه با آماده باش و بوي پوتين در خيال تو قيقاج روم ...
گفت : هي بابايي... بد قاطي پاتي كردي... رفتي پي كارشا ! بدونن دس رشته اي... بچپون تو درز تخت ، چون دس ِ منم بيوفته كرام الكاتبينم باس مرثيه خونيتو كنه ...
من آرشه ام ، تو باريكاي ساز زنانه ؛ تن به تن صدايمان مي زند به كمر كش رمز و تحرير....سپيدهاي من بيشتر، تو سكوت و چنگ نقاشي كن بوم كتفهايم را ...
گفتم : فاصله مثه مرگه كم و زياد نداره...متر و معيارشم قد ِ خودته...انگار پست داشته باشي و تنگتم بگيره ، باس خيره به افق خبر دار خودتو خلاص كني ...اضاف كه بخوري كم مياري تازه ...
اينجا دياريست چنان مصدوم از برگه هاي عقل ِ اين و آن ؛ كه خانه اي زيبا از فرط پيچ ِ پيچكها مخروبه شده باشد .
گفت : ميگن صب عاشقي شب فارق !؟ دس مريزاد داره....
گفتم : عشق و لوندي دوتاست اما دلبري فقط يكيه !بازيگوشم ،اما صد سالم اضاف بخورم يادم نمي ره اون روز چي شد ...انقد كه باز وقت عشق بازي طرفو اشتباه صدا مي زنم ...يه طوري كه فكري مي شه راستي يكي ديگه س...بعدش من مطمئن مي شم كه گند زدم دباره ...
محافظان زياد گاه نفس كشيدن يك شاهزاده را به مخاطره مي اندازند .محافظان زياد شاهزاده را مي كشند .
گفت : سرتق قپه داره صبگا كه خواب بودي مي گف هر کسی چند بار تو زندگيش بهش الهام ميشه و باس از اونا درست استفاده كنه ...
پا برهنه پريدم كه : ريده به الك مرتيكه، كي ميتونه تو زندگيش يه الهام بيشتر داشته باشه ؟!بش بگو نشاشيده شب درازه... . گاله رو وا كرده همينطوري کتره ای سقراط بسته به نا فتون ...شمام خر ِبي گاري !
مي دانم شمايل عشق را ” كليمت “ هم زير كشيدنش زاييده...حتي تبحر دردناك من هم نمي تواند شكل پخته اين سالها را روانه ي نامت كند و تو را همان قدر كه زيبايي ...ما گمانه مي زنيم آن هم خام دستانه ، در محضر نمونه اي بي نظير و نظاره ...
گفتم : بي خيالي بي مرامي مياره بي مرامي لا قيدي ...حالا هي بگو يه شب هزار شب نمي شه ...مي دونم شب نعشگياي تو تو قصه هاي شهرزادم مي ره آخرش ، اونوقته كه خرام واست دربستي عرعر كنن :
در اين دنيا كسي بي غم نباشد
اگر باشد بني آدم نباشد !!
گفت : ما خيالمون به خالش بسته س ، حالا تو بگير اصلن بره جراحي پلاستيك ...دو تا پنج سيري بيشتر ، مي دوني كه نبودن عين زياد شدن بي مصب ... .
بعد ِشيپور شب ، تو را چون ملافه اي نرم روي خود مي كشم ...
برادرانی چه به رد ِ گلم ِحگیر خیره و درهمه حال چه نشسته و خوابیده مشگول عبادات یومیه هستید ، این نامه ی مفتوح وصیت مردی عارف بالذات در احوال شیخ و شیوخ راستین دنیای فانی یالانده می باشد.
طبیعت باهاری یعنی خلق و خوی دمدمی ... آقا جون اینو گفت و معطل نشد پدرم فکراشو سامون بده برای جواب ، روی زانوهاش یاعلی کنان برخاست و رفت که توی حیاط وضو بگیره ؛ آخه یه چن دقیقه ای از اذون گذشته بود و نماز اول وقت ازهر یکه به دویی واجب تر...
شما را توصیه می کنم به دوکتور، هرچند که زینب حسن پورباشید وشعهرهای کتٌه کلفتی بیرون بدهید ، چه دوکتورمحرم اسرارناشنیده ی حرمسرای هستی ست و گلب بیمار را با بالنی شبیه به یه چیزکوچولو بازمیکند و فوايد ديجري نيز دارد . البت به وقت خود و توان شما بندگاني وا مانده در اين بيقوله ي لا يتنا ها ...
حوض كه مثه هرسال عید با گلدونای شب چراغ احاطه شده بود . به فاصله ی كمي با صدای شلپ و شلوپ نگذاشت سیلی آبداری که من نوش جان کردم روکسی بشنوه و پدر بزرگ مسح پاي چپشو مي كشيد كه سكته لباشو گاز گرفت و كج كرد .
شما را وادار می کنم به حامٌالی ِ کف بازار، چه ازگرور شما کاسته ذخیره ی آخرت تان آراسته مي كند هرچند که مهندس چی باشید و هزار اوستا و حاجی جلویتان گد علم كنند مثل خيار چمبر...
درحالی که توی چشمام اشک حلقه زده بود به سمت اتاق راه افتادم و توی راه شنیدم که پدر بلند گفت استغفراله...داشتم از چارچوب در می گذشتم که دست ِ گرمی منو زیرچادر سپیدش کشید و نوازش کرد.
شما را نصيحت می کنم به تجرد درعنفوان بلوگ و حشرات نفسانی و تحریکات زیر پوستی چه اگرزن خوب بود چه خدا نعوذبالله خود اولی تر بود به تاهل ولی چه شفایی ست نهفته دراین صیگه ی موقت كه درمان جاوانو پير كپي اوغلي هَمَني در خود هضم چرده ...
سرمو چسبوندم به دل مادر بزرگ وخودمو براش حسابی لوس کردم.مادربزرگ منو دلداری داد . ازش قول گرفتم این سفرکه به شاه عبدالعظیم مشرف شد دعا کنه توامتحانای جبرانی قبول بشم.منم قول دادم دست ازشیطنت بردارم وبچسبم به درس و مشق و ديگه تو نعليناي آقا جون ميخ سايه نريزم .
شما را دعا می کنم به گسل جنایت که مکافات عمل هزارباربهترست ازآتش جهندم ، چه آتش جهندم را با صدتا چپسول گيرمیزی هم نمیشه خاموش چرد.
توی تاریکی شب وقتی صدای سيرسیرک ها ازگوشه و کنارحیاط شروع شد ، تا زیرپنجره خزیدم و بعد زيرنورماه به عکس جلد جوراب زنونه ای که تو مدرسه ازبچه ها قرض گرفته بودم خیره شدم رو لبش يه نقطه برق مي زد بوسش كردم بازم برق مي زد .
شما را وصیت می کنم به سهمیه بندی درگفتارچون حرفی که از دهان بیرون ریخت به جوب رفته بازنمی گرده ولی دهن مردمو می شه سرویس چرد اگه در دروازه رونشه گل گرفت.
عکس زنی بلوند و دراز کشیده بود که داشت جورابی توری به پا می کرد ، پاهاشو يه طوري بالا گرفته بود كه خوشم مي اومد ، هرچه بیشتر به چهره اش نگاه مي کردم جزئیاتش محوتر ميشد .
شما را دعوت مي كنم به سیب که اون میوه ی لعنتی رو حوا داد که آدمو لخت کنه ولی آدم اینگدر عگل داشت که اول سیب و تا ته بخوره بعد به عشگ خودش دست درازی بکنه پس معلومه سیب از عشگ هم مهمتره ...
شما را ترگیب می کنم به خداحافظی با عزت ، پیش از سلام بي جواب ... و به مرگ طبیعی بميريد بهتر كه جاي شك و شبهه ناك كمتر دارد . والسلام و ترحکم اله بینی و بینه فی حیاتی ومماتی وما تبعضوا ببعض تبعیضا نگطه !
صبح که بیدار شدم وقتي فهمیدم که زیر پنجره با اون عکس کذایی خوابم برده ، داغ شدم ديگه حتی روم نشد تا سراغی ازش بگیرم . فكر كردم بهتره خودمو به مريضي بزنم .
آقاي ميم پدر سگ ِمادر جـ ... . . .
بليط چروك را آنقدر محكم مچاله كرد كه بين انگشت شصت و اشاره اش تبديل به يك نخود كوچك شد.احساس فشار زيادي روي شقيقه ها و پشت سرش باعث شده بود بدنش با حالت نا خوشايندي شروع به گرم و سرد شدن كند.
آقاي ميم نمي توانداين واقعيت را قبول كند كه درون صندوق پست هميشه نامه هاي خوش خبر نيست ؛ و حالا كسي دوست داشته با خيال راحت هر چي خواسته بار او كند....
عمه خانم مي گويد : شايد شيطنت بچه هاي محل يا يك ديوانه بوده ؛ اما حرفهاي او هم باعث نمي شود آقاي ميم از خر شيطان پياده شود و آبي به سر و رويش بزند . و وقتي مي بيند خر شيطان سرعتش در مقابل دلداريهاي عمه خانم كم شده با پاشنه هر دو پا آنقدر محكم زير شكمش مي كوبد كه بيچاره خر شيطان براي نجات جفت ابزارش نزديك است بال در بياورد و از سوراخ اوزون فرار كند ، اما صبورانه و تنها با چند عر زدن خفه تند تر مي دود .
. . .
عمه خانم مي گويد تو كه پدرو مادرت رو خوب مي شناختي ... خب! پس چرا ناراحتي؟!
آقاي ميم در حال نوشتن اظهار نامه است.
عمه خانم كود برگ را با خاك گلدانهايي كه تازه خريده مخلوط مي كند و سعي دارد براي آنها جاي خوبي كنار پنجره پيدا كند .
بغض در آقاي ميم خانه كرده طوري كه در حين نوشتن، صداهايي عجيب؛ خود را به زور از لاي دندانهايش كه به هم قفل شده اند نجات مي دهند .عمه خانم در تلاش است جلوي خنده خود را بگيرد و خود را هم درد او نشان دهد كه تلفن زنگ مي زند و او با هر مصيبتي هست طرف را دست به سر مي كند .اما آقاي ميم آنقدر كلافه و غمگين است كه اصلن متوجه نيست ....ناگهان فرياد مي زند و كاغذ را با تمام حرص پاره پاره مي كند .
عمه خانم پريشان مي دود تا آرامش كند.آقاي ميم در آغوش او به گريه مي افتد و مانند كودكي هايش مي لرزد : من ...نمي دونم بايد اظهار نامه رو براي كي بفرستم ! عمه ..جان اين چه وضعيه . . .؟! حداقل بايد بتونم اونو براي كسي كه بهم توهين كرده بفرستم ...
عمه خانم پوز خندي مي زند و تلويزيون را روشن مي كند .
ـــ : بعضي اوقات احساس مي كنم اصلن توي اين دنيا زندگي نمي كني .چشماتو وا كن پسر !تو خيلي خودخواه شدي .... چند شبكه عوض مي كند و با اشاره به تصاويري از جنگ ادامه مي دهد : پس ايناچي؟ بايد روزي هزار با بميرن ؟! ...حتي خونه اي ندارن تا بتونن توش اظهار نامه بنويسن !
ــ خر شيطان تكاني به خودش مي دهد و لگدي مي زند ــ برو خدا رو شكر كن اون نخودافتاد تو صندوق پست و نرفت تو مغزت ...نمي دونم اونوقت چي كار مي كردي !
آقاي ميم كه انگار چيزي نشنيده باشد شروع مي كند كاغذهاي زيادي را به اندازه بليطهاي اتوبوس بريدن و بدون بلند كردن سرش از عمه خانم مي خواهد تا فرهنگ لغت شش جلدي را برايش بياورد ...
عمه خانم نشنيده مي گيرد و بي توجه به او دنبال پنجره ديگري براي گلدانها مي گردد .
مرد قایقران فریاد کشید" هرچقدرهم که پول بدی بازهم نمی تونم توروبه مصب رودخانه برسونم من کارم رد کردن مسافرها ازعرض رودخانه ست نه پاروزدن درخلاف جهت آب.
مسافربازهم اصرارکرد" مردمی که درمسیردهکده بودند به من گفتند توبهترین قایقران این رودخانه ای چرا ازخطرکردن می گریزی؟ توتنهایی و کسی چشم براه برگشتن ات نیست درضمن نتیجه ی سالهای سال پاروزدن در عرض رودخانه برای توچی بوده؟ حتی سرمایه ی خریدن یک قایق جدید رونداری. بهترنیست پیشنهاد من رو بپذیری وکاری کنی که نامت برای همیشه دریاد مردم بمونه؟
قایقران به آرامی پرسید"رسیدن به مصب رودخانه چه نفعی برای تو داره؟
مسافرگفت"وقتی که به مصب نزدیک شدیم پاسخ تورو می دم.
قایقران درسخت ترین تصمیم تاریخ زندگی اش قرارگرفته بود، سرشو برگردوند و به جنگل نگاه کرد،درختها سر جای خودشون ایستاده بودند و باد تنها سرشاخه ها رو کمی جابجا می کرد،همیشه به وجه مشترک میان خودش و درختها فکر میکرد، به اینکه از نقطه ای که هست به هیچ عنوانی دورنشه و درامنیت این حاشیه نشینی روزگارروسپری کنه.
صدای شلاق امواج آب روی بدنه ی قایق کهنه لحظه ای قطع نمی شد وهرلحظه امکان ازهم پاشیده شدن این سفینه ی چوبی بیشتروبیشتر می شد.
مرد قایق ران دیگه وجود بازوهاش رو حس نمی کرد و به سختی سعی می کرد تنها تفاوت شکل درختانی رو که از اونها عبورکرده بخاطر بسپره ، شاید مسیری کوتاه روپشت سر گذاشته بود اما به دلیل مقاومت آب فکر کرد فرسنگ ها از مبدا دور شده.
زمان کوتاهی چشم ازامواج و درختان گرفت و به چهره ی مسافرش نگریست تا شاید ترس و نگرانی اون مرد رو از ادامه ی راه منصرف بکنه.
بدنش که خیس عرق بود یخ زد چون مرد مسافر چهره ای نداشت تعجب کرد که روی اسکله اصلا متوجه این موضوع نشده است ، در واقع چهره ی مرد مسافر انعکاس صورت شکسته و خسته ی خودش بود.
سعی کرد تا دوباره سوالش رو بپرسه اما شکسته شدن دسته ی پارو امانش نداد.
رودخانه با خشم قایق رو به درون سینه فرو کشید.
مرد قایقران درآخرین تلاش پیش از غرق شدن مسافرش رو دید که مانند سنگی به سرعت ته آب فرو رفت ومصب رودخانه رو که چون لحظه ی طلوع آفتاب می درخشید ، ازاینکه به مقصد رسیده بود احساس آرامش زیادی بهش دست داد.
یک { از مجموعه یگان ه }
... چيزي نگفتم ،سرباز بودم آخه ... انگار جرو جير كرده باشم لاي آجراي پر ملاط ...همه با خفه خونم حال مي كردن و با زنجمورم دل اي لِي ...
گفتم : گفت؟!
ساكت مونده بود . ساكت شدم ...فقير نبودم و غم نون نداشتم،عاشق نبودم و تنهايي آزارم مي داد.اما دوسِش داشتم ...اينجوري گذرون بهتر بود ...دوران ِدوران بود .
من،سرباز يگان ِ ه ...
گفت : گفتم !
خنديدم ...لال مرده بودم انگار ...صنار ِشَم گرونه آقا جون ،خنده كه محض سكوت نيس ! توام مال ِ يگاني؟ما دهگان صدگان كم آورديم ، شما صفرت پس و پيش ِ خيالم ...مي دوني كه توفير داره ؟!
گفتم : گفتم !؟
اما نشنيده گرفتي طرف باخ رف بيخ ِايوون ِ يه نره خر ِ دائم الجُنُب !حالا كلا داري بذا بالاتر ...
اشكم تو چشاش جُم جُمك بَلگ خزون دم گرفت و آسمون ريسمون ِ دل بي قراري سر داد . صبگا داشتيم بازم بايستي فضولات ِاين سرتِق قپه داره رو سرپا خالي مي كرديم .
گفت :گفت ؟
راس مي گي؟ مگه ديشب خوب نخوابيده بودي؛يا بالايي نم پس داد زا به را شدي؟ نه ...دلتنگم ..قربونم نيس دم بگيره اين زخم هم بياد ...
شعر مي خوند از اين سوخته هاش ...از اون زهرداراش!تو بميري مي زد قاعده يه كف گرگي گيجش مي شدي !
هه!! يگانتونم كه َتقِش در اومد نگاري بار ميذارن ؛همينه حور و غلمون سر كولتونو كيسه ميكشن گل بندازه ...
ـــ : آقا حكايتي نيس كه بي خود شلوغش مي كني !شبگا مي دوني چيه ؟ كَپه نداري بذاري بگو سه فوته جوره ! مي ذاريم واست درست ...
بيدار باش كه دادن بلند نشدي؛واسه يه خواب دلبريت پاش وايساديم... سِرتِق قُپه داره پا كلاغي مي داد ما پا چــِل كلاغي مي رفتيم ...پا مرغي مي داد ما پا غازي مي رفتيم ...لـِفتـِش داديم كه اون ته تـَش بوسه رو بگيري خلاص ...
نامردي نكرده بود همچي گذاشته بود بيخ گوشِت انگار دست ِيارت خورده باشه ...سرخيش به شرم مي زد تا خجالت ...
واسه مام بيس يك آوردن امشب پاس ِ مستراح داريم ...
يادمه همون وخ كه ازش گفته بودي احترامت واجب شده بود برام ...چشام با حرفات گرم مي شد ...
مي گفتن سرتِق قُپه داره از وقتي بو برده بود شبا مي سپُرد كاريت نداشته باشن ،صبام واسه يه چُرت ِ بيشتر اسمتو غسل سيبيل مي داد و كوچه علي چپ !
بزرگ شده بودي؛ واسه ما كه مي دون ِ آزادي بودي ،جيبتم كه همش يا خيس بود يا عطريِ الهام !
گفته بودي قشنگه،اما فكرشم نمي كردم با ديدن عكسش هم پات زار بزنم تا بيدار باش ... يادته؟! قبلش زير زبوني مي گفتي مرده بي اشك تو زرده ...
. . .
دژبان درازه رو چهار سال بعد تو تاكسي ديدم ...بدون واكسيل عين كودنا بود ...گف تو عمرش تنها جايي كه ُتخ نكرده بگرده ساك ِسرتِق قُپه داره بوده و جيب ِ سمتِ چپِ تو ...
گفتي : گفته بودي !
رانی لباس زیرش را ابتدا و بعد جاهای دیگر را وارسی کرد ، پیش خودش گفت که مگرمی شــــود
به آدم تجاوز کنند وهیچ اثری به جای نمانده باشد. به خودش گفت که شاید این هم ازوسواسهای
فکری ست که درگذشته خیال می نمود ازدست آنها رهایی یافته اما نیافته بود.
بعد نشست روی تخت و سعی کرد که بیاد بیاورد از کجا چنین احساسی به اش دســــــــت داده.
میلهای بافتنی را برداشت و به نوک تیز آنها دست کشید. زنگ درب آپارتمان تمرکزش را قطـــــع و
او را به ملاقات مهمانی ناخوانده دعوت کرد. از چشمی نگاه کرد کسی را ندید ، راهروی طبــقه ی
نهم نیزبه همین میزان خالی بود. خواست درب را ببندد که کفشی مردانه مانع شـــــــده و درب با
فشارزیادی از سمت مخالف او را به روی زمین پرتاب نمود. تا آمد به خودش بیاید ضربه ای خورده و
سرش گیج رفت.
حوالی نیمه شب بود که با ناله اززمین برخاست و به دیوارتکیه داد. چراغها روشن بود و اشیا خانه
مرتب. درسرش احساس درد شدیدی داشت اما وقتی روی تخت دراز کشید حالش کمی بهـــــــتر
گشت. روی میلهای بافتنی خوابیده بود ، پس جابجا شد . بعد نیم خیز شده به لباسهایش دست
کشید.
درجایی خوانده بود که آدمها با فکر کردن به حوادث ، خودشان را در مسیر رویدادن آنها قرارمیدهند.
باید بیشتربه این اتفاق پروبال می داد ، چه انتظار طولانی و کشداری ...
دستش را ازجیب خارج می کند، کاغذی فرسوده لای انگشتانش بچشم می خورد ، دخترک کولی پول را از آقای میم می قاپد و فراموش می کند پاکت فال را به او بدهد.
اومی داند توی همه ی فالها یک چیزرا به زبانهای گوناگونی نوشته اند ؛ اینکه اوضاع بهترمی شود.
اماهمه ی چیزهای نوشته شده ، اتفاق نمی افتد.
میم به دنبال سرپناه کوچکی برای ادامه ی تنهایی بزرگش است.
سعی می کند دوباره درذهنش محله ای را بیابد که دوست داشته باشد آنجا سکونت گزیند ولی مگر به همین سادگیهاست.
توی اولین بنگاه ، مشاورمربوطه به بودجه ی آقای میم خندید، بنگاه دوم از او پرسیدند که دنبال خانه ی مجردی می گردد؟ و دربنگاه بعدی به او پیشنهاد کردند جستجورا درحومه ی شهر ادامه دهد.
میم به حق حیات می اندیشد وحقوق شهروندی و ... بعد بفکرش می رسد که همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید که نمی آید و چیزما در مقابل چیز آنها، لحظه به لحظه خوار و خفیف تر می گردد.
عمه خانم درب را بازمی کند اما چهره اش شبیه صخره های یخ ، پراز خطوط تیزودرهم است، نمی گوید ولی انگارمتوجه عزم یارقدیمی برای رفتن شده واین درد همه ی بیماریهایش را یکجا می ریزد به جانش.
گرام هم توسط پخش تصنیفی با ترجیع بند: بی وفا بی وفا رفتم که رفتم... فضای موجود را پررنگ ترنمایش می دهد.
میم برشی هندوانه برمی دارد، سعی می کند عطش تابستانی را رفع و رجوع کند، و دریغ که هندوانه خود اندک رطوبت گلوی آقای میم را می بلعد وبزیر می کشد.
عمه خانم با صدایی بی صدا می پرسد:
جایی روجستی بالاخره؟
آقای میم دهانش را بازمی کند تا چند کلمه ای ادا کند اما صدایش بیرون نمی آید و بغض اش می ترکد.
عمه خانم هم صورتش را با گوشه ی روسری می پوشاند و شانه هایش را تکان می دهد یکهو یادش می افتد زیرغذا را خاموش نکرده پس به سمت آشپزخانه می رود ومیم را با نوای گرام تنها می گذارد.
آقاي ميم 200 تا هزار توماني را در دسته هاي مختلف روي ميز چيده و هر از گاهي آنها را جا به جا مي كند و به فكر فرو مي رود ...
صداي عمه خانم كه روزنامه را بلند بلند مي خواند از آشپزخانه نزديك مي شود : سالهاست كه مافياي سياسي اقتصادي با بهره گيري بي حد و مرز از منابع ملي به غارت كشور نشسته و با دست آويز دين و بيگانگان وامپرياليسم جهاني هر اعتراضي راسركوب مي كند تا زمينه اي مناسب براي به چنگ آوردن ثروتهاي نجومي از راه دلالي و رانت خواري آماده كند.او حدس مي زند احتمالن آخرين روز چاپ اين روزنامه باشد.
آقاي ميم هر كاري مي كند كم مي آورد ، او مي داند كه به 400 اسكناس ديگر نياز دارد تا از شر تقسيم كردنهاي پي در پي و حكمهاي احمقانه خلاص شود ،اما مثل كسي كه درست حين پريدن از لبه ي پرتگاه ميخي در پايش فرو رفته باشد مجبور است به طرف ديگر برسد .
. . .
عمه خانم خبر متواري شدن آقاي جيم را با آب و تاب بيشتري مي خواند مگر آقاي ميم از فكر بيرون بيايد،كه اثر مي كند واو آهي مي كشد وپا روي پا مي اندازد و مي گويد : ديدي گفتم ! همه فقط اظهار تاسف كردن ،چند نفر بر كنار شدن و وكيلش گفته كه كار بدي كرده !
عمه خانم گفت : مي گيرنش فكر نكنم بتونه فرار كنه ...اونقدر هم با عرضه نيست .
آقاي ميم شروع به خالي كردن جيبهايش روي ميز كرد وبا حالت ساده لوحانه اي سرش را به علامت تاييد تكان دادو كليد كوچكي را از جيب پشتي شلوارش رو به عمه خانم گرفت و گفت : عمه جان مي بيني ،اين براي در انباري ِ كه توش فقط خرت و پرتاي بي ارزشه، حالا اگه اين به گاو صندوق بانك بخوره بهتر نيست ؟!
جيم همون وقت كه بچه بوديم با اين در ِ خونه ي هر كسي رو كه مي خواست باز مي كرد .اما من با كليد بانك هم نمي تونم در يه جعبه كوچيك رو باز كنم ....
آره مي گيرنش ، يعني اصلن فرار نكرده تا بگيرنش ، جيم هم شده يه كليد انباري كه دارن باهاش گاو صندوق بزرگ رو باز ميكنن ...
عمه جان شما خيال مي كني همه چي با يه جوش خوردن وچن قاشق ادويه خوشمزه مي شه و جا مي افته و حكم غذا پيدا مي كنه ! اما اين آش با اوناي ديگه... سوت ناگهاني زود پزعلاوه براز بين بردن تمركز آقاي ميم، عمه خانم را هم كه بهت زده به اوگوش مي داد به خود آورد تا به كار هايش برسد .
آقاي ميم هم بي مقدمه شروع كرد با روزنامه مثل كودكي اش موشكي بسازد كه حد اقل سه بار لامپ را دور بزند و كلّه نكند ....
آقای میم بی اختیارازراهی که آمده برمی گردد وانگار که کارناتمامی بخاطرش آمده باشد خود را به جلو خم کرده تا سرعت قدمهایش بیشتر گردد .
عرض خیابان را طی می کند تا به کتابفروشی برسد ، داخل شده بعد برگه ای را که خودش لحظاتی پیش چسبانده بود با در نظرنگرفتن صورت حیرت زده ی فروشنده می کند و با خود می آورد بیرون.
بالای برگه نوشته شده که؛ کوه هم دل دارد و کمی پایین ترعکس آقای میم با شرح وتفضیلاتی از سوابق تحصیلی ـــ شغلی بچشم می خورد.
در انتهای برگه جمله ای هست که عزم جزم آقای میم را به سستی ِ بازگشت کشانده بود:
دوشیزه ی گرامی ، درصورت تمایل به آشنایی بیشتر با شخصیت فوق لطفا با نشانی مذکور مکاتبه نمایید.
چه لزومی داشت که آقای میم تنهایی اش را ؛ که تنها سرمایه ی حقیقی یک مرد مجرد است واینهمه سال برای نگهداریش وقت صرف نموده ، به سادگی ازکف بدهد؟!
تازه ، تکلیف عمه خانم چیست که عمری را به پای آقای میم سوخته ودست از هوس شسته...
آقای میم در حالی که با خود کلماتی منقطع را تکرارمی نمود کاغذ را پاره کرده وبه زیر پای رهگذران ریخت ، غافل ازاینکه درهمین زمان ، خانم ی بعلاوه ی تعداد متنابهی از بانوان گذشته و حال محله ، با نامه هایی پرازشعررومانتیک و گل خشک به سمت صندوق پست درحرکتند.
خانم ي كمتر از روزي يك بار حمام مي كند.بيشتر چيزها تقلبي شده اين را همه مي دانند . اما آقاي ميم فكر نمي كرد مواد نرم كننده لوازم بهداشتي را هم از فرمول آنها حذف كنند وبراي سود بيشتر به جايش آهك اضافه كرده باشند.
او براي گزارش اين موضوع قبل از اينكه كاملن خشك شود با مركز تخلفات كشور تماس گرفت, اما مثل آدمي كه پوستش كوتاه شده باشد وقتي دهانش را باز مي كرد چشمهايش بسته مي شد و به خاطر همين نتوانست نشاني شركت متخلف را بخواند و همه چيز خراب شد.او خيال كرد بيشتر كارخانه جات توليدي دست به توطئه اي زده اند تا علاوه بر شعور, توانايي هاي معمولي مصرف كنندگان را هم مختل كنند. وبه سختي سعي كرد يك متن را بخواند اما اين تلاش فقط باعث ايجاد زخمهايي در گوشه ي چشمها و پيشاني اش شد , اين مسئله عمه خانم را واداشت تا به يك روانشناس زنگ بزند و موضوع را با او در ميان بگذارد,اما وقتي روانشناس حمام را براي او ممنوع كرد عمه خانم با عصبانيت گوشي را كوبيد وغرغركنان با حالتي مضطرب مشغول دعا خواندن شد.
آقاي ميم بيشتر در فكر خانم ي است و نمي تواند قبول كند كه او هم ممكن است شبهاي زيادي را با چشم يا دهان باز بخوابد.اما فاصله علاوه بر احساس عقل را هم تقويت مي كند . وقتي آقاي ميم مي داند تا آخر عمر ممكن است تنها چند بار ديگر او را ببيند و اينكه خانم ي معمولن از لوازم خارجي استفاده مي كند,اين حس مسئوليت كم رنگ تر مي شود تا او بيشتر نگران شبهايي باشد كه بايد دهان باز خود و سوسكها را در دورترين فاصله از هم نگه دارد !
همان اوقاتي كه عمه خانم يك هفته تمام كنار قبر شوهرش بدون اينكه حمام يا دستشويي برود خاطرات ماه عسل شان را مرور مي كند, و خانه كثيف تر از زمانهاي ديگر است.
شنوندگان عزیز، توجه شما را به آخرین اخبار رسیده جلب وبا حکم قضایی روانه زندان ِ تنهایی عاشق همه آزادی جمهوری انسانی که به همه ی ممه ی خانوم التفات فرموده بودن که سمت آتیش تشریفتونو ببرین برای همیشه گم شین تا الف واوش هم جا نیافتاده بود که افتاد و شیکست تو قندونی از جنس طلای ناب طناب تاب تاب ابازی خدا منو نندازی بالفرض هم بندازی به یه خری انداختی عینهو پورفوسورای سوربن که با بن کارگری شیپیش هم گیرشون نمی آد شب عیدی...
ببخشید!
آقای میم پیچ رادیورا چرخاند تا شاید روی موجی دیگر:
دکتربعضیها عادت دارند بعد ازغذا آروغ بزنند نظرشما چیه؟
بسیارنکته ی خوبی رواشاره فرمودین، براثرتجمع گازهای گرم درون هسته ی کره ی زمین و زمان ناسزا می داد آژان اومد کت بسته هارو توزیع کردن بین نیازمندهای روزگار بدی بالام جان هرکی میآد میره به اونجای آدم دروغگو سگه سگم دشمن کی خسته س از زناشویی و هوس تجردش بالا رفتیم راست بود...
آقای میم رادیو را خاموش کرد تاروی چیزمهمی تمرکزکند بلکه ازپراکندگی پیرامونش بکاهد.
گل های قالی
به نظرش رسید آنها مدام درهم پیچ می خورند و اسلیمی ها همچون مارزخم خورده دم خود را گاز می گیرند.
هنوز به جای امیدوارکننده ای نرسیده بود که عمه خانم درچارچوب در ظاهر شد و گفت:
میم جون! شامتو بیارم تو اتاق یا سرتو بکوبم به طاق و رواق منظر چشم من خشک شد بانتظار دیدنت برام مث روز روشنه ...
آقای میم سردش شد.
آدم هميشه اول نمي شه ,لازم نيست, اما گاهي وقتا همه چيز دست به دست هم ميده ... تا تو... بزرگترين مجرم باشي؛ يعني اولين!... جناب قاضي شما باورتون ميشه اون شب ؛ عروسي ِ من بود ؟!
آقاي ميم طور بيمار گونه اي به خواندن صورت جلسه دادگاههاي مختلف علاقه دارد وتقريبن نصف بيشتر وقت اداري را به جاي پرداختن به مراجعه كنندگان غرق خواندن داستانهاي جنايي و خانوادگي است .حتي بعضي شبها تا خواب رفتن عمه خانوم با هيجان برايش تعريف مي كند .
همكار آقاي ميم بارها به او ياد آور شده كه اين كار غير قانوني است و عواقب دارد.اما براي او قابل درك نيست كه خواندن سر گذشت انسانهايي كه خود به بدترين صورت قانون را زير پا گذاشته اند, چگونه مي تواند مشكل ايجاد كند !!در جايي كه مر كز اصلي اجراي قانون است؛آنهم خواندن پرونده اي كه سيزده سال در جريان بوده و حساسيت خود را از دست داده !
آقاي ميم مشغول خواندن پرونده هفت قتل در شب زفاف بودكه چند خبر نگار سرزده وارد اتاق شدند و او قبل از هيچ صحبتي با خوشحالي آنها را دور ميز جمع كرد ونكات مهمي در مورد روابط نزديك خانوادگي قاتل با رييس ديوان عالي كشور را برايشان بازگو کرد اما وقتي به آنها گفت : حالاچه كمكي از دستم بر مي آيد ؟ خبر نگاران به فاصله ي چند فلاش خيلي گرم از وي تشكر كردند و خارج شدند .
آقاي ميم به آقاي همكار گفت :چه دنيايي شده ! هه ...همون بهتر كه رفتن وچيزي نپرسيدن, به نظرم اونا كارشونو درست بلد نيستن , فكر كنم تو هم موافقي ...و شروع به پاك كردن شيشه ي ساعتش كرد .
آقای میم جذاب نیست.
هرچقدرمی خواهد حالا سیب سرخ ازشاخه فرو بیافتد، آقای میم میداند کـه
جاذبه قبلا توسط آدم دیگری کشف شده است. مایه تاسف برانگیزماجــــــرا
اینستکه میلیونها سال قبل ازکشف نیروی جاذبه هم سیب ها یکــــــی پس از
دیگری برسرانسانها می ریخته ولی نیوتون نامی گویی،لذت ناب ِ دیدن این
صحنه را درلباس قانون پیچانده وبرآیندگان حرام نموده است.
عمه خانم تخت آقای میم را درحیاط گذاشته تا جریان هوا ازبدنش عبور کرده
و باد ، انبوه ویروس هایی که وی را ناکارنموده اند ، جابجا سازد.
آقای میم از روی همین تخت می بیند که درساختمان روبرویی خانم همسایه
بالای هره پنجره مشغول پاک نمودن شیشه هاست ومردی ناشناس پاهـــای
تقریبا لخت او را بغل کرده تا مگرازافتادن اش جلوگیری نماید، فکرافتادن
خانم همسایه ذهن بیمارآقای میم را قلقلک می دهد.
عطسه های پی درپی آقای میم خانم همسایه را متوجه حضوراو ساخته واز
اینجا به بعد تمیزنمودن پنجره ها با حرکاتی لوند شبیه رقص شیوا درهم می
آمیزد تا آقای میم را متوجه قانون دیگری گرداند،اینکه زنـــــها درفاصله ی
کوتاهی میان وفاداری و خیانت قرار گرفته اند.
مرد ناشناس به خنده میافتد و پیش ازآنکه خواسته ی آقای میم تحقق پذیــرد،
خانم همسایه به آغوش اومی پرد.
وقتي كلمات نمي تونن احساس منو بيان كنن ...خب نتيجه ش اين مي شه ...همين چيزا كه شما بهش ميگين متن تصويري و رمز و اشكالِ ...
راهروي دادگستري با نعره ي مردي كه دو مامور او را به سختي مهار مي كنند كمي ساكت مي شود .
ــ : كمك ك ... من نقاشم ...مردم !! ..با شكل حرف مي زنم ..اينا به من مي گن نويسنده ...دنبال مجوز مي گردن ...ميگن غير قانوني ! بغزش مي تركد .از زانو به پايين اش روي زمين كشيده مي شود.
آقاي ميم چند بار پرونده ي زير دستش را از اول مرور مي كند,در صورت جلسه نوشته شده او براي آخرين دفاع تنها چند شكل را روي كاغذ كشيده و تسليم دادگاه كرده و حتي از اعتراض وكيلش مبني بر اختلالات رواني جلوگيري كرده و آن را غير صادقانه خوانده كه ضميمه پرونده است ! اما چيزي دست گيرش نمي شود .مراسم هميشگي چند مهر و پاراف و امضا خونسردانه انجام مي شود . همهمه دباره شروع شده.آقاي ميم از لاي در اتاق آرام سرَك مي كشد...يكي از پاهايش نه كفش دارد نه جوراب . روي زمين با انگشت چيزهايي را مي كشد ,كمي آرام تر شده ؛ آقاي ميم باز مي گردد, از لاي پرونده چند تا از آنها را كه خيلي خوشش آمده بر مي دارد و با سوزن به ديوار پشت سرش مي زند.عقب مي آيد و به ميز تكيه مي دهد و با لذت تماشا مي كند.
آبدار چي چاي را روي ميز گذاشت و گفت :
عجب ! آقاي قاضي هم يكي از اينها رو قاب كرد , گفت بعد از صدور راي آويزونش كنم .
نگاه کن ، هیچی برام نمونده ، بجزتنگی نفس و درد قلب... یادگار شبای درازغواصی
زیرنورماه توی دریا
مگه من خواستم بری صید مروارید ؟ خودت خاطرخوای غوص و صدف های پروخالی اش
شدی
نه ! اما زندگی خرج داشت بندرهم بجز باربری وغواصی و صید ماهی ....
چرا با داداشم نرفتی قاچاق بیاری از اونور؟
قاچاق اومد نیومد داره ، بگیر و ببند و هزار جور سگدوی دیگه ، دلت تاب می آورد مث زن
عامورحیم یه عمر شب جمعه بیای ملاقاتم پشت میله های زندون بندرعباس؟
از اولش جنم مبارزه تو وجودت نبود
سر کوفتم می کنی؟
بچه هم که بودیم همیشه وسط بازی قهرت می گرفت و می رفتی یه گوشه بغ می کردی تو
خودت
تو که می شناختیم ، واسه چی به ام دل بستی؟ نگفتی با کم و زیادت می سازم خلیل؟
گفتم
نگفتی جونم بسته به چهره ی سوخته و برو بازوی پیچ و تابی ته؟
گفتم
نگفتی حاضرم از گشنگی پرپر بشم اما ظهر تو سایه ی تو دراز بکشم؟
گفتم گفتم ... اما توهم دلت هیچ وقت با ما نبود، گاه و بیگاه می زدی به امواج
وروزها و شبها بر نمی گشتی ، یه وقتم که می اومدی دست ات خالی بود و دلت پراز بیم
کوسه ...
کوسه مرشدغواصه اون پایین ، وقتی هوا تموم بشه و یه خروارآب بالای سرت باشه تا زنده
موندن ، کوسه ها میان و رازنفس کشیدن زیرآب رو بهت یاد میدن ...
همین دیونگی ته که تو ساحل دخترای تازه بالغ ، اسمتو پشت نقاب هاشون می نویسن...
راستی؟
چیه ؟ خوش به حال شدی ؟ برو ببین با دیونگی ات نون و ماهی ام می دن؟ غیرحرفای
زنونه!
مروارید بکارت دریاست ، هر مردی حریف اش نمی شه تو شب زفاف طوفانی...
خبه دیگه ، همی شاعریت بود که چشمم کور کرد و زبونم لال...
... چند ورق مي خورد... از وسط صفحه دو سطر پايين تر :
به سلامتي گاو كه مي گويد ما؛ و بلند مي گويد كه شير تو را خشك كنددر مغازه ها... مادر! پستان تو پلاستيكيست يا حلق خشك من ؟ كه در اين آستانه ي زنگوله به سر نمي شنوي بانگم !
بايد مي دانستم امروز هم يكشنبه نيست...بايد مي دانستم ... امروز چند شنبه است ؟! لااقل تقويم كه بايد بداند .اين موقع سال صدا ها گرفته تر مي شد و خس و خس مي كرد مثل جاروی گابريل سوپور منزوي كوچه مان
[ صفحه ي بعد سر سطر]
نام كوچه مان محمد مصطفا بود و پر از جهود ...پدر بزرگم مي گفت: كوچه غار حراميا !اول غذا ليوان دوغ را كه بر مي داشت خيلي جدي و محكم نعره مي زد :به سلامتي گاو كه مي گويد مااا....
و مادر بزرگ هميشه از سر ناراحتي مي گفت : وااا ...
و ما مي زديم زير خنده تا جان دارد صداي خانه شود ... همان وقت ممدلي از ترس حمله صدام زير پلاك خانه اش مثل ماست قاسم آباد كه مي فروخت وارفت و زنش در آن ِ واحد مادر و زن ِ شهيد شد! اذان ظهر بود و هر كه بر افق خودش مي زد آقاي خودش بود .
كوچه ما خلوت بود . جهودها يا مردند يا رفتند بالاتر .كوچه ما هنوز خلوت بود و توپ من زير اين همه فشار ِ حلقوم ِ جوب نه مي تركيد نه رها مي شد ...
يادم نيست مال آن روز بود كه من دختري ديدم و ستاره ي داوودش سبز شد ؛ يا آن روز كه من برايشان آش نظري بردم و مادر آنقدر اخمم كرد كه ديگر قد نكشيدم ... همان روز كه خبر گم شدن بابا را آورده بودند و نمي گفتند . اما من فال گوش فهميدم كه مي گفتند استپان رفت كه ....
[ يك سطر به پايان صفحه مانده ]
آقاي ميم چشمانش را مي مالد . كتاب را باز و برعكس روي عسلي كنار تخت مي گذارد كه بخوابد. اما دستش به ليوان آب مي خورد .
۴۴ ساعت تا پرودسیکا. از مایور تا کرانه ی صاف و برهنه ی ولگا. تا بندر نابایوفسکی.
تا جرومینیا تا شرودن.
واین واگن پیزوری که بوی شاش بچه می دهد. هم مطبوع است که معصومانه درپیچ وخم
کوههای طبیعی می پیچد وهم متهوع چون از بطن فولاد وکک سربرآورده.
پیرزنی چاق با سینه های درشت سبد گربه اش را به من می سپرد و ازلابلای آدمهایی
بعضا خواب که درهم تنیده اند چون کپک نان ، راه بازمی کند تا به دستشویی برود.
به گمانم دوره اش تمام نشده .
کنارمن سربازی قزاق با سبیل های سرخ وآتشین که حالت دستهای لنین به هنگام وداع با
حضاررا گرفته نشسته و با چشمان دریده اش مدام روی ساق پای لخت زنی که مشترکا در
تیررس دید ماست ، قدم می زند.
تصاویراز بین پنجره آنچنان با سرعت در تعقیب همدیگرند که گویی چند واحه دیگر،
هستی به تباهی کشیده می شود و روز قیامت آغاز می گردد.
من دراین داستان که شما می خوانید نقش یک نویسنده فراری را دارم . البته تبعید شده ام
بدون حکم ودستبند وامنیه.
ولی چه فرق می کند ؟ ! فرار هم نوعی تبعید ِ ناگزیربه شمار می رود و اگرشما هم جای
من بودید ، با دیدن وخامت اوضاع جانتان را برمی داشتید و می گریختید به گوشه ای گم .
داستان زیر خیلی احمقانه است اما قول بدهید اصلا وابدا بروی مبارکتان اثری ازشادی
نیاورید . چی ؟ بخندید؟!... خدا لعنتتان کند که همه مثل هم حرامزاده اید!
من در خیابان واریبوف پلاک 13 محله آدونیسکی زندگی می کنم یعنی زندگی می کردم نه
اینکه دیگر نخواهم بالاخره یک روزی از تبعید برمی گردم وهمان روزاست که چخوف
نانوا را شمع آجین کنم و زن بدکاره اش را وسط خیابان...
حکایت سرگردانی من از یک شعر شروع شد ولی به روح استالین بزرگ قسم که هیچ
گونه اثرادبی یا ردپایی هنری در طی این چند سال عمر بی ثمرم عرضه نکرده بودم.
شغلم نظافت و سرایداری دفتر شورای محله بود و گهگاه ازپشت در اتاق به مباحثی که در
مورد آینده هر فرد کمونیست و معتقد به اصول جمع گرایانه می شد گوش می دادم .
البته چیز زیادی دستگیرم نمی شد ولی از شما چه پنهان بشدت احساس بزرگی و وجد می
کردم از اینکه در چنین محیطی به امر خطیر پاکیزگی مشغولم.
اما درموردآن شب بخصوص.آن شب حادثه هم عین معمول همه شبهای یکشنبه داشتم در
خانه چخوف ودکا و شوربا می خوردم و به پیراهن تنگ وچسبان زن او به هنگام نان
پختن نگاه می کردم که فی البداهه چیزی به ذهنم رسید و قلم وکاغذی طلبیدم و چون از
نوشتن فارغ شدم آن را برای دوست دیرینه و رفیق هم کیش ام خواندم. شما را به خدا شعر
را بشنوید وبعد قضاوت کنید :
درسپیده دمان/ آسیاب بادی / به نظاره داس و خوشه های گندم روستا/ نشسته.
همین! بعد چخوف بی پدر و مادر فردای آن روز نقدی در روزنامه محلی شورا چاپ کرد
که سپیده دمان را در شعر من مظهرغرب وآسیاب بادی را علامت صلیب شکسته برداشت
کرده بود و مقصود مرا از نظاره داس و خوشه های گندم......
دردسرتان ندهم بمن برچسب خیانت به حزب وکشورومسلک ومرام رفقا را زدند درحالی
که من این شعر را حتی به چاپ هم نرسانده بودم .
اما با توجه به سوابقی که از زندان های سیبری و پلیس سیاسی و شکنجه گاههای حزب در
مسکو داشتم ساکم را جمع نکرده با خرده پس انداز سالهای حمالی زدم به چاک جعده وپاسخ
دادن به چخوف بی ناموس را به خدای بزرگ واگذار نمودم...
زمانه می گذرد. اقتدار درهم فرومی شکند. آقای میم آنجا نشسته ، تنها ، کمی موهایش
ریخته وانحنای شانه هایش بیشترشده ولی آنجاست.
پشت ضعف هایش، آدمی ست که تاریخ برگرده اش سوار، اورا به هرسویی کشانده.
آینده را سوختی فسیلی فرض می کند که با گرم شدن کره زمین کارایی اش را ازدست داده،
بدل به مایع متعفنی گردیده است...
نگاهش را از کتاب فروغ برمی گیرد،عمه خانم شربت گل گاوزبان آورده.
آقای میم درتیرگی لیوان دنبال بیماری نداشته اش می گردد.
عمه خانم توضیح می دهد که شربت، خاصیت آرامش بخشیدن به اعصاب را دارا
می باشد.
اما آقای میم حالا ، ازهرزمانی آرامترست.
آقای میم خوابش برده ، در خواب یک عده گاو را می بیند که گونه هایشان گل انداخته و
به او زبان درازی می کنند.
برای گاوها زمان وجاودانگی ارزش یکسانی دارد ؛ معنی هیچ کدام را نمی فهمند.
1
آقاي ميم از ترحم بيزار است. به همين خاطر از كمك كردن افرادي كه خود را بدبخت تر از آنچه هستند نشان مي دهند خودداري مي كند .اما كمي بعد از كاري كه كرده پشيمان مي شود.
چند شب پيش وقتي داشت در خيابان خلوتي قدم مي زد زني با صورت پوشيده بار ها به او براي دريافت مقداري پول اصرار كرد.اما درست وقتي آقاي ميم داشت قانع مي شد كمكش كند با شنيدن صدايي از اين كار منصرف شد وبدن توجه به التماس زن در مورد گرسنه بودن فرزندانش به راه خود ادامه داد.
اما كمتر از چند دقيقه نگذشت كه از كارخود پشيمان شد وراه رفته را بر گشت ...
خيابان به جز چند گربه ولگرد و ماشين بزرگ جمع آوري زباله كه در حال نزديك شدن به آقاي ميم بود چيزي درون خود نداشت. دباره همان صدا به او نهيب زد كه اشتباه كرده اما گشتن بيشتر به دنبال زني كه از او كمك خواسته بود فايده اي نداشت .
ماشين بزرگ جمع آوري زباله كنار آقاي ميم توقف كرد و نظافت چي شهرداري با لهجه نا آشنايي به او گفت اگر مشكلي دارد يا پولش تمام شده مي توانند او را تا انتهاي خيابان برسانند .
2
غرور آقاي ميم مثل چتر بزرگي لذت باران را كم مي كند.رنگهاي سردوگرم ِ شهر غليظ تر به نظر مي آيند و رد پاها همراه كثيفي خيابان شسته شده اند. او از اينكه سيگار مردي ناشناس رابا كبريت نم كشيده اي روشن كرده خوشحال است .
اما وقتي اتفاقي خانم ي را بين جمعيت ديدكه دارد به طرف او مي آيد نا خود آگاه به اولين مغازه ي سمت چپ خود وارد شد و تقاضاي چسب زخم كرد.دختر زيباي پشت صندوق هم بدون اعتراضي از درون كيف دستي قرمز رنگش دو تا چسب زخم به آقاي ميم داد.او تشكر كردو دست پاچه از كتاب فروشي بيرون رفت.
هيچ كس درون خيابان نبود و باران به شدت مي باريد .با تعجب بر گشت اما انگار فروشگاه ساعتهابود كه تعطيل شده ...
آقاي ميم در حالي كه به صندلي خالي پشت دخل چشم دوخته بود چسب زخم را به صورت يك مساوي روي شيشه كتاب فروشي چسباند ساعت خود را نگاه كرد و با لبخند مختصري به قدم زدن ادامه داد.
آقای میم برهان قاطع می خواند . او در بحرانی قاطی گرفتارشده و هیچ راه گریزی از
گرداب حائل زندگی نمی یابد. یکی از همین روزهاست که بزند سر رییس دادگستری را
بشکند تا اخراجش کنند.
فرقی هم نمی کند که بعدش چه بشود و چه در نظر آید مهم عبوراز شرایط کنونی ست که
نان از دهن آدم ربوده و کاف خویش ضمیمه ی شخصیت فردی می سازد.
عمه خانم هیچ دل خوشی از ادبیات کهن ندارد ولی هی یاد شعر " دم گاراژ بودم و یارم
سوار شد ... " می کند . گاراژی که با داشتن دو حرف گ و ژ ، قریب به یقین یکی از
فارسی ترین کلمات دنیاست.
اما عمه خانم هرچه فکر می کند بعد از سوار شدن یارش چه اتفاقی افتاد ، چیزی بنظرش
نمی رسد.
شاید یارش اصلا سوار نشده و عمه خانم با توهم سوارشدن یارش براه افتاده است.
آقاي ميم از همه جا رانده است. و اين كم تر از چند روز اتفاق افتاده. رابطه ي عاطفي او مثل پلهاي بي اصول شهرش نزديك به فروريختن است.حتي دوستش با لبخند ساده اي دست به سرش مي كند ؛ تا تنهايي مثل غذاي مانده بد بويي گرسنگي او را تحريك كند. عمه خانم به مسافرت رفته و او به جز عصرها كه با گوش دادن به صداي مشاجره آقاي همسايه و خانواده اش زمان را مي گذراند باقي اوقات با سكوت سنگين اطرافش سر مي كند.اضافه بر اين ساعتهاي زياديست كه برق خانه به خاطر كابل برگردان قطع شده .
تاريكي؛ درد را مثل چك چك شير ظرفشويي ممتد مي كند و سيگارها تا بوي فيلتر مي رسند اما او هنوز متوجه كسي كه هميشه منتظر اوست نشده؛ و اين ناتواني در رسيدن به آگاهي ِدانستن او را نا اميد كرده .
* * *
ساعتها بعد درست لحظه اي كه آقاي ميم در تاريكي كامل با قطره اشك ِ گوشه ي چشمانش سرما را روي گونه اش پخش مي كرد؛ گوينده راديو بعد از چند ثانيه موسيقي؛ با نشاط خاصي فرياد زد : سلام ! موافقيد كه صبح قشنگيه ؟
و او آرام شروع به خاموش كردن چراغها كرد .
۱
مثل ِسکوت یا یه همچه چیزی چادر شب شده بود به دورتن تبدارم.
ضررمی کردم اگه یه کم تند تر نفس می کشیدم.
باید مدام این هرم آتیش رو فرو می دادم تا از بین ترکه های خاری که تو گلوم چمباتمه زده بودن بگذره.
اما دریغ از یک قطره بارون.
هوای ِ این بغض کویری بود ونازا.
مادربا تشت پاشویه بدون بوق و آژیر فرا رسید و حوله ی سرخی که به دست داشت با نظمی ستودنی تا زد.
بیا بذار روی سرت آروم بخواب.
تو چشماش همون نگرانی ِ همه ی سالهای گذشته موج می زد.
انگار نه انگارکه پوست صورت طفل خردسالش حالا بفهمی نفهمی زبر شده.
ازاتاق بیرون رفت تا من راحت بزنم زیر گریه.
اون آخرین شبی بود که تو رو بخاطر آوردم.
صب که شد حسابی گرسنه از تخت جستم بیرون و همه ی دنیا بازبروی من ِ تنها می درخشید.
مثل خونه ی نوعروسا، مثل لباس شب عید ، خداهم خوش تیپ تر شده بود انگار.
شنید همچی گازی از لپ یارو گرفت که قلم وکاغذشو چپوند تو جیبش و عوعو کنان ازآسایشگاه زد بیرون.
بعد انگارعروسک باباشوگم کرده باشه بغ کرد تو یه گوشه و گم شد تو نخ سیگارش.
سالاد آوردن و به هر کی یه بشقاب رسید اما من از لبخند خانوم نجیب فهمیدم که باز توش دوا ریختن ما بخوابیم .
بخوابم تو جای سید که همش بوی گلاب می ده وعطر باغچه .
به نظام ایستاده بودیم که رییس آسایشگاه بیاد بهمون تبریک بگه بخاطر معصومیت.
سید گیج می خورد تو سیگار برگی که خودش با آشغالا پیچیده بود.
رییس که اومد و با ترس و لرز سرصف ایستاد ، سید دست برد به زیپش. من نشستم زمین به خندیدن . رییس قرمز شده بود و منو می پایید که خیس هم شد.
همه رو کردن تو اتاقها. هرچی پرستاربود واستاد به آمپول درست کردن. من رفتم زیرتخت ولی پیدام کردنو زهرشونو ریختن.
باید بیدار موند. حتمی یه چیزی تو بیداری هست که ما نباید بیدارباشیم.
باید.....
چقدر آفتاب زمستون کوره. برای موال هم مامور گذاشتن ناکسا کسی روی دیوارا چیز ننویسه . من همون سگی بودم که اون سال ِ سرما سر تیر زدنم .
از پشت بوته های گل سرخ بلند شدم و دویدم به سوی دیوار.
سید داشت از پشت پنجره دست تکون می داد. پریدم وازکوتاهترین قسمت دیوار آویزون.
اونطرف هم شب بود . انگارزمستون برای آسایشگاه و شهربه يك نسبت بیرحم باشه.
صدای ماشین ها که با سرعت از اتوبان می گذشتند نذاشت تا صدای فریاد نجیب خانم رو که تو آسایشگاه کشیده بود ، بشنوم.
شنید هم گوشهاشو گرفته بود و جیغ میزد. همه با هم جیغ می زدند.
از کنار ریل اتوبان می دویدم و با بعضی از ماشینا مسابقه می ذاشتم.
اگه سیگارام برسه می تونم یکی دو روز چیزی نخورم .
تو بخش امتحان کرده بودم.
کم کم هوا تیره شدو سوسوی چراغا روازدورنشون کردم .
گاهی وقتها در حین دویدن زیگزاگ می رفتم که ردمو گم کنن.
تازه کی می اومد دنبالم ؟
اونجا به اندازه ی کافی دیوونه داشتن که توهم وول بخوره.
رسیدم به یه پارک لخت و کچل.
رفتم روی تاب نشستم و شروع کردم به شمردن سیگارهام.
چند تا لات از کنارم رد شدن و وقتی چشمهای براق مودیدن حسابی رفتن تو لک . مطمئنم هوس ناخنک از سرشون پرید .
یه جیرجیرک شروع کرد به ساز زدن .
مامور!
پیرمرد ترک لهجه ای بود که با احتیاط بهم نزدیک شد و ازم پرسید می خوام شب اونجا بخوابم یا نه؟
منم اینقده بهش زل زدم که از ترس عقب عقب دورشد.
زل زدنو تو آسایشگاه یاد گرفتم.
باس بدون اینکه پلک بزنی بری تو نخ طرف و حسابی بچزونی اش.
اولاش اشک تو چشام جمع می شد اما بعد که راه و رسمشو یاد گرفتم می تونستم یه ساعت بلکم بیشتر زل بزنم.
یه روز یادمه سر ظهر که همه رفته بودن ناهار خوری و من حوصله نداشتم نجیب خانوم اومد دنبالم .
زن ترکه ای و میانه سالی بود که فقط با سید میونه ی خوبی داشت و به همین سیدم گفته بود که شوهرش معتاد بوده و می خواسته اونو خراب کنه.
سید این حرفو می زد و می گفت : قربون پاکی اش برم ومی خندید.
من نمی فهمیدم اما از خنده ی سید خنده ام می گرفت ومی گفتم قربونش برم قربونش...
حالا هر چی بین شون بوده خدا عالمه ، اما اخلاقی داشت که صد رحمت به اژدها.
اون روزم من با دیدنش دست و پامو جمع کردم تا تیغ اش نگیردم .
اومد لب تخت نشست. تو صورتش یه چیزی گره خورده بود وهرکاری می کرد مهربون ترش کنه، زشت تر می شد.
دستشو آروم دراز کرد طرف سرم ، من اما هیچ واکنشی نشون ندادم که فکر کنه ازش ترسیدم. دستش بوی دست زنها رو می داد .
چشمامو بستم تا این لحظاتو خوب ترببینم. گفت :
تو جوون خوشگلی بودی.
بودی؟ من تازه دو سال و ده پونزده تا .... یادم نمی اومد.
نمی خوای بری پیش بقیه غذا بخوری ؟
دستشو گرفتم توی دستهام.
داغ بود و مث قلب گنجیشک می زد.
کف دستشو بوسیدم. صورتشو جلو آورد اونقدر که همه ی موهای ریز پشت لبش رو می شد شمرد .
من یهو سرم گیج رفت.
تا چند روز بعد سید همه اش ازمن دوری می کرد.
بچه ها می گفتن منوزده ، اما سید هیچ وقت دست روی کسی بلند نکرده بود.
نجیب خانوم هم ازاون روز به بعد از سید فاصله می گرفت.
جمعه بود انگاری که سید با یه پاکت سیگار خارجی اومد تو محوطه و سیگارا رو چپوند تو جیبم. من بهش گفتم که چقدر دلم برای دو نفری سیگار روشن کردن و حرف زدن تنگ شده .
سید سرشو انداخته بود پایینو تند تند سیگار می کشید.
بعد که سرشو اورد بالا تو چشمهای هم زل زدیم.
تا غروب همدیگه رو سر پا نگه داشتیم و از رو نرفتیم.
بچه ها دورمون جمع شدن. تا اینکه یکی از نگهبانای بخش سررسید و همه رو برد به خوابگاه.
شب رفتم پیش سید خوابیدم.
با عطر گلها و بوی خاک باغچه ...
زمان زيادي بود كه خنده ي هيچ زني به آقاي ميم آرامش نمي داد واو را به خودش دعوت نمي كرد. آقاي ميم دنبال لبخند هر زني نبودوخيلي واضح مي دانست كه زنان بسيار كمي بر او تاثير مي گذارند واز بين آنها تنها تعدادانگشت شماري او را به شادي نزديك مي كنند.
عمه خانم آينه كوچكي جلوي صورتش گرفته بود وبدون حالت خاصي حر فهايي مي زد : من تنها بودم ؛ آدمهاي زيادي به من نگاه مي كردندكه شايد خيلي هم جذاب بودند...اما چطور مي شد به اونا فهموند كه همون كاري رو انجام بدن كه بايد ...تا در من نفوذ كنند ...چطور ؟!
آقا ي ميم كه خود را مشغول درست كردن چاي نشان مي داد آقاي همسايه را ديد كه گوش پسركي را گرفته و روي نوك انگشتان پايش بالا آورده بود.
درون آينه عمه خانم هنوز در حال حرف زدن بود : اما زمان كم و بي دست و پايي من آنها را از دستم گرفت ...حالا حاضرم براي نفر مقابلم توضيح بدم چه چيزايي مي خوام و با وجود بي مزه شدن اونو بپذيرم...
آقاي ميم آرام شانه هاي عمه خانم را فشرد و كنار گوشش زمزمه كرد : با دو ليوان چاي تلخ موافقيد عمه جان ؟عمه خانم آيينه را روي پايش گذاشت وآقاي ميم به محض اينكه لبخند ساده ي خود را درون آن ديد؛انگار كه خجالت كشيده باشد نگاهش را به طرفي ديگر چرخاند.
درد منتهی می شود از استخوان به حنجره و دختری را که در حادثه ی خودکشی قطع
نخاع شده به پزشکان بی خیال بخش اورژانس یاد آوری می کند
این شایعه را چند تا صدای زمخت، توی راهرو پخش کردند
کاش به یک طریقی می توانستم چهره اش را ببینم
پرستار بی پرده می گوید:
چقدر داغی ؟
داغ ازچه جهت؟
فلسفه ! روی تخت بیمارستان
زبان فارسی یک جور لوندی هایی دارد گویی درحین بوسیدن از آدم بپرسند ساعت چند
است!
پرستارمی رود و دستی ناشناس کمی بعد تراما ، پرده را می کشد
ترجیح می دهم قطره های خون را یکی یکی بشمرم تا اینکه خوابم ببرد و سرم بی خبر
تمام بشود
زمان یک چیز ِ بلانسبت شما ، فاحشه ای ست
وقتی درانتظار مرگ هستی ، جلویت تنها می رقصد
نه می آید و نه می رود و نه ته می کشد
پرستاردوباره می آید کنارتخت
دستم را لمس می کند
چرا می خواستی بمیری؟
ناکس آنقدرزیباست که آدم دوست دارد بگوید
بخاطر شما عزیزم !
ولی من هیچ خاطرم نیست چه اتفاقی افتاده وبه چه دلیلی
پیج اش می کنند و باز نیم خیز می شود برای رفتن
دستش را فشار می دهم
کمی می ترسد انگار وغیبش می زند دوباره
من نمی خواستم بمیرم
نمی خواهم ...
بین شمشادها خوابید و یادش رفت که صدای ماشین ها برای اعصابش خوب نیست.
سفر به بسطام.
ساعت 10 شب
ترمینال جنوب و یک عالمه مسافر دربوداغون.
همسفرش که صورت قشنگی داشت پرسید :
یعنی هیچ کسی رو اونجا نداری بری پیش اش؟
قبل از اینکه به بایزید فکر کنه گفت :
نه.. تنهام.
همسفرش دستی به ریش تنک اش کشید و گفت :
خوش به سعادت ات!
وچشمهاش ناخودآگاه از حدقه بیرون افتاد.
به جاده نگاه کرد وگوش سپرد به زوزه ی اتوبوس که مثل یه برگ مشمعایی توی دست باد و
جاده می رقصید.
سفر کن تا تندرست بمانی ....
از توی کیف اش دفتر ِاشعار محلی کرمان رو برداشت.
پیرمرد شیر فروش پرسید:
این وقت شب؟ میری زیارت.
حتمن مال بسطامی . نه؟
مال کجام؟ مال....
دو تا چشمون یاروم پر سیاهی من و آبادی و هی تو !.. کجایی؟؟؟؟
نه ! مال بسطام نیستم.
چقدر راهه؟
پیاده؟ صبر کن روز با ماشین پنج دقیقه س.
چقدر؟
از دست چپ جعده رو بگیر برو نیم ساعته.
خدافظ.
مارم یاد کن!
بسطام را هزار راه است و یکی مسافر نی.
دارم میرم سر قبر عمه ام! بخدا با دختر نمی رم مامان....
چی بگم؟
باغهای سیب و عارفان ِخفته!
کوهها از دور جاده رو مثل یه سفره به دهن گرفته بودند و تو احساس می کردی داری روی
زبون یه غول قدم میزنی.
توی صحن داشتن اذان می گفتن که می رسی و از کنار یه مستطیل کوچولو می گذری و سعی
می کنی با احترام وارد شی.
چشمت که به زیارت نامه می افته سردت می شه و...
اینجا یه امامزاده س.
برمیگردی توی حیاط و پیداش می کنی .
چقدر فقیرانه .
بابا درویش!
فقط چند سانت از زمین ارتفاع داره و تو یک شب توی راه بودی تا همینجا زانو بزنی و برای
خودت فاتحه بخونی.
تو مردی!
واون زنده ی ابدی ِعشقه.
خفه شو؛ یعنی زبان در کام بگیر و برگرد.
سفر تموم می شه اما زخم غربت از روی پوست پوتین ات پاک نمی شه.
بسطام در پنج کیلومتری شاهرود واقع است در ....
آقای میم گوشش بدهکار نیست. گاهی حتی با لحنی طلبکارانه ، پــای درس و بحث اساتید
سیاست می نشیند اما چیزی دستگیرش نمی گردد.
عمه خانم می گوید: سیاست پدر و مادر ندارد ولی آقای میم می اندیشد که پدرشــــاید ولی
مادرباحالی دارد که هررجلی را وادار به تحرک می سازد.
سیاستمداران روزها عاشق اند و شبها فارغ . گاهی با دیدن ببر سفیدی در خطرانقراض ،
اشک از دیده شان جاری می شود و زمانی کــــــشتار میلیونها سیاهپوست برایشان ؛ حکم
سود سرشارحاصـــــــــل از فروش اسلحه به قبایـل ستیزه جو را داراست.
آقای میم درحین آخرین تحلیل سیاسی اوضاع دنیا ناگهان متوجــه شد که عـمه خانم پس
ازتحمل جنگی فرسایشی ، تا بن دندان مصنوعــی مسلح، تسلیم نیروی چریکی یک تکه
کشک شده و راه نـــــــفس اش در آستانه ی مسدود شدگی ست .
۵
از مجموعه هردمبیل
اومديم بقچه ي درد دلو وا كنيم كه : [ عزيزدلمون كبابه ]يهوطرف بادبزن ِ زخم زبونو برداشتو شروع كرد …آي حالا نزن كي بزن. مام جيگرمون جِز زدُ انقد رو ذغال سرخ انتظار ،منتظرِ ي نومه ي سر بسته مالِ خودمون مونديم كه زير پامون علفِ محض بي كسي در اومدُ بو جيگرمون تو تموم محل پيچك شد .همه اومدنو صف بستن عينهونِ پل صراط ؛ كه مام الاّ بلاّ مي خايم.ويار كرديم سر صُبي جيگر بريزيم تو اين خيكّ بلاي ِ بي درمونِ ا همه جا بي خبر. داديم سق زدن.
همه كه خوردن ، يه باركي يكي هوار كرد كه : واااي ! ووواي!مُردم از دل درد ،حتمن ي مرضي چيزي تو جونش وول مي زده بيرونش نكرده،شيطونش چپيده زير جلد ما داره بد جوري گرگم به هوااز پاچش در مياره !
اَ همه كه بگذريم مي رسيم به آژان ريشو و شلخته ي سر محل كه لباس كهنه ي آشپزي ِ تنشو کلا نمدي ِ اَ مد افتاده ي سنه هزارُ سيصدُ چكشش كه براش ي لبه دوخته اندازه ي قواره پالوني ِ خراي ِتازه دامادِ عصر قجر تو ذوق مي زنه نا جور …
آره…تير كمون شا يادش به خيرُ بادش به دير باشه الاهي…خدا اگه ازسر تقصيراتش نمي گذره ؛ اَ آتيشِ به پا كردش ،سرخي ِتو از منُ زردي ِمن از تودم بگيره هُ بپره هُ اين شب عيدي نظر كنه تا يه بنده ي مومن بيادُ تو درگاه دور افتادش ي نذري چيزي حواله كنه به روح اقدسِ ذات مقدس اِلاه،واسه گشايش امور…
اون دور دورا، همون وختا كه همه ُكلا شاپو مي ذاشتنُ سرشونو با پارافين چرب مي كردن خرا قرآن بلد نبودن ؛ حالاهام كه پيرَن سيا مي پوشنُ سرشونو ازبس نمي شورن هِي همچي كمي اَ پارافين نداره خرا مشكلشون حل نشده نه...
منتهازمان سابق حكومت مال ناكسون بودُ الانيا دم مي زنن ما مريد امام زمونيم...آي بزنه به شب نكشيده همون غايب بر حق كه ديگه اَ بي غيرتي ِ ايناروش نمي شه ي نگام به مابندازه،تا لفظمون شهيد نشده همه رُ اَ بيخ ريش بين زمين و آسمون ميخ طويله كنه ؛ اونوخ ما پاشيم بريم عيادت علماي عظام كه حالتون چطوره،بازم وعظ و خطابه ي صد تا ي غازتحويل ملت دهن بين یهلا قبا مي دين ، يا خفتتون گير ِامر مباركِ باريتعالاس ؟!
بعدش انقده اون بين بمونن كه تمام غلاغاي گشنه ي دنيا اون ي جُف چشِ هيزشونو،در بيارن بذارن كف دست كله پزيِ سر محل، بيچاره كله پزه یه ربع نكشيده ور شيكس كه ميشه هيچ بعدشم باس بشينه تا دنيا دنياس شيپيش از قيافه درآد تو جيبش سه قاپ بندازه سر ناموسش.
اومديم بقچه ي درد دلو وا كنيم ،تازه دو زاري ِ چكش خورده ي حواسمون افتاد كه اشتباهي بقچه ي غذاي ِ آقامونو برداشتيمو الانِ كه غرولند كنه به ننمون : هي زن جا غذا اين كثافتا چيه ريختي اینجا ؟!بعدشم پلاسمونو پرت كنه تو سطل آشغالو درد دلامون به قول يكي واقعني بشه درد دلاي ِ آشغالي ؛خودمونيم بد نبود اين صاب مرده هارُمي ريختيم تو ي كيسه نايلونو شبا ميذاشتيم دم در تا نصفشو گربه پاره ميكردُ نصف ديگشم آشغولانس محل محكوم سراي ابدي ِ زباله ها ...
اين حرفا ديگه گذشته و زشته ما مثِ خاله زنكاي تازه كارِ با افاده كه وقت پيره زنیشون،تا ي سوسك ناقلاي فيلسوف ي چشمك حوالشون مي كنه جَو گير ميشنو ميگن ما شير زنيمُ شير زن را حاجت كارِ خانه و شوهرداريُ بچه داريُ عشقُ محبتُ... نباشد!
قصه كوتاه، آره دااااااش ما اومديم بقچه ي درد دلو وا كنيم كه يه موتور سوارِ اَ خدا بي خبرزد زيرِ كتمونو تا بيايم بفهميم كي؟چي؟ كِي؟كجا؟ ديديم افتاديم وسطِ جوق آبُ،سر تا پامونو به گه كشيدن رفته نه...
به خودمون كه اومديم همه چيو وارسي كرديم دُرُس بود .دس كه گذاشتيم رو سينمون ديديم...
اي دل غافل ...
اون دلِ عاشق
رفته با سارق
يكّي يواش گف
توباشي عاقل
زود مي پري اون دل َرو ميكني باطل
يكي ديگه مي ذاري جاش
باش ميشي عاشق
هر چي كه بود
حتي دلِ سرد ي قاتل!
مام يارو رُ سر تا پا ي نظارتي كرديموگفتيم:
نه مرتيكه ما مرديم
ما عشقُ پيدا كرديم
تو نوره
نقطه شده بلوره
هدف شده
تودوره
هدف چيه ؟ ي نقطه س
ي نقطه ي پريدن
ي نقطه ي رسيدن
خدا گذاش تو انسون
قصه ي درد و درمون
قصه ي اون پرنده ي تو زندون
قصه ي ماه تو ايوون
راحت بخواب عزيزم
فيل كله پاس تو فنجون
نه يكّي بود نه دوتّا
نه دوتّا و نه سه تّا
هيشكي نبود تو دنيا
فقط ي چيز بود خدا!
آقای میم تبدیل ناپذیر است. او می تواند با همه چیزعالم ترکیب شود ولی خواص خود رااز دست ندهد. مجري تلويزيون بدون اينكه بداند چه مي گويد بی وقفه جملات قلنبه سلمبه را از رو مي خواند ...
ـــ: به گفته روانشناسان آدمها هر یک به نوعی این ویژگی را دارند. آنها با عشق پیوند می خورند اما درحسرت تنهایی دیرینه می سوزند. مقاومت در برابر متحد شدن خاصیت انسانهاست. وقتی به سراغ چیزی می روند آمادگی گریز از آن چیز را نیز با خود می آورند . بدین گونه درعین مشابهت با سایرین انحصار به فردیت خود را نیز تثبیت می کنند.
آقاي ميم با كنترل كوچكي همه چيز را آرام مي كند و انگشتش را لاي كتاب هميشگي اش مي چرخاندتا صفحات دوست داشتني و قديمي هر روز را تكرار كند .او مبل عنابي نرمي دارد و به سختي از آغوشش جدا مي شود .
۴
از مجموعه هردمبیل
آي خدا...چي مي شد مام شيش متر كهنه بچه غير مستعملُ گِردش مي كرديم دورِ سرمونو ي دسِمونم مي ذاشتيم رو بقچه ي خوش تراش ِ خندقمونو با يكي ديگشم واسه اينكه هرز نره مي افتاديم به جون چن تا دونه ي سوراخ دارهرزه،كه واسه هر كي و هر جا همچي قِر قميش ميان مثِ اينكه اگه اينا نبودن همه تا حالا تو خلاي طبقه هفتم ِجهندم هزاروسيصدو پنجاوهفتا كفن پوسونده بودن!
نه! مثِ اينكه اينجوريا امورات نمي گذره ،باس مام ي دستي به قلم ودوات ببريم و ي رساله اي چيزي تو خلوت مُخِ اين ملت بي حيات رو كنيم،در باب لذت بيشتر اَ اغذيه و اشربه ي البته مجاز ودر چارچوب دين اُ واسه همخوابگي ي سري دستورات مدرن تر اَ روده ي مبارك بيريزيم بيرون تا يَك سري مريدِ خولوچلو ول اما مثه نرّه خر پر زور جم شن دورمونو ما بشيم مرادو مقتداي اين دنيا و اون دنياشون...همچي بدم نميگذره ها!!
آره خوب بندگون خدا دنياشون به باد ما بنده و آروغ ناخواستمون واسشون وحي ِمُنزله نه!ميگن سگِ بي ساهابُ كه ول كنن همه محلّو هار مي كنه ...
اينجوريا نمي شه نشستن و ي قول دو قول كردن و ترشي انداختن واسه مادرِ فولاد زره و خيالات صدتا ي غاز،دسِّ آدم به كسي كه نمي رسه هيچ با يه تَشرِ فرد اعلام قلم مي شه و فقط به كار حليم پزي سر بازارچه مي خوره و بس.
خوب خلاصه مام واسه خودمون كسي هستيم نه ، باس همين جا سر همين سبزياي پاك نشده به خودمون قول بديم اَ فردا نه پَسِش بريم بيفتيم پيِ ي مكاني چيزي ؛ خو مراد بي مكان صنّارم نمي يرزه نه،آره ...باس براش ي اسم با مسمّاي دهن پُر كنم علم كنيم، تا همه رُ در جا ميخكوبِ مُدركات عظيم ما بنمايد نه...ها...! اسمشو مي ذاريم لوازم التحريكي حاج انسان متّقي وپُرش مي كنيم اَ انواع اقسام واجبي ببخشيد لوسيون مو برو پمادهاي موضعي جاهاي خفيّه و خلاصه هر چي كه توضيحش تو رسالات قطور و ارزشمند اين جناب به عرض رسيده و در مجلّدهاي در راه به درز خواهد رسيد.ي درصدي چيزي ام تخفيف بندگون خداي بالاي هفتاد سال مي گيريم كه هنوزم از نعمات عظيمه وكريمه ي اين حبس سيرموني نگرفتن،كه اينم با طبع بلند ما سگ خور حساب مي شه نه!
سخن كوتاه ،بسنده مي كنيم به همين دو خط كه اَ فرط علم ومحفوظات يادنداريم واسه كيه و از كجاس...
چشم آنكه منظور بد دارد كورو از هرنچه خدا آفريد دور*
سنه هزارو سيصدو دسّه خر
وسط جُمه شبِ اوّل جمادي الا خر
حجته الاسكناسِ والمصرفين حاج شيخ انسان زير شلواري
والسلامُ عليَّ ورحمتي وبركاتي
عمه خانم به سختي آن را از زير بالش بر مي دارد ؛ جوري كه آب از آب تكان نخورد .آقا ي ميم بيماراست .او دچار ويروس عجيبي به نام بي رازي شده .عمه خانم پچ پچ هاي گاه گدار اورا كنار ضبط صوت احمقانه مي داند ، ولي از آنجا كه فضول است نمي تواند كمكي به او كند .آقاي ميم به خاطر شرايط موجود يك نگاه عاشقانه ي خصوصي هم نداشته ، يا دست كم چيزي كوچكتر كه بشود پنهانش كرد و از شخصي بودنش لذت برد .عمه خانم دكمه شروع را كنار گوشش فشار مي دهد .
ـــ : مي دانم اين پير خرفت كه با چشمهاي وغ زده اين طرف آن طرف مي رود وخود را مشغول چيزهاي ديگر نشان مي دهد ، همين صدا را هم از من مي دزدد ...
فين بزرگ گوش خراشي تمركز عمه خانم را به هم مي ريزد و ميان ابروهايش را چروك مي كند .
آقای میم نظرباز است. او با نظرات دیگران بازی می کند ودر نهایت نظر خودش را که
فارغ ازهرگونه بستگی است اعلام می دارد.
نظر دادن برای اغلب مردم با پیش درآمد ِ" بستگی دارد..." شروع می شود. آنها برای
فرارازمسئولیت گفته هاشان انواع متغیرها را به ناف نظراتشان می بندند و بعد از کلی
آسمان و ریسمان بافتن به یک نتیجه ی گنگ و بلاتکلیف می رسند که دوای هر دردی ست
و پشیزی هم اثر ندارد. این عدم قطعیت ذهن هرجایی ایشان را ارضا می کند تا از موضع
بخصوصی داشتن بگریزند و روشنفکرانه جلوه کنند.
اخیرا آقای میم درباب اهمیت علم وپرهیزازمال دنیا فرموده اند که : سواد چیز خوبی ست
وهمسایه ما هم پراید دارد." جمله ی رسای آقای میم ، پاسخی ست به تمامی ابهامات تاریخ
صد ساله ی انشانویسی درکشور.
آقای میم عاشق بادمجان است. بادمجان بخاطر رنگ مشکی اش نماد عشق آقای میم به
طبیعت است. طبیعتی که شهر درآتش خودروها کباب وبا کشک فراوان آمیخته اش نموده.
درسمینارها صاحب نظران ، بادمجان واکس می زنند تا بروی سطح صیقلی آن مردم شهر
نتیجه ی سهل انگاری درحفظ و نگهداری طبیعت را مشاهده کنند.
آقای میم به شهرداری پیشنهاد داده تا در میدانی اصلی مجسمه ی یادبود بادمجان را بنا
سازند تا بچه ها روی آن سر خورده وتوریست ها کنارش عکس یادگاری بیاندازند.در
ضمن سیاهی بادمجان می تواند اشارتی باشد به مبارزه با تبعیض نژادی.هرچند آقای
میم خودش هم از سیاهپوست ها می ترسد ولی بالاخره وجهه جهانی که دارد.
عمه خانم دراین مورد با احتیاط کامل معتقد ست که بادمجان زیادی بزرگ ست و اگر بنا به
مبارزه باشد با یک موز هم می توان از آفریقایی جماعت یاد کرد.
آقاي ميم بارها نامه هاي خود را اصلاح مي كند.آنقدر كه ديگر چيزي براي پست باقي نمي ماند. در نتيجه او نمي تواند از تمبر گرانقيمتي ـ با عكس دو گلابي ـ كه سه سال پيش آن را به زحمت خريده استفاده كند .
آقاي ميم معتقد به اضافي بودن بيشتر چيزهاست , و اگر عمه خانم نبود پيشترها خود را از اين زياد بودن بي معني كم كرده بود.
عمه خانم چشمانش را باز مي كند . دندانش را از ليوان آب نمك در مي آورد و همين كه مي خواهد چيزي بخواهد صداي آقاي همسايه را از اتاق كناري مي شنود.اوخواب آشفته اي ديدهكه در آن با در باز كن يك چاقوي سوئيسي , در ِ آقاي ميم را كه يك كنسرو بوده باز كرده و او را خورده و بعد باقيچي كوچك آن سبيلش را كوتاه كرده , اما نتوانسته كارد بزرگ آن را باز كند ودر همان لحظه ي تقلا از خواب پريده ... آقاي همسايه اضافه مي كند كه پدر و مادر درختي آقاي ميم ـ كه در مورد آنهااو را به تمسخر گرفته بود را هم در خواب ديده ...
عمه خانم اين را هم شنيده كه آقاي ميم به آقاي همسايه اطمينان داده همه ي اين گفته ها رايادداشت مي كند وبعد از اصلاح دراولين فرصت پست خواهد كرد . اما دباره خوابش برده .
آقای میم کم خواب است.گاهی نخوابیده با صدای سگی می پرد ، اما این کابوس آنقدر مهم نیست که او را مشغول خود کند یا راهی ِ ساختمان پزشکان . آقای میم به اندازه ی کافی معده اش را با قرصهای جورواجورامتحان می کند.وهروقت در آینه خود را می بیند با اشاره ی انگشت به طرف خودش می گوید : دود که از کنده بلند شد می شینه رو خودش !
او برای پیدا کردن دلیل این کم خوابی ،با خود قرار گذاشته یک روز تمام بخوابد ومانند مرده ای کامل از جایش بلند نشود ، تا حساب آن سگ بی محل را برسد و حق اش را از دم و گوشهایش بریده و کف دستش بگذارد .
اما خیال بازگشت وترس از بیدار نشدن آقای میم را به فکر واداشته تا قبل از این خواب ، برای گلدانها و پرنده ها آب ودانه بگذارد وخانه را مرتب کند .
آقای میم دست خودش نیست .واین برایش گران تمام می شود. او می داند که تنها یک بازیچه ی دائمی برای ارضای نیازهای دیگران است. بعضی ها در طی روز با او تماس می گیرند و درد دل می کنند. و بقیه هر وقت از شبانه روزکه بخواهند از بد خوابی سگ تا نا منظم بودن زنشان چیزهایی می گویند .گوش او برای آنها سطل زباله ی غم ها و شادی های بی ارزش ست. یک عده با دیدن آقای میم تحریک می شوند سرش کلاه بگذارند .دیگران هم به هر نحوی که بتوانند از او برای انجام کارهایشان مایه می گذارند.
او از صرفن خوب بودن حالش بهم می خورد . همین صبحی توی صف بانک خانم زیبایی از او خواست تا کمترهل بدهد ، آقای میم با تمام علاقه ای که به پیشرفت کارش در بانک داشت بعد از کمی رنگ به رنگ شدن از او فاصله گرفت . تلافی این خوبی بعد از ظهر در میان امواج خروشان مسافرین اتوبوس درآمد . پیرمرد کوتاه قدی آنقدر به آقای میم فشار آورد تا از صف جدا شد و بقیه ی مسیر را پیاده طی کرد.
آقای میم خیال می کند زرنگ است.هر چند روزی یک بارخلافش ثابت شود . سعی او بر این فرض استوارست که درختان سمت راست باغچه ی حیاط از درختان سمت چپ رشد بیشتری دارند اما میوه ی کمتر. آقای میم در سمت چپ حیاط زندگی می کند. غافل از اینکه آقای همسایه تن به این واقعیت نداده و بی سرو صدا هرروز آنها را کوتاه و بلند می کند . این تحقیقات آقای میم را به نتایج شگفت آوری رسانده و آن اینکه درختان مانند قورباغه ها دگردیسی می کنند .
آقای همسایه که جزیی از گوش دیوارمجاور ست ،پس از فضولی خیال برش می دارد دگردیسی یک فحش تازه باب شده است ؛ وحالا چند روزاست وقتی زنش چای سرد جلویش می گذارد با صدای بلند و کلفت می گوید : زنیکه ی گیس بریده ی دگردیس!
آقای میم با جدیت و تردید مشکوک به یقین ، تحقیقات خود را درباره ی درخت بودن پستانداران روی هرسفیدی که دم دست دارد مکتوب می کند ، طوری که آقای همسایه به روابط زنا شویی خود با همسرش گمان بد برده ، به ادامه ی آن فکر می کند و ازعاقبتش می ترسد . او نمی داند آقای میم فقط خیال می کند زرنگ است و هنوز مطمئن نشده .
گفت : درشو بذار خُش نشه !
گفتم : اونی که باید میذاش نذاش ، خیسم باشه دیگه چه فایده ...
خندیدو سیگار از لبش افتاد ، نمی خواست بفهمم بغض کرده ونمی تونه تو چشام نگاه کنه .
نمی تونستم اون روز رو از خاطرم پاک کنم .همه از تو رحم من می اومدن بیرون و نمایش شروع می شد.
زیاد اونجا نمی رفتم که بخوام تحملش کنم ... دل به هم زن زیاد داشت ! گفته بودم برای بیان ، درد داشتم، درد داشتی ، درد داشت تمرین کنن ....
گفت : درشو بذارنپّره !
گفتم : مگه کفتره ناجلدی کنه ؟!
خندید وسیگار از لبش افتاد ، نمی خواستم بفهمه بغض کردم و نمی تونم تو چشاش نگاه کنم ...
ساده تر شده بودم . با اینکه زیر آفتاب از ریخت افتاده بودم سعی می کردم به ضرب وزور ِ ماساژ پوست و... شاداب نشون بدم . لاقل واسه دو ساعت در هفته . خیال می کردم ...نمی تونم .. . نه!... نمی شه تمرکز داشت ... گربه ها زیر سایه ی سروها تو پارک لم میدادنو از بس می خوابیدن پف می کردن ... من شبا اخبار می دیدم و چیپس می خوردم .... گاهی ام دوغ ، می گفتن غذای کاملیه ، اما سریع دوبرابرش قهوه می رفتم بالا .... هر کی ام زنگ می زد خیال می کردم تو سر یالی چیزیه به روم نمی آوردم .
چند تا دیگه اضافه شدن به گروه .... سر تمرین بغض ام می گرفت ... گاهی نا مرد بود و تکون می خوردم رو می شد ، اما بیشتر تن تن پلک می زدم که تو بزنه . بچه ها خیال می کردن عصبی ام ،نمی دونم . شاید به خاطر این بود که هنوز با کسی نخوابیده بودم ..یا چون زیاد چت می کردم نمی تونستم با کسی باشم یا چون از ناخون گیر استفاده نمی کردم . ..
همه می گفتن عالیه دختر عالی ! برام کامنت می ذاشتن من واقعن خوب می نوشتم . اما این دردی رو دوا نمی کرد ...
آخرین باری که سفر کردم برای دیدن یه دوست . . .فقط آخرین بار یادمه .آره مطمئنم بلیطای دو تا مونو جا گذاشتم خونه ی داداشم روی تلویزیون ، اون برگشت و همه چی عوض شد ... اون رفته بود بدون هیچ اتفاقی ...و از همون روز همه منو شوهر دادن . . . من . . شوهر کرده بودم خانوم . . و اگه شمام اینجوری شوهر کرده بودین قسم می خورم الان اینجا بودین .
دختر به شدت می خندد و صورت خود را تا جایی که خون بیافتد چنگ می زند . با بغض می خندد .
( نمی دونم این پایان چقدر می تونه تاثیر گذار باشه . یا غم انگیز ، روایت در انتقال تجربه ی نگارنده سهیم می شود .و این تکرار در انتهای نوشته _ نه داستان _ جهت یابی زیبا شناسانه ی متن راباآگاهی شخصی از بداهه بودن تغییر می دهد. تا جایی که می توانیم به موجودیت نوشته خرده بگیریم . چرا که زیبایی لزوم لذت بردن را به تمسخر می گیرد .ولذت بردن در کمال به خاطر خدشه ای که سطحی بودن زیبایی بر آن وارد می کند محقق نمی شود. این متن، مرلین مونرو است ! )
دستی به هر زبانی آلوده برای شمردن ایام
که می شکنه ناخن پرهیزکاریش به خشونت گوشه گیری ها
هر مرادی که داشتی زیر ِعلم دوستی روا می شد
الا خواستن
مث داستان اون چهار پرنده ای که روی شاخه ای چپیده
تیرغیب صیادو توی خواب هم ندیده بودنو
نقل بهاره می کردن واسه دل هم
که یکی شون نون قاف لام
جاذبه بهش کارگر شد با قانون مرگ
سه تای باقی مونده پریدن که بقای روزگارو بچسبن خفت
یکی شبیه شما ها گف برگردیم پای رفیق مون
نه واسه یاری
نه واسه زاری
واسه یه ارزن وفاداری
حالام بیماریم به سلامتی اونی که برگشت
که تا بوده
آماده ی رفتن ؛ آمده ی روزگار
خوشا به سعادت کسی که رفتنش برای بازموندگان
اومد داشته باشه
آقای میم ذوق هنری دارد . توی دفتر خاطراتش ، یکی درمیان گل خشک و پروانه می
چسباند. زیرصفحه اما همیشه جمله ی تکراری می نویسد:
" دنیا محل گذراست. " گاهی زیرگذروگاهی روگذر. او معتقدست موجودات زنده از روگذر
یعنی خیابانها رد می شوند و مرده ها از میان قبرها. این قبیل فلسفه بافی ها حوصله ی عمه
جان را سر می برد. به عقیده ی عمه ، آقای میم زیادی زندگی را جدی می گیرد . زندگی
برای ایشان بیشتر پرهیز از نخوردن چیزهایی ست که موجب مرگش می شود. عمه جان
قند و فشار خون دارد، کلیه اش یکی در میان کارمی کند و پای رفتن و برخاستن به/از
دستشویی را ندارد و می داند که احتمال زیاد زودتر از آقای میم باید برود . وقتی به آقای
میم می نگرد که برش بزرگی کیک خامه ای می بلعد و طوری اش نمی شود ، اعصابش
درهم می ریزد.
آقای میم دیشب خواب دید پروانه ها و گلها او را خشک نموده اند ولای دفترخاطراتشان
چسبانده اند. زیرش نوشته بودند :
برای دیدن زیبایی ، تنها لحظه ای تامل کن.
آقای میم دمدمی مزاج است. گاهی از دیوارراست بالا می رود و گاهی حوصله ی پایین
آمدن از تختش را هم ندارد. زمانی دیدن پروانه ها در پارک ملی او را به وجد می آورد اما
کوتا یک همچو چیزی پیش بیاید که شیدایی آقای میم طغیان کند. حالا هم افسردگی مثل
شته، درخت ِ تنهایی آقای میم را خشک نموده. درهمین احوالات ، رییس آقای میم ویرش
میگیرد راندمان کاری کارمندان را ببرد بالا بلکم یک ترفیعی چیزی نصیبش شود.
مرخصی ها تا اطلاع ثانوی کاهش و ارتفاع پرونده ها افزایش چشمگیری می یابد بنحوی
که آقای میم مجبور می شود برای گریز از باراضافی دقایقی بیشتر توی موال بماند
و شرایط سخت حضور درآنجا را به انجام امور محوله ترجیح دهد.اینها بعلاوه ی ترافیک
صبحگاهی و دغدغه ی تحریم اقتصادی و هزار جور کوفت دیگر کم کم جلوی افسردگی
آقای میم را گرفته واو را دوباره با زندگی پیوند می زند . توی جوامع پیشرفته ی جهان،
فشار از هر جایی که باشد و به هر جای آدم که وارد گردد جای صد خروار شکر دارد
و باعث و بانی خیری ست نهفته یا نگفته.
گوینده ی رادیو بعد از خواندن سطر بالا باز فریاد می زند:
صبح به خیرهمسفر، صبح به خیر کره خر ! و همه با انرژی یه طلوع دیگه رو جشن می
گیریم ...
آقای میم بسیار توداراست.همین چند وقت پیش با یک سازمان مخوفی آشنا شده که کارش
پخش اعلامیه های سفید است.رنگ سفید اعلامیه ها از چند جهت برای حکومت خطر
دارد.یکی اینکه هر چه شما بنویسید یک عده موافق ویک عده مخالف دارد.اما هر
کسی این اعلامیه را ببیند می تواند تصور کند از طرف حزب خودشان به عنوان
اعتراض منتشرشده وناخودآگاهانه به سازمان می پیوندد.دیگر اینکه حکومت نمی تواند
با پخش اعلامیه ها مبارزه کند چون نه امضای مشخصی دارد نه جهت گیری سیاسی
ضربه زننده و نه حتی نقدی ست کوبنده و ضررش هم به جیب همین سازمان مخفی
می رود و بس.شاید کارگرهای شهرداری بخاطر آلوده ساختن سطح شهر یا چاپخانه ها
بخاطر گرانی کاغذ در بازار، کمی دلخور شوند اما عموم مردم احساس خوبی دارند.
بچه ها روی کاغذهای سفید نقاشی می کشند و مغازه دارها جنس لای اعلامیه می پیچند.
حتی کارمندها برای چک نویس از این اوراق استفاده می کنند.ولی همه می دانند که
چقدر اعلامیه های سازمان ؛ خطرناک و انقلابی ست.آقای میم هم هر چند با اغتشاش
و بلوا مخالف است اما محافظه کاری سازمان حرص اش می دهد.او معتقد است باید
هر چند وقت یکبار رنگ کاغذها را عوض کرد تا مردم فکر نکنند سازمان دچار
تحجرو یکنواختی شده.آقای میم در تمامی جلسات سازمان شرکت می کند اما اغلب
اوقات چیزی دستگیرش نمی شود چون تا هنگام ختم جلسه از سنگ صدا در می آید
اما از شرکت کنندگان نه. طبیعی ست که دستور چنین جلساتی هم ، سفید ازآب درآید.
آقای میم اسم این مبارزه را گذاشته : مه در تاریکی .اما توصیه ی حفاظتی آقای
میم به گیرندگان احتمالی: لطفا اگریکی ازاعلامیه ها بدستتان رسید یا در دهانتان
فرو کرده نشخوار بنمایید یا پس از مطالعه چیزی رویش بنویسید که با کاغذهای دیگر
اشتباه شود.
حساب که ندارد ، یهو دیدید قضیه لو رفت...
از مجموعه هردمبیل
اصلن آقا هر چي شما بگين؛ ولي ي قول بدين ،قول بدين محض رضاي تموم خراي بي پالون دنياهيچي نگين نه !! چون اين گوشاي ناشنواي ما ،عينهو خندق بلا ي چَن تا شيطون ِكه هر چي بچپوني توش بازم راسّو ريس نمي شه و پي ِ ي زرزر ِ با ناله ي بهترو صداي تو دل بروترمي گرده،كه در ضمن ي كمي ام چاشني يونجه تفت داده با ُسس علفاي هرز ِ پياده روي ِ تنهايي تو ي شب ِ سرد رو داشته باشه...
از صلات ظهره كه ما ي سر ِ داريم فك مي كنيم در مورد آداب پيروي بي چون و چراي ِ سر به زيراي ِ زن زليل، اما انگاري حواس آقا اَ وسعتِ سولاخ بيني پُر طمطراقش بيشتر آنتن نمي ده كه نمي ده و مام همچي كه تصورشُ بكني انگار ي لگن دربُ داغون روحي برداشتيم برديم بالا منبر و سر آستيناي مذهبُ بالا زديم و ...حالا تا كجا...عاقلان دانند و فاعلان (به مفعولينم همچي ربطي نداره...،ي خورده كه گذشت مي فهمن باس كجا رُ سف بچسبن )
خلاصه...لم داديم پشت گنده گو و داريم بادمجون عزاي ملتو همچي با فرچه ي تمسخر واكس مي زنيم، كه خيالت دنيام جُل پلاسشو جَم كرده رفته خر شده و مام وسط مراسم پالون گذارون متصدي امور ِ دس به آب ِ مراجعين بي حوصله ي خودمونيم!پيش فروش زميناي لم يزرع بهشت به تخم و تركه ي بوته زاد ؛سر ِ اژدها زير ِ چادر كردنه نه!آبدارچيش ما باشيم ،پنبه ي همه لباس زير ِ حبس ممه س ،به حكم صدور نيّت خرصفتي و پرستش ،البت با مجوز نامه ي اصل ِ بي اِ شكِل!!
اصلن آقا هر چي شما بگين؛تو اين دور و زمونه كه سگ صابشو گرويي مي ذاره ،ي سري همچي سر ِ سفره ي هم آش ِ تملقق مز مزه مي كنن كه بينوا حرضت عباس روش نمي شه تو چشاي خودش نيگا كنه،آخه اين سفره ي لفظ ارادت ُ توش هر چي چش مي چروني، جز آش صفرا و بلغم عذرا ودردِ ورم و گوشت مونده ي غيبت،كه گربه ُتف مال ِ لعنتشم ام نمي كنه ،چيزي راسِّ كار ِ شبِ تاريكت نيس نه!خرسواري رو ديوار ِ هم و ديد زدن خلوتي ِ ديگرون كه عذر دينداري نداره،كه ما تا ما ،هفته به هفته،رو به رو مردمو از هر چي دور مي كنه و به هيچّي نزديك وُپش به پشتشونم قوز ِ بالا قوز ِ اِس بد نومي!
ولي خودمونيم اصغر كبابي ِ سر ِ كوچه مي گف ي كورك پشتش سرباز شده بود قاعده ي نصبِ گلابي ِ گنديده ؛ خودش با همين دهن صاب مرده ي سگ لفظش كه مُرده ام اَ نوكش جون در نمي ُبرد ،سرشو اَنداخ بالا و صادقانه طلبِ آمرزش و رفع بليه كرد و ظرف ي قاعدگي ِ زنش نكشيد كه كورَكه آب شد رف خونه مادرزنش ...قَر قَر تا قيامت... موس موس ِ آشتي آشتي بيا بريم تو كشتي ام براش علم نكرد نه!بي برو برگرد ،عند المطالبه راس قرار نذر، شفا رو براش دس خط كردن رف پي ِ كارش...
اصلن آقا هر چي شما بگين!آره...اين دُم ما اَ كُره گي واسه خود ِ الاغمون بود ،نكنديمش حالا شده اينجوري اندازه كوره پز خونه ي شاه عبدول ِ عظيم (ره) حالا راحت مي شه بردش پشت بوم و روش رَخ پَن كردو دور اَ چش ِ آقاي خونه لنگو پاچه رو همچي ي باد فرد اَعلام بديم، شايدبوي گند ِ هرزه گيمون مشام شامخ ِ ي چش چرون ِ مخلصوقلقلكي دادو اونم تا آقا اَ سفر آخرت برگرده همچي بگي نگي مارو ي.... نه ! دو.... نه!حالا هرچي رادسّش ِ انگولكي كنه تا كِيف و كوك زندگيمون شيرين شه و سر صُبي براش اَ همه چي دل بكنيمو باهاش ي تمام رو بزنيم تو رگِ روح !
آره...مي گفتيم، اين دُم ما اَ كُره گي واسه خود ِ الاغمون بود؛نفهمي كرديم داديم دَس ِ نااهل ،ولي اَهمه ي اينا گذشته اصلن هرچي شما بگين نه!! والّا...ما كه اين وسط واسّادسم داريم تو ظلِّ آفتاب هوار داد مي كنيم آي مردم شبه و خلايق جَم شيد بريم نماز شب حواله كنيم،همه ام اندازه صف قيامت پشتمون رديف شدن و قامت بستن به دار ِ ما و انگار خبر ندارن بابا حاجي خودش مشكل داره ويادش رفته واسه نماز غسل مي كنن يا نيّت حجِّ عمره!
حالا بماند اون بدهكارياي عقب افتاده ي معرفتو كه هرچي صُبتِ ماس برگشت مي خوره و هرچي ظلم ِ ديگرونه .... آ. آه...جلدي وصول مي شه.پول چايي شم بو گندِ زير بغل ِ مدير با اختلاص ِ بانك و مي ده...
آره قربون دنيا اينجورياس ،ي روز ي اَ خدا بي خبر ِ بي كار ، سپيده نزده چو انداخ كه ميگن پرونده ها گم شده؛ همه جاي اينكه بُلَن شَنُ دايره دمبك دس بگيرن ،شاكي شدنواَ كلّه سحر ِ فرداش دنبال تداركِ مداركِ جديدشون سگ دو سه چار زدن !
كوك اين عروسكا كجاس!فهميديم دس مريزاد داره و ي مژدگوني ِ گنده ي خوش رنگ ولعاب كه آدم حاليش نمي شه اَ كجا مي آدو آ كُجا نمي آد...دُرُس مثِ امداد غيبي مي مونه ،
به قول آقا : ما تو جبهه به ياد خانوم بوديم، خانوم خونه فارق مي شد ! ما هنوز از ياد خانوم بيرون نيومده بوديم ...مي زد خانوم دباره حامله مي شد ديگه از ترسمون نگاه ِ چپ به توپُّ تانك ِ دشمن نمي كرديم نكنه آقازاده بالا بياريم ! تازه وقتي برگشتيم ننه مون شروع كرد به غُرغُر كه دلش لك زده واسه آروغ ِ ي نوه ي دخترُ از پسر خسته س ؛مام چوبُ زديم به دريا و گفتيم : اصلن هرچي شما بگين !
آقای میم آدم مشکل داری ست.او کارمند پایه چندم دادگستری ست و باید هر روز به پای هزاران برگ مهر " کپی برابر اصل است " را بزند.زن ندارد.جای درست و حسابی هم برای رفت وآمد با خانم های خیابانی ندارد.تازه بیشتر اوقات پول این کارها را هم ندارد پس ترجیح می دهد رمانهای صحنه دار بخواند.کتاب امنیت بیشتری دارد چون مامور انتظامی یک هو سرش را نمی اندازد پایین بیاید تو و پرونده ی پاک آقای میم را خدشه دار کند.تفریح دیگر آقای میم تلسکوپ است.البته او هیچ از نجوم نمی فهمد اما روبروی خانه ی عمه خانم که هم صاحبخانه ی آقای میم است و هم نکیر و منکر ، زنی زندگی می کند که مشکلات آقای میم را ندارد و درخانه اش بروی همه ی میهمانان باز است .آقای میم در کتابها خوانده که با داشتن تصویر ذهنی می توان به هدف نزدیک شد.او هر روز در رویاهای خود با یک دوشیزه خاک بر سری می کند.آقای میم نمی داند در کشورش روزانه چند میلیون نفر با کپی نمودن لذت ، روزگار می گذرانند.عمه خانم هم وقتی لق لق دندان هایش تمام می شود و سوپ جو را از دور لب خود پاک می کند می گوید:
2
از مجموعه هردمبیل
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،به تيريجِ قباي رنگ و رو رفته ي حضرتعالي بر بخوره و از بالكن متعالي قيافه يهو سرنگون سراي ابدي حيات شه.يا نه تهِ دلش قنج بزنه كه واي مردم از صورت عالي و سيرت خالي ...
به روز قيامت بسته ي سيگار كه مي رسيم ، تنها ضرر كرده ي نعوذ باللاه اَ خدا بي خبر ،خود صاب مردمون هستيم و بنده ي عاصي و گنه كار اين ريه ي لا مصٌب هوسي مزاج....كه دود چپونش كرده بوديم آوارَرو،عينهو شيطون كه مي پيچه به پروپاي مومنين اَ خدا بي خبرو مرشدين دربه در.
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،قلاب سنگ نيگامون گير كنه به پرنده ي آسمون ِآبي ِ ي عسل شيرين،كه تو حوض چشاش پُره ماهي قرمزه طلبه!اَه د نشدديگه حالا ديگه جنس ما جَلبه ؟!دس مريزاد با...اين مابوديم مكّه نرفته حاجيت كرديم آ...حالا مارم دودره معامله كردي ؟ باباايوللاه به شيري كه توروخورد .
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،ي سري بندِ تومبوني ِ لاقيد بگن طرف آسمون جوله،كه اونوخ كلامون ميره توهمو ديگه در آوردنش كار حرضت فيله،خدا نكنه خون جلو چشامون ريسه بره ،اونوخته كه چه قايم باشك بازي مي شه تو كوچه بن بست ته بازارچه وما چادر سرمون مي كنيم و جاي" ننه غا" زنِ د لّاك سر محلمون با متانت وعشوه ي مارك داره طرح اعلا ووقار خاصِّ خانوماي پاپتي همچي سوك سوك مي كنيم،كه بي نوا چش گذارِ اَ همه جا بي خبر،گُگيجه بگيره و ندونه تو اين حيري ويري تركش رذالت واَ كي خورده و چه قدي...مام ،پقي مي زنيم زير خنده و ولو مي شيم رو بدن آسفالت سرد و هیچي ندارِ شهرداريُ آي مي خنديم اونقده كه روده كوچيكه هف تا گره كورِ ملواني بخوره و تا صُبِ علي الطلوع تو چار ديواريِ دس به آب كلاس سازو آواز را بندازيم.
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،اون مرتيكه ي َلندهوربااون ماشين لكنته ش اَ را برسه و خلقمونو تنگ و تاريك كنه و دوباره خون خونمونو بخوره انقد كه سيل شيم بيافتيم كفِ پشت بوم و... (دِ نشُدا نفوذ شوم نزن ديگه توام ! اومديم تو تنهايي، با خود خودمون دو كلوم اختلاط بي رو در بايستي داشته باشيم آ...)
نكنه از اون دوردورا كه نيگا مي كنيم،ي چيزايي كه نبايد و ببينيم ...اونوخ مردُ مردونه به جون مادر زنِ داآشمون حرف مي ذاريم كه اين راز همون جا لبِ خر پشته دفن شه ،شتر ديدي نديدي ...خوب كور بودي لابد...ولي به همين نيگا قسم ،اگه يكي ديگه ام داره مارو از يه دور دوراي ديگه مي پّاد تا ريغ رحمتو سر نكشيديم ، خشتكشو پرچم نكرديم مي ديم سر دركاغذ بزنن آغ ممّد خان دويّم نه...
فصل دوم
ترتیب دادن توالی رویدادها درهنجاری سیناپس گونه زیررگه هایی ازرفتارشناسی ،
علاوه بر مشهود بودن ، ژانری را مطرح می کند که ما تنها درنوشته های نویسندگانی
چون هلاوج خونساری در قرن سینزده سراغ داریم.
در فصل دفاع سیسیلی با سبک بی نظیری از زد و خوردهای ساکن در محتوا و نه در
پیکره ی سینسینه تیک اثرروبرو می شویم.
"دختربلوند ازپنجره فاصله گرفت و پشت به آفتاب مقابل سلیمان ایستاد.
یکی از تکمه های پیرهنش را باز نمود بعد بی اعتنا به نگاههای ملتمس سلیمان برای
ادامه دادن این کار ، آنرا دوباره بست.
فکر کردم هوا گرمه!
چه تفاهمی ، صلاه ظهربود و سلیمان حالا فقط خوابش می آمد.
دخترازاینهمه بی علاقگی او به بازی خوشش نیامد ، به فکرش رسید که ادای رفتن را
دربیاورد شاید او مانع گردد.
بخاطر نوشیدنی متشکرم اما من یه قراری دارم که ...
که صدای خروپف سلیمان بلند شد.
دختر با حلقه ی اشکی در چشم در را بازکرد و خواست که آنرا آنقدر محکم بهم بکوبد که
برق از سر سلیمان بپرد اما شالش ماند لای درو بیشتر حرص اش گرفت.
شالش را ازلای درب بیرون کشید و توی پاگرد نشست.
حس کرد مثانه اش پرشده و اشکش دیگر نمی آید ، همانجا شاشید تا کمی دلش خنک گردد.
آب روان جوی اش را پیدا می کند و ادرار از راه پله ها روی سر پیرزن سرایدارترشح
کرد.
پیرزن همانطور که بآهستگی یک حلزون به بالا می خزید ، بلند بلند به صاحب سگی
تخیلی فحش داد.
دخترخندید و دست کرد توی کیف اش دستمالی پیدا کند."
رسم رمان های مدرن اینست که خواننده را از دالان های متفاوتی عبورداده وی را واداربه
رمزگشایی از پازل سه گانه ی زمان مکان وموضوع می نمایند.
بالاطبع در چنین رویکردی حداقل باید خود شخص نویسنده به عنوان دانای کل ، برتمامیت
اثر احاطه داشته و مخاطب را در نیمه ی راه ی شناخت از مسیر و مقصد تنها نگذارد.
ولی دراکثرآثارازجمله داستان سلیمان درقصر سگ سیاه نویسنده گویی خود نیزازعاقبت
کاربی خبر و مانند توریستها به هرسویی سرک می کشد تا بلکه صاحب خبر شود.
سلیمان درخواب به پاریس بازمیگردد و پس از گشت و گذاری درکافه ها کنار رود سن
دوباره بخواب می رود و در گردونه ای ازاین خوابگردی ها گرفتارمی آید.
نهایتا وقتی دررختخواب خودش به عالم واقعیت رجوع می کند ، سگی سیاه انگشت اشاره
اش را بهمراه انگشترمعروف کنده می بلعد ، که نتیجه اش فرورفتن دنیا درگرداب دروغ
است و بس.
حاشیه ای برکتاب سلیمان در قصرسگ سیاه نوشته ی تونی مان
فصل اول
چه کسی مسئول اینهمه بی نظمی دردنیای کنونی هنراست؟
منتقدین پرت و پلا گو یا هنرمندنماهای بی مایه.
کتاب در دو سطر بالا با تمهیدی داستان گونه به جستاری می اندیشد که خاطرتان باشد یک
روز صبح توی شورت شما تخم دایناسور انداخته بودند تا در گوانتنامو یکی از زندانیان را
با این بهانه بکشند زیراخیه.
ضرباهنگ داستان با ورود فردی به نام سلیمان شدت می یابد و می رود از این جا به
پهنه ی دشت سینه های برآمده ی مانکنی در مزون دوپیه ماقوژ.
نویسنده اغلب اوقات بر گرده ی خواننده سوار است با هم بخشی از فصل - پاریس 1939
را مرور می کنیم:
"مرد حواس اش به قلاب ماهیگیری توی ویترین بود که یک تصویر روی شیشه لغزید و
به نرمی از مقابل چشمانش گریخت.
دختری بلوند، که نیمی از موهایش را سرخ کرده بود و ساقهای لاغری داشت.
مرد پیش خود فکر کرد بایس تیکه ی مالی باشه.
البته که بود و باید همین حالا از پی اش می رفت و سر یک کوچه باهاش می لاسید."
برداشت واپس گرایانه ی نویسنده از قابلیت های کلامی تا آنجا پیش می رود که نقش اول
داستان را به هر بی سروپای مادرقحبه ای می دهد الا به سلیمان که هر جا نامش می آید با
توتالیتربازی گِـل اش گرفته و او را دوباره گم می کند.
یا در فصل ماتم زده ی- قصر سگ با یک دیالوگ همه ی تنهایی ای که در سلیمان وجود
دارد را نشان می دهد:
"سلام موسیو اسلیم
سلام اما اسم من سلیمانه!
چنین اسمی توی لیست اداره آمار نیست
اما من وجود دارم و می تونید منو همین جا دم در لمس کنید
شما انحراف جنسی دارید؟
خب این که گفتین ثبت نشده یعنی چی؟
راستش باید بیاید اداره تشخیص هویت تا اینکه مشخصات شما رو با یکی از اتباع فرانسه
تطبیق بدیم ...
اما من فرانسوی نیستم و فکر می کنم شما حتی داستان اون انگشتر معروف رو توی کتاب
مقدس نخوندید
من بودایی هستم
خب دقیقا به چه چیزی اعتقاد داری؟
به قانون فرانسه "
در فاصله ی کمتر از یکماه از انتشار این کتاب دن جرانیمو منتقد شهیر اسپانیا طی مقاله
ای تند در روزنامه ی لاکارمون نوشت:
تونی مان بی اغراق از اون حرومزاده های یانکیه که لنگشو فقط تو مزارع آلاباما می شه
جست و بس!
۱
از مجموعه ی هردمبیل
از كجا كه مي آمديم ، بوي حرفهاي گنديده ي لاي كتابخانه ي راه گم كرده اي تنهااصالت بيني مان آزرد تا به كتابها بگوييم زباله و خود را به تلخند واريز كنيم.ما كه تنها دردسرهاي بي خريدار دنيا بوديم،از كناره ي جوي كر ولال به برگ خشكي كه خودش را در شفافيت لجن نگاه مي كرد ،با بي دست و پايي تمام مثل يك كرم خاكي روشنفكر سلام عرض كرديم، برگ از خجالت در چادر باد گريخت و سيفون مهر كشيد.
از كجا كه مي آمديم،تا آنجا مانده بود كه برسيم به بحثهاي عميق خاله زنكهاي تحصيل كرده ي خود ماني ،كه از تفسير گوشت كوبِ رستم و نقد سوراخ سفره ي حاتم گرفته تا هرز گردي زليخا در خيابانهاي عزيز پاريس روضه داشتند و خوب...
ما كه تنها درد سرهاي بي خريدار دنيا هستيم ،از مشت باز نشده دويدن تا پشت ميله را آنطورها هم كه مي گويند از ياد نبرده ايم ، هنوز هم بلديم از كوچه هاي تنگِ از دست رفته ي افكارمان ي كتي گز كنيم ودستمالِ يزدي كمربند كنيم توسر داش آكل چه هاي پش لب سبز شده ي كوچه...
از كجا كه مي آمديم ؟! شايدم اصلن نمي اومديم...شما رو حساب چي شام بار گذاشتين رو پالونِ الاغ بي پولي ِ خونه ،كه از پيري صداي بابا روهم به زور در مياره چه برسه بخواد عر بزنه...صَب مي كرديد ما كه اومديم با هم دور هم ي دس عمو زنجيرباف نيمرو مي زديم و با نمك ته طاقاري ِ همسايه ي ته بندي ِ مختصري مي كرديم.بعدش مي نشستيم لپّاي گل انداخته ي آبجي كوچيكتونو همچي بو مي كرديم، كه هر چي گرسنگي ِ اَ سرمون بپّره و باخ بره به سهله دارِ نبشِ چارراه ي طرفه ي رفاقت...
از كجا "ك" مي آمديم ؟! ما؟؟! ما "ك" نيومديم كه ،ما "ر" داديم زيرش مونديم بي مُهروسند ... جحازشم پيش كش،اصلن ديگه "ك" اومدن صرف نداره نه!
از كجا كه مي آمديم،كنج قفسِ دو تا مرغ عشقِ مطلقه ي دادگاه خونواده،عاقد سرِ ي پيچِ فرفري گم و گور شد ،انگار نمي دونس باس كجا بره و كجا باشه...
گره بندِ كفشمونو كه وا كرديم افتاد به دعاكه خدا عمرت بده مشكلمو حل كري ،خدا گيره ي مشكلتو حل كنه...كه ما اَ اون وخ تا حالا رو حسابش گيرمونو تو آب ولرم،با قاشق تقدير هم مي زنيم اما انگاري حل نميشه كه نه!لامصّب...
از كجا كه مي آمديم...چي...ها..؟!به شما كه چه !ببخشيد چه كه !!ما اَ كجا مي اومديمو چه ككي تو تُمبونمون به وعظ و خطابه نشسته بود...
ما تو رابوديم كه يهو بيخمونو گرفت... اَمون ُبرشديم...تاب جعده فرِ سيبيلامون شدوخورشيد خانومه خال بالاش ،فراقم چاقو كردن كشيدن رو گونمون واسه قشنگي ...دلت خاس... نه؟! فعلگي داره وَينه ما كه بخيل نيستيم خاطر خواه تو نخ كنيم واسه شبِ چارده....
داستان های خوب اونایی نیستن که مارو به خواب می برن
اونایی هستن که خوابو از چشم ما می گیرن
زیر پتو یه آدم مچاله اس
منم
و خوابم نمی بره حتی بعد از خوردن آرام بخش
مزاجم کرم گذاشته و الانه که بزنه به ریشه ی وجودم وخشکم کنه پاییز نشده
سعی می کنم دوباره صورتتو با جزییات بیاد بیارم عزیز!
عزیزکه نیستی اما مگه بجزاین چه واژه ای می تونه احساس منو نسبت به تو بیان کنه
تواومده بودی باز برای کسی که باهات قرار داشت گل بخری
دو تا غنچه ی رزکه بعد یه عالمه تلاش من برای آراستگی هر چه بیشتر، از کمرتا می
کردی و می ذاشتی شون توی کیف کوچیک زنونه ات
چه مرد خوشبختی بود که توی یه روز
هم تورو می دید و هم غنچه رز هدیه می گرفت اونم دوتا
کاشکی مغازه مال خودم بود و می گفتم قابل شما رو نداره هر چقدر می خواین گل رز
بردارید ، شما پول همون دو تا رو بدین اصلا ندین یعنی ...
خاک بر سرفقر که بی شرفی از بی پولی بهتره
اما امروز که اومدی و من هم یه عالمه تمرین کرده بودم سر حرفو باز کنم وسوالهای
کوچیک و بزرگ بپرسم ، توی صورتت بجزغم هیچ آرایشی نبود
غم بود و نم اشکی که با زدن پلک های پی در پی ازافتادنش جلوگیری به عمل می اومد
شاید قرار بود اتفاق بدی بیافته
شاید افتاده بود
چون هیچ گلی برنداشتی
مث شبح توی مغازه چرخی زدی و بی اونکه حرفی بزنی رفتی
شایدم فقط می خواستی با یه بخشی از خاطراتت خداحافظی کنی
وقتی مطمئن شدم که هیچوقت دیگه نمی بینمت
با یه بهانه ای از مغازه زدم بیرونوافتادم پی ات
پس از یه راه پیمایی طولانی زمانی که حس کردم پاهات داره از تکاپو می ایسته و من با
حل این معما فقط چند قدم فاصله دارم
یه موتوری زد به منو مثل بختک افتاد روی پاهای خرد شده ام
وقتی چن نفری به کمک اومدن و تونستم بایستم ، نبودی
حالا هم نمی دونم دقیقا بدرد پاهام فکر کنم یا جواب گنگ سوالم!
یا اینکه چه اهمیتی داره
فردا صبح آدم تازه ای برای خریدن گل رز به مغازه می آد ...
خب اگه شما...
دوست دارم حرفش را قطع می کنم اما نمی دانم با چه جمله ای شروع کنم
پیرزن ، همسایه ی طبقه ی بالایی ماست و می داند که حضورخارجی ها ( ما ) چقدر می
تواند برای اهالی ساختمان دردسرساز باشد
گاهی وقتها برای سرکشی می آید جلوی درب آپارتمان من و سعی می کند نگاهی به داخل
بیاندازد و ببیند چه خبراست
ما اهل سروصدا کردن نیستیم ولی سکوت طولانی هم به نوعی مایه ی کنجکاوی می شود
البته ، من به تازگی از گیسو جدا شدم
این را هم می توانم به او بگویم و از پرحرفی اش جلوگیری نمایم اما کور که نیست با
همین عینک کوچکش هم می تواند به این مسئله پی ببرد
در مورد جدایی ما ، راستش بیشتر او می خواست
او می خواست واینجا به قدر کفایت آزادی هست که من نتوانم جلوی خواستنش را بگیرم
وابستگی بیش از حد ما به هم موجب تنفرشد تا باعث جاودانگی یک رابطه
الان که دقت می کنم خیلی بد هم نشد
بخصوص وقتی توی خیابان قدم می زنم احساس سبکی زایدالوصفی می کنم
گاهی آفتاب پوست سرم را بدجور می سوزاند ولی این را می گذارم به حساب سوراخ شدن
لایه ی اوزون
دوستان هم یک عده معتقدند خیلی مبارک است ومعدودی هم نیش و کنایه مزخرفی تحویل
آدم می دهند که ارزش جواب دادن را هم ندارد
دیگراینکه فکرمیکنم در نبودش وقتم حسابی آزاد شده واز رسیدگی کردن به او خلاصی
یافته ام خلاصه یک روز بعد از مشاجره ای طولانی او را به حمام کشاندم و گلویش را بریدم
حتی یک قطره هم خون نیامد ولی از آنروز به بعد با من حرف نمی زند .
من هم او را توی یکی از طبقات کشوی میزم لای کاغذی کاهی گذاشته ام و کاری به
کارش ندارم .
به یداله رویایی نوشتم :
شما بنيان گذارشعر حجم ايد
ما بنيان گذار شعر پيغام
خيالتان تفاوت ما را كسي به خود مي گيرد كه شما ...
احترام زياد براي انسان بي مار است
ناسزا مي گوييم كه بي عار نشويد
ما حجم شما را پاك نكرديم
شما پيغام ما را . . .
( او در سولاخ هفتم آن ور دنیا نگاشته های ما را در این ور دنیا که برایش پیغام می گذاشتیم سانسور می کرد .با همان قیچی ... ترس نباشدومقاطعه کاری من اسمش را می گذارم در راه شرف بی شرف شدن ، البته با عرض پوزه به استاد آن بلاد ...)
نور ماندي* چه حوصله اي كرده به روي خودش نمي آورد .
پشت اين در عنق بنشينيد
از هميشه بيش
تره ها را خرد كنيد
اما براي ما نه
براي خا نه ...
* ( اقامتکده ی حجم ِ استاد ! )
خدا گفت : پسر تو فضولی آنقدر که آتش کم می آورم برایت !
گفتم : وقت داستان داری؟ نگو نه که می دانم اینکاره ای شدید .شروع کردم که ؛
چار تاقی من بسته بندی امروز است با لفافه دورها ،عقل سرخ تو را کسی نخواست بداند.همه گفتند چه عاشقانه، نگفتم نه که خیالشان بالشان بود در آسمان من ، می شکستم رسم شکار نبود! جرج بوش که نبودم بکارت عراق بردارم گونه هایم را سرخ کنم کسی نفهمد . قیمت انسان را به قطره خون خود پاس داشتم . تا هر که از ظن خویش گمان برد . ( آیا از ظن خویش گمان برده ای تا به حال؟ لبخند عاقل اندر سفیهی عنایت کرد) قرار بود بگویم جبر من پروانه ی من است که می سوزد نشد . قرار شد بگویم شمع من فلزی ست کسی نگفت چرا ؟ خواستم فریاد کنم ما را سر معشوقی خیالی عقوبت کردند نه وصلی مانده نه واصلی ... شمع ام نمی سوزاند یا پروانه ام نسوز شده ...؟! _ می بینی ما رو خدا مالی کردن اما بس که کلفتیم آخ نمی گیم _ .
کسی گفت آهسته خون گریه کن خدا با آنهاست . مگر نمی بینی هر سنگ که می زنند بر سرمان به نام اوست .باور نکردم باورم شد .همه چیز را اربعه کردم اما قلبم یکی بود .با سهروردی تاس ریختم که کم بیاورم زیاد شد ، باختم که بخت پیروزی شوم ...
خندید وگفت : لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم
گفتم : برنامه ی طنز می سازی به ریشمان بخندی
گفت : ثم رددناه اسفل سافلین
گفتم : همینم که هستم . تو باشی ما کجای بودنیم ؟
گفت : و عملوا الصالحات
گفتم : دانه ام را خوردم ، من بیشتر گرسنه بودم .عشق را نمی دیدم ...
سیگار مرا آتش زدو بر لبانش نهاد . گفتم مگر ترک نکرده بودی ؟! حلقه ی اشگش بر سرم نهاد ونیم سوخته آزادم کرد .دویدم دنبالم کند اما پیرتر از آن بود که هم پای کودکی ام شود . جایی را اشاره کرد ومن بی که بخواهم به گلها گفتم گل بمانند . و آنها انگار که ندیده باشند مرا، با خنده های کریهی خود را پرپر کردند . طوری که دندانهایشان را دیدم ، درست مثل کوههای اطراف شهرم بود . که هر شب ما را می بلعیدند ، بی هیچ صدایی هیچ اعتراضی هیچ هیچی !
رویایی بر خود لرزید وقتی این گفتگو را شنید . چرا که فکر کرد گم شده . گفتم : نترس پدر ، خیا بان ما عریض است .خواستی می توانم ثواب کنم .البته این را بگذار به حساب اینکه من یک لاییک بد مذهبی ام .چیزی نگفت : اما من دونقطه را گذاشتم که بداند از کدام سو آمده .
" زن تراوت بود . خلقش را کاری نداشتم خلقش به کارم می آمد .ترد بود ، شکن شکن ...
زن پاکی وناپاکی بود ، چنان میوه ای که زود می گندد از نخوردن "
کتاب را پرت کردی گوشه ی دست شویی ، گفتم دستم تمیزه اونو چرا می شوری ؟ دیگه قابل خوندن نیستا ا ا . . . لیوان کریستال مادرم را برداشتی ، با خونسردی تمام و اون نگاه ساده ی نافذ برگشتی . . . ته لبخند سردی روی لبت می رقصید که ولش کردی وقبل از اینکه زمین بخوره بر عکس روی پاهام نشسته بودی .آهسته گفتی : تو آنی که نیازمی نمایی ، گرم شده بود اجاق من هم . گفتم : شعر کارکرد عالی تری داره برای آغوش ورختخواب گفته نشده... گفتی : از این عالی تر!؟ مکث کردم ، لکنت درونم تکرار شد .. . ..خواستم کاری . . .. چیزی . . .. . که تو سر رفته بودی .. .. . سر رفتم که برگردی هیزمت را برداری .. . ... .. دوباره تش کردی ! . . . . .
***
تاریکی خیلی کودکانه دستهای کثیفش را پشت پنجره می مالید . تنها بودم وسیگار هم نمی کشیدم . به خیالم اینطور روشنفکرانه تر جلوه می کرد ...انگارتوصیف تنهایی بدون زن و سیگارو مشروب در ادبیات تقریبن محال می نمود .ومن به جز یک قاب نگاتیو چیز دیگری نداشتم برای پرداخت صحنه ،که مدام آن را با فندکم روی دیوار روبرو ثبت می کردم . نمی دانم برای زنده نگه داشتن خودم یا دخترک کبریت فروشم ...
چیزی نمی گفتم وتو نبودی که چیزی بگویی .
رییس سر آبدارچی فریاد کشید:
این چاییه یا آب گند؟
آبدارچی بلند پاسخ داد:
باقالی ات به چند!
یکی از کارمند ها که توی دستشویی داشت دود می کرد ازاین سرو صدا
ترسید وآنقدرسیفون را محکم کشید که توالت فرنگی روشن شد و وسط
راهرو به راه افتاد
مسئول حراست با دیدن این موضوع قلاده ی سگ های خالدارش را بدست
گرفت و به تعقیب کاسه توالت افسار گسیخته شتافت
ده فرسخی که دور شدند به یه دوراهی رسیدند که سمت چپی نوشته بود:
لعنت بر پدر و مادر کسی که از این طرف برود
و روی تابلوی سمت راست :
برو که رفتی
سگها دو دسته شدند و مسئول حراست همانجا نشست تا آنها برگردند
مدتی که نشست حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت برای تفریح جای
تابلوها را عوض کند
اما هنوز کارش تمام نشده بود که ماموران شهرداری سررسیدند و تا می خورد
او را کتک زدند
بطوری که وقتی صحنه را ترک نمودند قهرمان داستان ما تا پاسی از شب
زوزه می کشید
سپیده دم که اومد و وقت رفتن ، حرفی ندارم دیگه برای گفتن!
اصلاحیه بر قسمت دوم کمدی جنایتی دایی شلتوک در قلعه هفت کچلون
اين { با شرمندگی بی حد و حصرپرده سوم به دلیل کوتاهی ، توسط اماکن توقیف و به مراجع ذی صلاح معرفی گردید . } دروغ ِ محض کاربردیست ! و طبق بند ِ بازی ، دروغگو سگ است .سگ ِ تازی که می کند آرام دست وپا درازی . . . بر همین اساس ، پرده ی سوم درست اندکی مانده به سال ِ طویل ، در حالیکه پسر معلوم الحالی از وابسته گان افراد مجهول الهویه به تحریک مادرش در حال زدن آن_وچسباندنش به سه جاف تاق _ بود با رشادتهای سربازان گمنام دُم سیاه نجات یافت و آن نیکان خویش به این ثواب فاعل آمدند . لازم به ذکراست ! تا مابقی پرده ، طی مراسمی در اعتراض به سطحی نگری شاعرانه ی غرب به جای پرچم بی ناموسی ِ اینگیلیسا به احتراق در آید . خاطر نشان می شود در روز موعود ، مادر پسردر اقدامی از پیش تجویز شده شعارهای اعتراض آمیز خود را در قالب کوتلت و سمبوسه ی تند به صورت صلواتی فریاد می زند ، تا التیامی باشد بر معده ی سوراخ مغزحاظران.
وعده ی ما سولوقونگری ِ بریتانیای اکبرآباد _ شعبه کن* !
* اکران سوم سینماتو گرافِ شق لوک هولمزق به دلیل مشکوک برانگیز بودن وعنوان بندی بو دار ، از گردونه ی رفاقتها حذف شد .
کارچرخان
جان لوچ جودار
تهیه ی کننده
... ..... نیا
ميرزا پی نویس
همه الاهمه
فیلم بردار عروسی اول
کلارا محمودی
فیلم بردار عروسی دوم
عین القضات همدانی
فیلم بردار عروسی سوم
فِری ثم دُرُس
بازیگران به ترتیب الفبا
اسامی
صحنه ی منشی
!
قطع اپیلاسیون
چنگیز واجبی
صدای بردار
منصور حلاج
پدیکورصدا
Shebli Studio
عقد نگاهتیو
سبقت الاسلام
آک کاس
ان سل آدامس
تولید مدیر
نظام جمهورکی
موسیخی
موشه پريد تو سوراخ
كلاه برداری همزمان
@
مانیکور
ِتدا روکات
ویکس
الکساندر سالیسیلات
نور
گوگورینا بلور
ریسک
دختر فراری
جلوه های ویژه
جاکیرا کاندوم
مجری طرح
شرکت سرد لوله راستان ( قامت سابق )
( تنگه اسبق )
با تشکر از
نینجا
وزارت خود اشتغال درمانی
سازمان بوسهای اتوماتیک
کمیته ی جلوگیری از بارداری بدون باربند
بشقاب پرنده که هیچوقت خالی نیست
هيئت متوسلان سيمون دوبووار
نمایندگی پاپ در زحل
و همه اهالی زمین آباد که در تاخت این ترنامه
مرام ، پیچ ِ ما کردند
60 / 13 / 85
آقاتا ! کریستی ي ي
قسمت دوم دایی شلتوک در قلعه هفت کچلون
_ اگه این ماموریت به سرانجام خوشی رسید که هیچ والا من قسم می
خورم به همین وقت عزیز که خودم تورو به توبره بکشم مش داتسون
+ آقا به خودتون فشار نیارید حکیم گفته فشارالکی هزار جورعیب و
علت می آره یکی شم همین بواسیره حواصیله نمی دونم
_ هیس ، صدای پا داره از سرسرا می آد ، اگه درگیری پیش اومد تو
می زنی به خط مقدم من از پشت با آتیش حمایتت می کنم
+ ما که باکمون ور نمی داره اما اگه هم از جلو و هم از عقب بهمان
آتیش کنن ، یه جورایی بی ناموسی به نظر نمی رسه؟
_ دخترهفت کچلونه ، یه بیکینی هم بیشتر به تنش نیست ، داتسون!
من چشم هام سوی درست و حسابی نداره ، ببین طرحی که روی
لباسشه چیه؟
+ والا آقاجان ، از خدا که پنهان نیست ، پنداری خود پرچم اینگلیسا از
همه چیز بدتر باشه
_ نگفتم بهت! این روباه پیر استعمارگر برامون تله گذاشته ؟ خدایا تو
خودت شاهدی که من در راه وطن و آزادی خودمو به چه خطراتی
انداختم
+ بعله ، خدایا خودت شاهد باش که من هم در رکاب آقا ، از هیچ تلاشی
کم و کرسی نگذاشتم
_حالا وقت چیه؟
+ وقت عقب نشینیه ، من درست به یاد دارم توی نبرد کازرون هم وقتی
جنگ مغلوبه شد ، شما امر کردین که عقب نشینی کنیم
_ اونجا هم مصلحت اقتضا می کرد ، حالا تا کسی از حضور ما مطلع
نشده برو به سمت درب خروجی
+ چشم ، اصلا آقا جان اگه از ما هم بپرسن میگیم هیچ جنگی بهتراز
صلح نیست
_ بارک اله ، داری کم کم با روش فرانسوی آشنا می شی
+ اختیار دارین ، نمک پرورده ایم ...
با شرمندگی بی حد و حصر
پرده سوم به دلیل کوتاهی ، توسط اماکن توقیف و به مراجع ذی صلاح
معرفی گردید
قنسولگری علیه ی بریتانیای کبیرـــــ شعبه خاورمادر
* ... گفتیم سلام ، برای علیکی ؛ وگرنه حرف که علف خرس نیست،عادت کنیم به قاعدگی بی وقت ... کمر ما تا شدنی بود زاویه اش قائم به قبله بود که حجم ترست. نه این رختخواب بی مرد بی مراد...*
.
هول نبودم .دوست داشتم اینجور نشان بدم تا کیف کنی. کردی ! گوشواره ا ت کوتاه بود و آب لیوان کم، گفتم : طلا حسابم کن تا برات شنا کنم خوب شی !
گفتی : مردی خودش یه دنیاس ، مگه ناشکرم؟!
یاد نقطه ی انتهای پیغام افتادم و زود صدقه گذاشتم . لبت معطل مونده بود انقدر که دلخور شی ، نفهمیدم ،خیلی حواسم نبود ! تلفن زیاد زنگ می زد ...
گرم بودی ، دیگه گچت گرفته بود . گرم شدم .
گفتم : دنیای بدیه کی می دونه فردا کجاییم .
گفتی : حداقل تا فردا که اینجاییم !
کمدی جنایتی دایی شلتوک در قلعه هفت کچلون
نمایشنامه ای در سه پرده
پرده اول
_ مش داتسون!
+ بعله
_ بله و زهرکژدم ، د ِ بیا ببینم تواین نورزومه ی دیمی تلگراف چی
نوشته ...
+ بعله آقا ، اینجا توی صفحه ی اول عکس یه خاله خانمی رو انداختن
زیرش نوشتن ؛ مرلی من رو!
_ ای کارد بخوره تو این سوادت ، اون هنرپیشه س ، صفحه ی حوادثو
سیر کن
+ آها ، اینجا یه تیتر درشتی زده که بت من ورامینی به همراه ایرج
میرزای لواسانی دستگیر شد
_ خدا مرگتو بدون نوبت حواله کنه ، اون خبر مهمو بخون
+ ها ، خبر مهم مخصوص کارگاها ... نوشته که امشب در قلعه ی
هفت کچلون دختری می میرد
_ این شد ! چتر و پیپ و توتون کاپتان بلکمو حاضر کن با یه کالسکیه
چهار اسبه ، بریم به سمت قلعه که امشب یکی دیگه از اون جنایتای
پدرو مادر دار رخ می ده
+ زنگ بزنم آقاجان اسکاتلندیام بیان اونجا رو یارد کنن یعنی متر کنن؟
_ فقط به ننه هاتسون بگو اگه برگشتی در کار نبود می تونه بره خونه
ی سالمندان و یه نفسی چاق کنه ، گوش کن مش داتسون ؛ جاده از دور
قدم می زنه روی اعصاب تو!
+ ما که چیزی دستگیرمان نشد لابت از رو نفهمیه جنتیکمانه آقا...
پرده دوم
+ آقا تا قبر آ آ آ آ چهار وجب بیشتر فاصله که نیست ، تو همین غیاث
آباد خودمان یه دختری بود ، بعض خواهر شما نباشه بی ناموسی از
همه جاش می بارید ، یه سینه هایی داشت قد کالک ! ما خودمان که به
چشم ندیدیم ولی غیاث آبادیا می گن چند بار توی بیابون با چوپونا
رفته بود سانفرانسیسکوم ! غیاث آبادی هم اگه نان تو سرفه اش نباشه
غیرت که داره خب ، ریختن گرفتن اش بردن یه جایی طرفای دوبیت
ولش کردن ، این ملخ ها بخورنش...
_ داتسون اگه همین الان خفه نشی این گردسوزو می کنم تو حلق ات!
یه نگاهی به ساعت بنداز ببین چقدر به سینزده مونده؟
+ راستیتش آقاجان اگه امان بدید من همین جا می خوام یه احترافی
بکنم بلکم سبک بشم
_ بگو باز چه دسته گلی به آب دادی؟
+ ها ، من بعد اینهمه عمرآجان کشی ، به عقل ناقصم رسید که ساعت
یه صدایی از خودش بروز می ده که امکانداره کسی ناغافل متوجه
حضور ما بشه ...
شیر داشت کلک گاو را می کند . نوشتم شاید دوران بهتری باشد برای عرض اندام درمقابل این حماقت...
گفته بودی نمی توانیم از تمام آن سود به نفع فرهنگ چشم پوشی کنیم ، واینکه این داستان تا به حال در هیچ کجا رسم نبوده. خواب بودم که این را میخواندم ، ساده بود اما قدیمی تر از خیال ما ...
بهتر است ناتوان بمانیم اگر قرار است نمانیم . می دانی که من هیچگاه نپذیرفتم جز برای آنکه دوست دارم نامه ی سرخ آبدار خطابه کنم .خلاصه گفتی که شیر دارد کلک گاو را می کند . من خواب بودم ، آرام... خندیدی ، ناسزا گفتم...میدانم دوست داشتی .به روی خودم نیاوردم ...زیاد خوانده بودم . نقطه ی عجیبی در چشمانم می سوخت .به چشمانم چای دادی ، خوردند ... گفتم زیاد زنانه شدی دلم خواست پدَ سَّگ !! بازی دادی ... بلند شدم ، خندیدی : دیدی؟!
کاظم تمام زورش را در دسته بیل کهنه اش ریخت و زمین را شکافت .گفت آقا عجب بهاریست، امسال زمین هم نطفه بسته... تو سر سنگ می زنی جوونه می خنده ! _ گریه داشتی زیاد _ چیزی باید می گفتم ...میوه ای برداشتم و ذهنم را مرور کردم .وقت گفتن دهانم باز هق هق شد . نبودی ...زیاد خوانده بودم . نقطه ی عجیبی در گلویم می سوخت . بوسیدمت، لبت خون آلود شد . شیرین خندیدی : توام !؟
می دانستم دروغ حداقل بین ما زیباست برای تفریح . لباسهایت را پاره کردم و ریختم توی اجاق : همشو می خرم درست همین فردا صُبِ کله سحری...
چشمانت باز شد . گفتم گرسنه ای گفتی گوش که داریم !
گفتم من سیرم تو بخور گفتی من بخورم بدتر گرسنه می شوم.
نامه به یک الاغ شهری
بوخـور ِ کاه!
معجزه می کنه وقتی راه نفس ات بند بیاد و بعد یه چاییدن درستو حسابی صاحاب اوزگلت بازم ببندت به چرخ عصاری.
صد البت که توی شهر هیچ خبری از آسیاب نیست واین حمالی ها مال ما در و دهاتی هاس.برام نبشته بودی توی سرت یه مشت زنبور دارن جولان می دن، این هم جزء همون علایمی که توی جنبش های کارگری بی تاثیر و بی تقصیر نیس.اما در مورد رفاقتمون که کم و کرسی نداره الا ناپرهیزی شما از قدم رنجه به خرابات ما.اگه هم هوای دماغ پرور ده به مشام معطر شما خوش نمی آد ، یه دسته گل شبدرحواله ی توبره ی ابریشمی تون.ما به بوی پهن و کاگل طویله عادت کردیم نادخ .دیگه نوشته بودی می ترسی اوضاع دنیا از اینی که هس آدم توی آدم شه بدتر از بد ، که باید به عرض برسونم طبق مطالعه ی سر دستی حقیر در باب تاریخ بی دسته ی طبری ، هرچی شلوغ تر بهتر که توی بلبشو جستن نظم چه بسا آسون تر باشه از سر و سامون بی منطق همیشگی.ما که بجز چرخیدن حول محوریک نقطه کار دیگه ای از دستمون ساخته نیس چه حاجت به فکر و خیالای دور و دراز ِ خونه برانداز.رسم اعتصاب و بست نشینی هم مال دوره ی مشروطه اس و انبار جوی ِ ده من از قرار منی یه شاهی ، نه حالا که غم نان اگر بگذارد ...
مراقب سلامتی ات باش که برای مبارزه باید اول زنده بود و لا غیر.
رقم خر سیاه روستایی مورخه ی فصل خرمن کوبی
یه لحظه لطفا!
مشتری روی پاشنه ی کفش چرخی زد وگفت:
با من بودید؟
فروشنده از لابلای قفس ها سرکی کشید :
نه آقا ، بفرمایید شما ، فکر کنم زاغی بود.
مرد بهت زده به کلاغ سیاهی که پاهای ترکه ای داشت اشاره کرد و
پرسید:
مگه کلاغ ها هم حرف می زنند؟
همه شون نه ، اما این نمونه رو از سیستان آوردن،
یکم خجالتیه ...
کلاغ درحالی که با حرکات مقطعی مرد رو برانداز می کرد گفت:
مگه شما پرنده ی سخنگو نمی خواستید؟
چرا ، ولی نه یه کلاغ سیاه !
اشکال شما اینه که نمی دونید دقیقا چی می خواید، یه طاووس یا یه
رادیوی بالدار!
مرد لبخندی زد .
چقدر باید تقدیم کنم؟
کلاغ پیش دستی کرد و گفت:
برای داشتن یه هم صحبت فرزانه ؛ همه ی دارایی تونو لطفا!
مرد دست برد به جیبش و یه عالمه اسکناس رو حتی تا آخرین
سکه ی پول خردشو ریخت روی میز.
کافیه؟
فروشنده که از مکالمه ی اونها غافلگیر شده بود گفت:
زیاد هم هست ، برای یه کلاغ البته ، می دونید اگه یه طوطی بود
باید بیشتر از اینها ولخرجی می کردین...
که مرد با قفس کلاغ از مغازه زد بیرون.
کجا دوست داری بریم؟
پارک شهرو ترجیح می دم ، از شنیدن صدای آواز قناری ها داشتم
خل می شدم.
منم از صداشون بیزارم ... دربست !
... که آتش فریادی ، دامن شعله هایش را به نیستی ِ سرما بالا کشید : آقا مسخره بازی بسه !کار تعطیله پول که نداری حزب یعنی لزب !!
یخ ِ همه ،از نوک بینی درون لیوانها ریخت ،ظرفی شکست وشادی میدان گرفت .
تیتراژ روی تصاویر سینه خیز می رفت که تیر پایان خورد و همه با کف برخاستند !
حضار را میگوییم
حضور را
که همیشه مارا جا گذاشت میان جنگل واژه . . .
دونفره 1
دریافت ِ معلول ، از بی اختیاری علت ست
درنگهداری راز.
ته ریش فلسفی ازاین گفته آنچنان درخویش
نگنجید که بند نافش پاره شده وهزارلایـــش
بیرون ریخت.
سبیل توده ای دست برد تا مگر به مقامی نائل ،
گوی ِ الـّـایی برباید از منکران حق.
فرد ِ مشکوک به پیامبر فریاد زد:
هشدار!
هرچیز که نرم ست ؛ هلو نیست
هشیار!
که مستی
بی غسل و وضو نیست
و غیبش زد ، انگارهیچوقت نبوده.
خانم مجری تنفس عمیقی را با آه تحریک کننده اش
، اعلام نمود وهمه نقاب ازچهره برگرفتند.
ریش بزی نیز با تقلای فراوان از تابوت بیرون آمد.
خانم مجری ادامه داد:
و اینک به برنامه شامبورتی بازی توسط برادرروشندل
توجه کنید.
برادرروشندل که خونسردانه به وارسی محتویات شلوارش
مشغول بود گفت:
قرمزه ، شورتمو می گم ، اگه شک دارین خب یه نفر
داوطلبانه بیاد درش بیاره به بقیه هم نشون بده.
هیچ کس شک نداشت ، طبق معمول و پس ازمکث کوتاهی
صدای کف زدن پرشور حضار بلند شد.
چند تای برادرلال هم ازگوشه و کنار فرمودند:
دوباره دوباره ، یه شورت فایده نداره !
خانم مجری از حراست سالن خواست تا برادرروشندل
رو به جایگاه دایمی اش ( لبه ی تاریکی ) هدایت کنن.
برادرروشندل در واپسین مقاومت ها ، به تریبون چنگ
انداخته ، خواند که:
من میگم بذار بمونم تو میگی برا چی جونم؟
من می گم خیلی تولوسی تومیگی آره ، همونم!
و باعث یخ بندان عمومی تا شعاع چند کیلومتری ِ
خانه هنروران شد.
... و همه دولا شدند و آرام عکس سگ را بالا گرفتند .
از زیر پایشان تا اوج قله های برف گرفته...
صدای ناقص خش داری زنانه مردانه به گوش رسید .
حضار گریختند و دهان صندلی ها باز اعتراض و
بسته ی سکوت ...
مردی خورشید بر دوش و قرص ماه به سر وارد شد .
سراغ مردم را گرفت . جمعیت شکافت !
گفت : ( با خنده البته ) موسی نیستم ! از دهانش چیزی
زمین افتاد و صدا کرد.
ته ریش فلسفی طوری که صدای هم خوردن بیضه
هایش به گوش نرسد ، قدمی جلو گذاشت و برداشت .
زمزمه کرد :
دندانهایش ، ستاره ی داوود داشت که می ُبرید
از اول هم اینطور بوده ، تا دزدی بی مزدی !
اما این قوم گاو و گوساله گیر...
سبیل توده ای سر در سبیلش فرو برد .
( كبك غريد وگفت :
قنبل واسه کون داراس* !! )
*کون داراس ( کونداراس) : از انقلابیون ما قبل تاریخ _ مشکوک به یقین
قبل از اغفال آدم (عر) می زیسته .
ته ریش فلسفی باز با احتیاط گذاشت و برداشت پایش
را "جینگی" کشیده سکوت را صدا مال کرد.
پیرمرد با احترام تمام ، عکس سگ را بوسید وبر
تابوت ِ ریش بزی نهاد وبغضش مثل آدامسی ترکیده
روی صورتش چسبید :
دل در گروی یار
نقد است ولی نسیه نگه دار
چشمان سیاهش
شب ِ تنهای دو عاشق
لبهاش منافق !
میل اش به چپ و راست نگو نیست
ابروش کمونیست!
دل در گروی یار
نقد است ولی نسیه نگهدار
ابروش کمونیست یا رب !
لبهاش منافق با شب / با تب / با لب !
هر چیز که نرم است هلو نیست
یارم شکمو نیست !
ابروش
محراب کمونیست!
و از درز تابوت، صدای هاپ ِ ظریفی به هیئت دود
سی گاری بیرون زد !
ژان وال ژان شمعهای شمعدان را فوت کرد و
تاریکی او را به رستگاری دعوت_ زیر گاریها دوید
اما رویش نشد آن دو را نجات دهد _ .
بیرون آمد و با شرمندگی گفت : آن دو هم را نجات
دادند .شخصیت من دیگر جای پرداخت ندارد .
شمعدانهایش را برداشت و گریخت به قصه ی منتظر
هوگو ... _ از دور شمعها در تاریکی مثل رمانی
طولانی کش می آمدند _ .
حالا کسی هست که برای بخشش گناهان جمع ،
خالصانه ما تحت خود را سی ثانیه روی شعله ی
عاشقانه ی شمعی جلا دهد ؟!
پسرک چیز بهترش را با اشک حضار درآمیخت
سبیل توده ای پرسید:
برادران
راستی ! بدخشان جزو متحدین ماست یا متقین خدا؟
ته ریش فلسفی که مشغول میت شویی بود تف آبداری را
همراه جاذبه روانه ی راه آب نمود
ریش بزی آنقدرآهسته که زنده ها نفهمند، گفت:
وقتی من مـــُردم
چه فرق می کــند
متحد ما یا آنـــها
مهم من بودم که حالا ...
واهمیت بعد ِ من؛
یعنی مراسم آبرومند !
سگ در حالی که عکسی را بالای سر برده بود :
هرچی خاک اونه بقای ِعمر ول ولگردهای عالم
سوته دل ِ سه سوت ؛ آق صادق خان هدایت!
و زوزه کشان از مجلس زد بیرون برای پرسه ای بــیهوده
خانم مجری سعی کرد داخل اسامی مدعوین،روی نهیـلیست
ها یـک خط قرمز بکشد، اما حتی نوشته ی" نهیلیست" ها
هم زیـر بارحذف شدن نرفت
پسر دوید و پرچم افراشته را بوسید
زنده باد همین
که اسمش مقدس
شایسته ی پرستیدن ست و تمکین
سبیل توده ای صلیبی کشید وروی هوا نوشت:
کمونیست ( خدا نیست! )
هرجا که خواستم نبودی
از من طلبی و از تو دریغ ِ لبی
هرجا که خواستی نبودم
از تو سوالی و از من دریغ ِ مجالی
ای کجایی که جایی برای من نگذاشتی که باشم!
و عارف شد ، حلاج وار، رقصان ، درتپه های شن ...
تمایل جمع به سکوت مفرط ؛ انفجار گفتن بود!
و دغدغه ی خانم منشی ؛ نفـت را به رژ ارزان می فروخت!
ته ریش فلسفی مکث اش گرفته بود ، تمرکز از شقیقه اش
مثل لوبیای سحرآویزجوانه می زد..
خودکار قرمز مکیده می شد و بکارت دهان؛ به عزای سیاست
برداشته :
من می خواستم ؛ خواستم ؛ خواست!
اما شما می خواستید ، خواستید ، خواست !
خرناس پیرمرد گام را پیدا کرده بود . سگ دم گرفت :
دُمم را باز خواهم یافت
و آن پیمانه را هاپ هاپ !
دخترک پرچم سرخ را میان دو پایش برافراشت و حضار
کف رفتند .
پسرک؛ خجل!عرق ِ سگی ازپیشانیش ساقی شد .
ملامتی نبود . گفتم: دوستان ! سبیلم در آمد.
گفتم : دوستان! سبیلم بلند شد.
گفتم دوستان!.. وُ مرا پنهان کرد زیرتوده اش.
حیرت کردم . چنین پاک و مردانه نبودم انگار
بدخشان ؛ مرا بستر پذیرفت
آیا تا صبح پی معشوقه ای بوده ای که نباشد !
آیا تا صبح عشــق ِ خــــــاردارش را به دورت تنگ تر
کرده؟!
......................
پیرمرد پرید ، سگ دهانش آب افتاد ، و حضار مستقیم
نگاه می کردند ، که باسنهایشان کــرم گذاشت ...
همیشه حضار بودم
همیشه حاضر ؛
همیشه حضور مرا جا می گذاشت !
مراسم تدفین ریش بزی ؛ خدا برهرچیزی جـز قلبها حک
شده بود ..
حتی بر دستمال توالت ...
همه گریه می کردند ؛ اما دور از جمع پسرک چیز بهتری
داشت ...
و مـــــُرد.
شب
می نشاند طرحی
به طرزی شگفت آور و شگفت بـر
روی پای شهود
ریشوها و سیبیلوها
جدال نیمه کاره ی اصلاح گرایون و بنیادینه ها
تن به تن
لب در لب
سینه ومالش
میان بن لادن ومارسل پروست
بین چه گوارا و چخوف
سبیل توده ای حالاست که بیالاید جامه به خون یـــــــــــار
وُ بتوفد به حضار:
زردی من از تو
سرخی حزب
برازنده ی محراب کلیساها وپوشـک نوزادان!
خانم منشی دوره اش خیلی اتفاقی ، راه می افتد و کشکـول
به دست میان آدمها چرخ می زند؛
چراغ اولو هرکی روشن کنه، چراغ آخرش روشنای حقیقت
بگیره الهی به ...
نعش نیمه جان ریش بزی اما ، گویی تندیس سرباز گمنــام
ست در میدان سن لازانیای پاریس.
یکی گف : خاکش کنیم
یکی گف : پاکش کنیـم
یکی گف : بشکنیم ریتمو یهو راک اش کنیم
حالا دخترک یک دل ، می آید به روی صحنه و می خوانـد از
بحر، شعر:
آی ریشوها
که درسایه نشسته
شانه برانبوه
چنگ درپشم مبارک می نوازید
یک نفر اینجا مث سگــــــ
مرده انگاری
( سگ ته سالن پاسخ می دهد : هاپ هاپ )
ته ریش فلسفی از حلقه ی سعدی و حافظ و رودکــــی
فاصله گرفته می اندیشد که" انگاری " مصوت اســـت
یا ساکت !
ساکت!
خانم مجری دلش قیقاج می خواهد ولی نه پشت مــــیز
کار.
دخترگوشش بدهکارنیست، طلبکارهم و بستانکـار یـــا
پستان دار و نه حتی ...
آی ریشوها
شما گردآوران پشته های مو
که پشت توری دوشیزگی هرشب
عروس ِ " مومن مطرود" می گردیــد
و دست طالبان دوراست
ازوصل بسترهای فکری تان
...
لوركا در وصف سبيل دالي سرود و قبرش ناپیدا شد .لورکا زبان فرانکو خارکُن داشت، لورکا عشق داشت و این را باد معده ی سبیل توده ای نا خواسته بیان کرد. خانم مجری اشک می ریسید واشکها از ترس سیاسی شدن خود را زیر لایه ای کرم پودر غلیظ استتار می کردند ...
پسرکی شماره اش را چون خنجری در شیار دستانی معطل راست کرد و بی توجه به لرزش لبی سر پا به خواندن سرود حزب مشغول شد . با شلواری نیمه آویزان و لبخندی فاتح...
ته ریش فلسفی اسم شب را با انگشت وسط روی کمرگاه خانم مجری تمرین کرد ، گوشه ی سالن سگی خواب بود و گه گدار از سماجت مگسی گوشهایش را تکان می داد ، وبا چشمان نیمه باز آنها را می نگریست .
دخترک دودل شده بود ، و شب در حال فرا رسیدن ... اسلایدی از فرانکوی خندان و اسلایدی از گوئرنیکا همدیگر را تحمل کردند . پیرمرد انتهای سالن خورناسهایش را کوک می کرد ...
وریش بزی که مقدار زیادی از جوهر قرمز خودکارش را مکیده بود با دهانی خونین فریاد زد : رفقا ! رفقا !!
سبیل توده ای که میان حجم سبیل وانـدوهش گیر
افتاده بود تا به حال، می زند زیر گریه وسرمـــی
کشد فریاد:
دلم نه به فتوای شما
بــه بستر کفر
خــــــزید
که با تمام توان
درهجوم پیوستـــــــــه است
نوای ساز من اکنون
به روی موج ســــــــتیز
بریده تن
و سیمگون
و لب بستــــــــــــه ست
هوار از آسمان بهاری که
گریه زار ِ من اسـت( 2 بار)
غــــم ام ؛ عـــــَـلم
کـــِش ِ
لولی وش دستـــــــــه ست
بلند می شود که سینه ی خویش بدراند ولی ریش
بزی مانع می گردد.
از شما بدوره استاد ! این هوچی گریهای جاهــــل
پسندانه ...
ته ریش فلسفی در هزارتوی جیب کت اش کاغذی
جسته :
یاران ! شرح فراق منه خوب هشته کنیت
ورنه با یاردگر بسط خل ِ کشتـــــــه کنیت
چه هیولایه ای ای ترف!( ته ریش فلسفی )
ببینن ک تو قالب عامیانه چه ملاحت خاصی پاره
می کنه او شکرشکن؟ ( لهجه به یزدی ارتقـــــــا
می یابد و با سرعت رجوع می کند به پارســــــی
پایتخت نشین )
خل اینجا فراترنهاده شده از خاک ، که گفته اند :
خاک و خل یا حتی گل وشل ایضا آش ولاش ، آش
با جاش ... الی غیر!
ریش بزی به حرف می آید :
آقاجان، با احترام متقابل به مثل باید یادآور
شوم که اگرمدرن نیستید، حداقل پست مدرن
باشید ، اگر پست مدرن نیستید، پسا مــدرن
شوید و اگرلیاقت آنرا نیزندارید بمیرید تخت
خیالتون رسیده با تحجرمتفرعن کــــــنونـی
ره به سوی نقد شکوفای رولان بارت مـــی
برید؟
و بعد کولی عاشق
و بعد بستر مرگـــ
گرفت یاد مرا از گیتار؟
ترقه می ترکاند استغفارزیر دامن بی ناموسی !
- : حفاظ بندِ گناهِ ابیات بالا کار کیست؟
+ : حالا خیالت کُنج لب یار ،ورد ناشتا خوا نده باشی واسه خوشگلیش یا نه ، توفیری تو هرزه ادیبی ما ندارد؟
اندکی می گذرد و سکوت صدای معده ها را نمایان می سازد .
سرفه سفره می کنند تا حواس جمع منهای فهم شود...
ریش بزی ادامه می دهد:
در تفكر امروز {...و امان سیگار را با پک جانگیری می بُرد} نقطه مصداقی از وجود و حرکت رو به قبله است! حالا کسی می تواند در تمایز مرکبات وخدا شک کند!کند!
من با افتخار اعلام می کنم دیروز بند تنبان برشت را
به قیمت خیانت زنم بوسیدم!
حضار کف می کنند))
و ترکهای دیوار با لهجه ی روان به هجی ِ
گاگا لی حوضچ *(قاقالی حوضک) می پردازند .
*کلام مرکب فولک
ته ریش فلسفی عینکش را مثل التون جان جا به جا می کند و آدامس صندلی را با وقار هر چه تمام می جود.
سقلمه ی خانم مجری حیرت مندانه از چشم حضار دور می ماند و لیوان ِ خسته ی آب به سختی خود را در گلوی ریش بزی واریز می کند.
-:حکایت شب ادراری شعر امروز از افاقه ی نُسَخاتِ خطی فروید هم به در رفته...
اما سیاهی ادبیات ما از ذغال منقل ، ارث هزار مادر به خطای موقره . که روشنفکری را روزی ... بار اسنیف* می کنند.
*مراعات و نظیر مبتل با صنف و تصنیف دارد .ظاهرن!!
آیا ستاره ی صبح به خیانت اعتراف کرد ؟!
آبریزگاه شعر معاصر
مکان خانه هنروران
اتاق به شکل منظمی درهم ریخته است و گران سنگ اساتیدی چند ،
بروی مادرادبیات خیمه زده وپنجه در پنجه ی شعرانداخته ، هلیوک
کنان ستیز آغازیده اند.
آقایی با ته ریش فلسفی و عینک طرح کنفی با دست روی میز کوفته،
می نالد که :
موی یارمن سیاه وتخم چشم سگ سیا
( ه اینجا به تناسب جناس لطیف منظوم رد شده به تاخیر الی الاخرا،
مستحضرید که این صنعت ادبی بعد از انقلاب صنعتی قرن 17
مهجور واقع شده بود از جانب ادبا ، بنده به تشخیص سالهای سال
تفحص وتلمذ در محضر شرق شناسان فقاسنه ، این غلط ر ِ مرتکب
شدم ، باشد اساعه ای از محضرکمترین مهتر فضلا ؛ چمن ِ گلاب
بروتون ؛ مین لام! )
دوباره می خونم کسانی که تمرکزشونو دادن به ترک دیوار! خوب
توجه کنن:
بله آقا جان ، موی یار من ...
یکی از ته سالن فریاد می کشد : خفه شو شاخوبکش مرتیکه ی
چلغوز کلاسی کـــــــــ ( کاف را طوری می کشاند که یدک کش
هم بود بکسوات می کرد لابد)
شاعر داستان ما دست می برد به عینک اش و گویی که نگویی ..
: راستش اعتراض حق شما جوانهاست ، ولی ... ( در اینجا به
واسطه ی فیلتر شدن هوشمند میکروفون سالن ما هیچ ناسزایی
نمی شنویم) اون سالی که بنده و فروغ توی کافه نادری پاهامون
رو زیر میز به هم می مالیدیم شما توی هسته ی آلبالو بدور مدار
نویتوریوم ننه تون می گشتی !
بعد سینه را صاف می کند و فریاد می زند که :
بکـّـن اون ماکسی تنگو، جان من! کم قر بیا
( نظر شما رو معطوف می کنم به بارامری بند سوم که علاوه بر
تعارض خفیف وزنی ِ متمایل به دشتی شور، می زند به تشتک
ماهوردرسه گام با مانع اصفهان، نکته دانان دریابند بنده از کجا
به کجا نقل مقال کرده ام ، در این عرصه شاید حافظ با اینجانب
تنه بزند آنهم نه در قدرت تخیل بلکه در تسمیه وجه ِ
عندالمطالبه ی تفاعل ، آخه استاد گردکان قزوینی در باب تبادر
اخفان گفته اند :
شوروشیروتمبرهندی ؛ هریکی گرتوانی برکنی درهم،زکی !
حالا حکایت لانه ی سیمرغ است با کنج خلوت مورو باقی
قضایا...) این داستان ادامه دارد ..

