ميان ابروان تو را من نشانه اي كردم
نيام عشق شدن را ترانه اي كردم
زمان گذشت وليكن صداي شادي من
هزار كوه ببوسيد و عاشقانه اي كردم
دريا، سخن پراكن ِ حراف
الهام راز مرا در كفي سپيد
آورده برد
آورده خورد
صحرا ، با افقي نيمه پوش، تيره لخت
الهام راز مرا
از شكاف خاك
آورده برد
آورده خورد
مستانه شاد نباشم اگر
چون بلبلي كه عقل
از سر پرانده باشد و منقار قلب را
تا انتهاي باز به آواز ببخشد...
چون بلبلي
از سر پرانده عقل
عاشق نباشم اگر
الهام راز مرا بر ملا كند
با اين سپاه منهدم شيش وبش
در هندسه ي كاسه ها به فكر
مستانه شاد نباشم
اگر ندارد!
الهام راز من
افسانه ي كليد شكسته به آسمان
پرواز مي دهد
و من
آنسان پرنده باز ِ ماهر ِ خوبي نبوده ام
من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام
زيرا قفس صداي مرا خسته مي كند
من
پرواز بوده ام
و هيچگاه آسمان در خاطرم نمانده
جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس وقزح در پي ام شتافت
وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود
من آه بر كشيدم
چندان كه سوخت پرهاش و تنها پرواز ماند
من!
دريا سخن پراكن حراف
جسم نور را
چون رازهاي دور به ساحل حواله كرد
نه !
جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس و قزح در پي ام شتافت
وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود
ديگر سكوت نكردم
پُرسان پرسان ِ راز خويش
اما چه سود
الهام راز مرا سر بريده بود
من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام
چون خويش در قفس قوس و قزح
با دانه هاي بال بال ِ مرگ ، هم خانه كرده ام
الهام راز من مرا سر بريده است
و بر ملا شدن
اينجا حضور ساده ي زخم جدايي است
بر جاي جاي ِ بَر
هم چون شكوفه هاي غريبي ، از بهار
صد سال پير تر
دريا
صحرا
به خاطر ...
مدیریت محترم سایت که تهدید به قطع ارتباطمان کرده
معلم کلاس سوم ابتدایی که به خاطر داشتن لبخند توی گوشم زد
پدرم که همیشه ساکت است
مادربزرگم که بعد خداد سال بدبختی از سرطان مرد نه غم دنیا
دختر همسایه که هیچوقت معنی سلام کردن را درست نفهمید
شهر اصفهان که از سی و سه پل و لهجه اش فراری ام
داش آکل که کمرش را بخاطر عشق مرجان منحنی نمود
مصدق که می توانست و نمی توانست
خسرو پرویز که نامه های مهم را بجای بلیط اتوبوس پاره می کرد
اتم که شکافتن هسته اش همه را آخر به کشتن می دهد
و لیست بلند بالایی از همه ی خاطره های تاریخی و معاصر دنیا
+
مطلب در حال تراوش است و هنوز به کمال اکمل بستر نگشوده ...
متن مادینه ای می طلبد بی ابای لئن و نفرین ٍ تنگ چشمان ...
قدیس دون ژوان
که به لب داشت شیر ٍ نان
و زمین را به قرص ٍ سینه ی هر ماه پیکری ... جان !
قدیس دون ژوان
وهزاران هزار آن
دل چیست جز الاغ حریصی که قلت زد
بر دشتهای تیغ و شقایق
و دست رد
دد دد د دد د دد
قدیس دون ژوان و حجه الفلان
آقای حاج قلی ...تیر ٍ تیر کمان
با هم پیاله ی خود کیت کت زدند
و عکس آن رخ گلگون بدون رخ
ماتم سرای دلی شد به یک الف
A votre sante
( به سلامتی )
لبهای من شراب مانده ایست
هر دم به نبودنت گیرا
لبهای من شراب مانده ایست
الهام ٍ رستگاری و وارستگی
به ذهنم بارور می شوی
نام دخترکم چیست ؟!
Un seul lit
یک تخت تنها می خواهم تا به افق امیر آباد
که بلال ٍذغال برش اذان بگوید
حی علی خیر العمل
به وقت شرعی و
رخت ٍ شرجی و
بوسه ی خورشید روی ماه
ماه ٍ لام الف
به عکس ٍ اتاق تاریک و ...
ان الله مع العشق
ان الله مع العشق
ان الله مع العشق
که لبهای تو من را صدا زند ...
...
قدیس دون ژوان !!
نظریه دوم
ما را بداخل دره
می خوانـد هایده
می اندیشد مرگ:
خب !
بعد ؟
چه فایــــــــــده !
............
جسم آزاد س خ ت کدام ست؟
وقتیدراتوبوسایستادهایم واتوبوسدرحرکتاست،
پسازترمزبـــــــــــــــــــــــــــهجلوپرتمی شویم؟
فیزیک دراصل یک کلمه یونانی و به معنای طبیعت است.
برای خاطره ی شبی در والتراه
و فرشته ای با پاهای روشن
نظریه نخست
می خواند اتوبوس
به سختی
خطی آشنا
یک سفید یک سیا
یک سفید یک سیا
می کشد
نومیدانه
نعش سفـر
از گردن کوه
به بالــا
حالا؛
شعر
برای ختنه
مهیاست!
سنت
می برد
بلندای زبان
سنت
می برد
یلدایی زنانه
بروی بالی از قصه
سنت
می بازد
آنچه ازآینده کش رفته بود !
رفیق!
چیزی گفتی؟
نه.
فکر کردم گفتی رفیق!
رفیق
حالا درست فکرکن
یک سفید یک سیا
درموضعی متقابل
اما به خطا
....
پروانه بر لب چاقو نشست
مادر بزرگ
ما تيك تيك ِ ساعت ، بر لب
خبر از مرگ كشيد وآينه ي دكتربي بخار نشان داد
آي عشق شلوار جين ات كجاست؟!
تا باز پرسم
كلافه شود، در سوال ِپيچ مي خورم
مادر بزرگ!
نتهاي سياه را سكوت و سپيد را بخوان
پروانه بر لب چاقو نشست، كند
پروانه از لب چاقو پريد , تيز
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
انگار در مجلس ختم جهان
يك واعظ بي بته نيابيم بيم بيم ...
آي عشق شلوار جين ات كجاست ؟
اي بلوند ودلبرانه در هيهات ِداگهاي وفادار روزگار
لبهاي آسمان كجا و اين بي بكارتي
ليلي! الهام من كجاست؟
مجنون ِ خشكي ِ پلاستيك پاره ها
مجنون يد
مجنون اين گواتر كه غم ، باد مي كند
ليلي!پروانه برلب چاقو نشسته الهام من كجاست؟
مادر بزرگ به رقص آمده با رختهاي تو
و اين زمين هرزه دهان باز كرده
با آن تعجب تكراري ِعجيب
من مات
من ما
من كوك مي زنم به لبش نطفه هاي نو
و مات مي شوم
من
با كيشهاي تو
و گياهي كه درز خاك به لبخنده كرد چاك
تن
من
مات ِ
هيهات ِداگهاي وفادار روزگار
تو
در ، ارتفاع يار
امروز ِ سوم است
اي قار قار ِ بعد ِاذان با خدا بگو
ما زنده ايم و مست و
آي عشق مي زنيم
مادر بزرگ
به رقص آمده برتيغ ِ تيز ِهست !
جزو گروه آ
جزو گروه یا
ما آیا هستیم
به روایت مرسوم کلام
شما را چه می شود برادر
جناحی شده ای یا ذوالجناحی ؟
...
.
ملقمه اي از بود و نبود
آفرينه ي دست ساز او
كه دمش گرم ِ انسان شدن
تراوش آبيست
به كوزه مان
لب پرهزار پر حرفي بي مايه
ما آيا هستيم و او
تمام ِ براي اينكه
كجاست يافتن پرسش درست ؟!
كجاست اعتراف مقدس به ناداني؟!
از عراق افتادم
صدام شدم بر مسير پرواز حسين
بالهايم باز
به دست فريب
در غربت اينگونه بودن
گوهر خير انديش بازيگر روزگارم
و شبكه سراسري
ميخ روياروي زند بر كف دستانم
مولايَ يا مولاي
انت القوي واناالضعيف
در مقابل تبليغ چي توز
انت القوي واناالضعيف
مثل زميني كه زير پوتين شخم مي خورد
و گندم درد دختركان
به ساقه ي ارضا حرام
باربر
صدام شدم بر مسير حسين
دجله بستم
فرات رگ زدم
و از حنجر كودكي نگريستم جهان
خيمه گاه بي ستوني كه عشق ميانش مي سوخت
سوگند
كه زبان بگشايم از عَقد
عُقده
ولي اين نام خونريز است
و برادر من زاده ي تكرار ونبودن
زبان
مي گشايم از گره
چنان كه بخت دريايم
باز هزار رودخانه بر فراز زمين
مولايَ يا مولاي
انت القوي واناالضعيف
چون شكار ِ كوچك ِ دشت ِ بزرگ
كز عراق مي افتم
صدام مي شوم بر مسير حسين
و عشق َرنده مي كنم
مولايَ يا مولاي
قلب من ژله ي سرخ لرزاني ست
هر لحظه ترسان ِ سان ِ جان
انت القوي واناالضعيف
در مقابل ماهواره ي لوند مقابلم
حتي پيام مقام معظم رهبري نيز
استوانه هاي نظام مرا سست نمي كند
تا منزل در باب افعال صرف نشود :
انتخابات صحنه ظهور و دخالت تثبيت شده وشمارش شده ملت است. وحضور در انتخابات اثبات حيات وهوشمندي ملت براي فتح قله هاي توسعه وپيشرفت است . حالا نوبت ملت است .
شبكه سراسري ميخ رويارو مي زند
بر كف دستانم
من انتخاب مي كنم
اشي مشي !
لب ِ بوم ما نشي
بارون مياد خيس مي شي
برف مياد گوله مي شي
آمريكا مياد صدام مي شي
مي افتي تو گود نقاشي
كي مي كشت ؟
كي مي خورت ؟
...
و صدام مي شوي بر مسير حسين
قايق ِ چشمانم غرق شد
قونيه كجاي ساحل مي پذيرد
دستان ِ خشك ِ غوطه ورم را به عشق
حتا
حتا
حتا
نياز فشردنت به آغوش
در نگاه سنگيني خلاصه
لبخند زدم
آنگاه
آنگاه
آنگاه
من
كمترين
پشت پايتان
دو ليوان چاي گريستم
و قايق چشمانم غرق شد
...
[ قلبت را مي بوسم ]
زبانی به تعزیه در خون یار نشسته
زانو در بغل و بچه به زیر پای
راضی به مرگ عزیزان
ولی نه خفته و گرسنه خفته
نسب ِ من!
می بینی پشتم به کجاهای روزگار خلیده؟
و خر ِ بسته به زنجیر ِ کشیدن ام
چه دوری برداشته با دُم سوخته اش
گویی سده را هر صدم ثانیه برگزار می کنند
و آتش بازی
به انبار خدا هم سرایت نموده!
مُرد!
اگر چه مادر بزرگ من نبود
اما برای آدم
خویشی لازم ست ، نه؟
تا درویشی و پیله وری به اندرون غار
تو می توانی صورت ات را بپوشانی
اما بالماسکه با طلوع آفتاب تمام می شود
و نامحرمان به نشان علی بابا آشکار
بغداد
بیا چهل دزدت را یکجا تحویل بگیر
و پیش از ذبح
در کاسه یی چهل کلید
با طعمی چهل گیاه
آبشان بنوشان
و پیش از ذبح
اذانت را بگو که چهل تکبیر دارد
بر مناره ی زمینی شریف
تقلاي دردم
ضعيف تر از آن كه موري بي وقار جلوه دهم
و كوچك تر
كه تكليف مانده ي خويش
به گرده ي شما نهم
مرا تنها راستي كمر راست خواهد كرد
سطوري اگر ماند وبه كار آمد
شكر ِ آن دمي كه جنون
ملاقات مقدم داشت
و رختهاي كهنه از برم گرفت
به وساطت خدايي
عجيب تر از آنچه مي گويند
شك دارم
بگويم آزادي
حلقه هاي گلويم سرود
گِرد ِستارگاني هنوز پنهان
شك دارم
بگويم عشق
دو شاخه ي راهي بود به يك مقصد
وشما باور كنيد
خدا عجيب ترست
از آنچه می گویند
من
تقلاي دردي بودم
كه پرندگان اينجا در آن بال گشودند و آواز خواندند
اينجا كه نه بهشت است
نه جهنم
و من زاده مي شوم به تكرار
شك دارم
مي گويم
كه باور شوم
جام ِ خُرد ِ دندانم لب می بُرد
سر کشم
بر بام می پرم
باز می شوم
اوج به فرود ِخار
نمازم
سزای نا سزای
گنبدم
سینه ی ماه تو
قوس ِعشق وکمر کش ِ درد ِهمخوابگی
گلدسته ی شانه ها
خدایم را جدا نکنید از شراب
تا پاک شوم
درد برای تحمل
سگ ِهار
برای دویدن وخندیدن به ریش ِ کافریش
و جنون
برای تمیز عاقلان
که عقل را به تمیز جنون گماشتند
{ سلام خدا چرا کافری سخت تر از نا کافریست ؟ }
سرکشم
لبالب از چشمان تو
که جاری ست بر سکوت ِ پیوسته ی این دیار
واین گاری
که می لنگد گذشته ام را
به اسبی چشم بسته ی راست
۱
نا امیدیم از رستگاری نیست
رستگاری نیست
پدر سگ ها ر که می پرند
به من فرار
زمن فرار
به من نمای غریبی که پیش از این
ترانه می خواند و
بلبلان به دهانش مات می شدند
نشان داد
پرسید
( او )
ای یای ِ منحط آخر
بین تو و این سایه حرف نیست ؟
بین تو و این ساقه
من ساقیان زیادی نشانده ام
ای یای منحط آخر
که محدود می کنی همه ی واژگان به یک
همه ی واژگان به یکی
بود
یا نبود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲
ترک ِخون
فوران می کنم
آسمان آبی ست هنوز
یهودا
بر حلقه ی گلویم
داستان نمی داند و
می خندد
ومن
حتمن
از دندان پلاستیکی آن گرگ استفاده می کنم
برای خنده
به خنده
ترک خون
فوران می کنم
آسمان آبی ست هنوز ؟!
چپ می زنم به راست
راست می کنم چپ کن
در تقابل ِ قابیل وقابله دردم گرفتی
که بزایم صفر گنده ی پرمعنی
حریف می طلبم
لبم
لبی
که آتش ِ خونم برقصاند و
معجزه ی عجز عام الجِز بزند
عشق ِ دلش را به رنگ
هی کن حریف هی
افسار من به سماع آمده
هی
هی هی
و راست
راستم که چپ کنی
راننده ی بیابان تخت من
بتاز
هنگام سر سپردن
که آن کرگدن به خاک افتاد
و لیلی نیمه به قرص کامل رفت
شمال وجنوب به هم می ریزد
خط لب
کنار می رود از نقشه
تو خال مرا بزن رابین هود !
شهادت لبان خیس اش را نیمه خیس می کند
غرب می شکافد
اما شرق شکافته
بی سیم تن
آنتن نمی دهد
خش شششش . . .
فش شششش . . .
سجاد سجاد سجاد ! جانماز لو رفت ، حاجی ! حاجی بیا وزرا وثیقه می خوان !
از خواب می پرم بالاتر
خط چشمت را دور می زنم
زنم
نم
دستم روی جای کشیده ای دراز می شود
راز می شوند
خط لب کنار می رود از نقشه
ه دوچشم ِ تهی چشم
می شود ، تا نبیند
که نقش می بندد و
نشد می کند
خال چانه ات
خالی پشت سینه ام را
( الر )
که تنها خدا بداند چه می گویم
اندیمشکم گرفته دختر
بغض
رهای هایم ،خیس می کند دستمال مالم
که حرام شد
درون رفتن
تن می زنم از اینکه اصلن باشم
و اصلن برسم به وقیح ترین مردمان زمین
که خون ریز بودند
آنقدر که بر زمین نمی ریخت
خونشان ...
طلوع من غروب نا به هنگام تو را ...
که خورشید از ...
سرخ کردنی شد
خانم !
می توانم بداهه این pinokio را مصلوب کنم ؟!
. . . و
حق
مرغ یک پایش بر زمین کوفت
مترسک شهید شد میان زار ِ جنوب لبنان
. . . و
بیروت و باروت در بستر شدند
درست بود می دانم
نطفه های حیوانات را لب مرز حراج کرده باد می کردند
برباد می کردم خودم را
که معشوقم موشک را بوسید وپر کشید روی خاک
. . . و
راستی غذای جدید مک دونالد را خورده ای؟!
گوشت تردی دارد نه !؟
آیه الکرسی بخوان به خان خویش
من ماه می نشانم به سفره
شب چارده است و تو کتان پوسیدن
بندم کن و بگردان بانو
ذغال تش زده ام
بندم کن
که خیس خون
سرما می خوردم مرگ
لب طلب ، آفتابم خوران
که بوسه سهم ماندگاری نیست
شفای فا
شفای لا بطلب لب
لب طلب بطلب لب . . .
نام ناپذیر پنهانی
ای نام ناپذیر پنهانی
سَ لام
سَ میم و هر سین که می کند سرخ
خرس عشق را به دراندن
درآندم که باستان گرم تو رُژ می زند
که آینه لبدار دار بلندست
و شعر بارور به سرت سینه می کشد
که بریسد هزار دوک !
من می گریزمت
تو می گریزی ام از د ست لیزها
آن صبح روز بعد
که شب در هوا گذشت
گفتم : یا حق
گفتی : لعنت به تخم لق
گفتند : قا فیه ما فیه !؟
که آینه تب دار دار بلند است
ما تیک می زنیم براین حجاب سراسر ...
...
قلم رنجه کردم شکست
شکسته نوشتم شاید نستعلیق شد
انحنای هست تو بر کرسی نثار
ثار
ثار
ثار
حواست نیست پدرجان
صدا نمی آید؟
لباس پاره ی عثمان
به ما نمی آید!
کسی که لخت نگشته
تن مرا بلعید
رشیدی الفش گو
رضا نمی آید
ضریح رحمت اوگر
چه مثل آبکش است
دعای ریزش باران
روا نمی آید
ادای دین نکردیم و
وقت رفتن شد
ادای دین به تظاهر
بجا نمی آید
در این دیار که ناکرده
جرم می گیرند
گناه مجرم و قاضی
سوا نمی آید
برای زنده بگوران
دلیل کافی نیست
هوا سم نیست پدرجان
هوا نمی آید!
... لاغری آنقدر بر عضلاتم زل زد
که آب شوم
که سقا خانه ام شود و
عطش تش کند میان گلویم و
بخوانم : ان الانسان لفی خسروانی @ یا هو . . .
@ یا ضامن آهوپناهم ده
این عشق استخوان آب می کند سگش !
یا ضامن ِ من بکش آتشم کن
یا به خرجم برودر این چهار مجهولی
{ آر پی* جی = سی پی* یو }
حساب کن قطر فاصله را
یا ضامن من @ یا هو . . .
بر سر زا هد زدم
حدود نورتورا
تا حدود هفتم دور
و لاغری آنقدر بر عضلاتم کشید تنهایی
که آب شدم
که سقا ، خانه ام شد وخواندم
ان الانسان لفی خسروانی . . .
به اندازه ی من پوسته کن
می ترکم سرخ
بدون آنکه صدا کنی تاپ تاپ
شعر ِ عرش ِ رعشه !!
به سرایش رایش ، چندمش پیش کش مرگ
به روایت ( georg . w . c )
_ : ایش ش ش ش! " کون دولّا لیسا " بیا... خون این بچه خش نمی شه !
_ : . القائده ام ! . . . ببین پوشک نداره ؟!
تو را
به رسم بوسيدم
در آن زمان كه رسم نبود بوسه با لبي بسته
در آن دياركه آغوش را به جز رخوت كسي نمي بخشيد
من آستانه ي مرگي شدم كه از لب خويش
هراس
نكردم واين شد كه پردرآوردم
چه آسمان كوچك سردي
كه سالهاي من و تو به حسرتش طي شد
مرا
به رسم بوسيدي
در آن زمان كه رسم نبود بوسه با لبي خندان
در آن دياركه آغوش را به جز خلوت كسي نمي بخشيد
ولي تو بخشيدي
من آستانه ي دردي شدم كه از لب خويش
به آسمان رفتم و اين شد
كه پر درآوردم
چرا ؟!
كه بالش تو نرم تر باشد!
می نویسد در زاکان
عبید ؛
عریضه :
گور ِپدر غریزه !
سلام کن دوست من
به وداع کنونی دنیا
با عشق
که هشیاریش
چیزی نبوده بیش از یک گرمی ِ سرساده
می نویسد در زاکان
عبید
چیزی
در وادی کشف گونه ای
ازمریضی
تو
تنها برای اثبات شاعری ات
باریدی
لکه های خشک خون
تنها
مانع دیدن اشکهای یارشد
وشعار بیابان زدایی
توسط ابرهای بی شلوار
باعث ورود وزیری دیگر
به عرصه ی شطرنجی سیاست
ما
توی میدان جنگ
گرای برجک خودی را
زودتر می دهیم
دست ما
کوتاه ست
ازنقد بودلر ولورکا والیوت
عبید را اینک
می کشیم به چالش
در زاکان
ولمس می کنیم
غده ی بی سوادی را
( مثال سیب زمینی )
در شرق
آنها
پسران معصومی
بی پدر
( نبودش به شرافت
نزدیک تر )
ذهن شان عاری ست
از گناه انحراف
نمی جنبد در اندیشه شان
پیزا حتی
اسطوره ی باروری اند
درجزیره ی ادبیات
والگویی به غایت
راستین
...
چرا اینطوری نمی نویسم!؟
هرچه گفتيم باد هوا
كه بر نخورد
كه بر نخوريم ميان دست بي آس
كه بر نخورد
به آستانه ي درد شما
رو كنيد آقا
ميل دادن نداريد
ميل زدن داريم
به نور مي بريم
جواب ِ سكوت خاموشي نيست
بیش از این وقت ِ زمان را نمی توان گرفت . بعید است عید باشد ودخترک گریان دست درازی کند به نگاهم . ادیبان شب را به تیز کردن دندان نیش خود با تراش خیال از دست دادند . تا صبح گاهان ردیف ماسیده ی مدادی ، بر خنده شان وحشی گری کند ...
_ درست وقتی که حماقت جنبنده ی تاریکی شد _
بعید است عید باشد ومن این همه بیهوده میان بن بستِ انگشتانم منتظر باشم .میان ِمعتر ضه ای که میخ و نعل در توازن زور و ضرب ساز کرد . چنان که نان به نرخ روز کپک زد !
_ آنقدر که دخترک گریان نگاهم خواستنی شد _
ادیبان ،میان ما و خویش برگی فاصله گذارند بهتر ، چه به رسم دوران ، افاقه نمی کند و . کارساز نخواهد گشت . مگر مادرش را ...
بعید است عید باشد وما روبوسی خود را نشُسته باشیم
از
برای
لب !
صاحبان خدا وارسي مي كنند ، چشمخانه ی منتظرم را ...من اشک می کشم به روی نادان، دانا ...
ِانَ الله مَعَ العابرین " "
چه پیاده ام ! چراغ سرخ می خواهم و عبور ، صاحبان خدا دیوار می کشند چشمخانه ی منتظرم را ، من اشک می زنم به نادان ، دانا ...
الکانِکتُ * مالکانِکت * وَما ادرئکَ مالکانِکت * " "
ستاره ی سحر خود را گوشه دار می کند و قلبم نشانه می رود.
خورشید ، زنبور صبح به عسل می شناسد اما عشق دروغ مادریست فاحشه ، کنار سفره ای نامیزان .
َ الَم ترَ کیفَ فعلَ رَبُکَ ِباصحابِ الفیلتر* "* "
می دانم ، می دانم روزی با لباس احرامی سرخ از دامن تو ، گرد ِ قوطی اجاره ای طواف می کنم و گوسپندانه سر می دهم .
پس چه شکایتی ست از صاحبان خدا و }
خدای صاحبان. }
لبان من شکل هیچ عشق دیگری نمی گوید ... ، شکل هیچ ایمان دیگری نمی خواند ... و هنگام مرگ غنچه می شود.
در حجّی وایرلِِِِِس دگردیسی می کنم ، دی سی می شوم ...
" اقرا باسم ربک الذی خلق "
کلیک وحی من است
نگاه ساده ی سربی
مرا نفس می زد
وبی رقیب
به چشمهای سیاهی
ستاره سر میزد
تو را به خاک نشاندم
جوانه ات گل شد
مرا به خاک نشاندی . . .
کدام گوشه ی آن روسری مرا قل داد
به آسمان پرنده
به خاک باد . . .
به فرش پهن خیالی ز نقشهای نگار
ماه
نورش ته نشین
به لبخندی
پرسید
خیلی مانده تا صبح؟
جغد اما
ساعت نداشت.
***
پیری
از کنار کودکی گذشت
کودکی
جست و خیزکنان
فریادکشید
داری میمیری!
پیری
گوشش سنگین
آهسته گریخت.
***
دختر
پا برهنه
به رودخانه خم شد
شاید بیابد
چهره ی مادررا
فقط
چند ماهی
بزیرسایه
گردآمدند.
فرای زمان
فرای زمین خوردن
متن جریان یافت
ما به جز رد نسیمی که هوا راآزرد
و دل غم زده ای را از باغ
به سرا پرده ی تنهایی برد
ما به جز کوتهی دیواری
سر بالا رفتن از پوچی
ما به جز یک غزل بی سر و ته
و به جز
جز خبرناگه فوتی مضحک
چه در این کفه ی نا موزونی
چه در این محضر بی قاضی و عدل
و چه هستیم
چه هستیم
و چه

