اوضاع فیلمسازی درایران بخصوص در این یک دهه ی اخیر موجب نگرانی برخی
ازمنتقدین عزیز شده است . خاصه منتقدینی که به فیلم فارسی امتیاز سینمای آبگوشتی نیز
داده بودند ودر پی دروشدن چند جایزه ی روشنفکرمابانه درسطح دنیا احساس می کردند
باید فیلمهای ما درسالنهای آبرومند و نقد های ایشان در مجله های معتبرحضوروظهور
یابند.
اما نکته اینجاست که پس ازانقلاب در کنارسینمایی موسوم به سینمای ارزش مدارازجمله
ژانردفاع مقدس وفیلم های فلسفی ِ جشنواره برو، معده ی گرسنه ی مخاطبان همچنان
اشتهایش را نسبت به آبگوشت حفظ نموده تنها ظرف سنگی دیزی تبدیل به پیرکس
شیشه ای شد. سازندگان سینمای ایران ، بعد از قطعنامه با عوض شدن حال و هوای
جامعه و مصرفی شدن بی حد و حصرزندگی آدمها ، دست به نوگرایی و مدرنیزاسیون
زده و سه موضوع عمده ی دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد را که عبارت بودند از
قاچاق مواد مخدر، جنگ و طلاق ( و بخش کوچکی هم نمایش ستم طاغوت ) بدل به
جشن دایمی عروسی نموده با چاشنی کمدی به استقبال گیشه های ناسوروعقب افتاده ی
عمومی رفتند.
نمایش شادی روی پرده ی سینما چیزی بود که مردم را از فشارهای ناشی ازجنگ زدگی ،
مشکلات اقتصادی و دغدغه ی سیاست بدورمی کرد و وجوهات بیشماری را عاید تهیه
کنندگانی می نمود که قبلا طعم شکست سرمایه شان را بابت اندیشه گرایی و خردمحوری
روی نگاتیو چشیده بودند و دیگر تاب تجربه های ناموفق را نمی آوردند.
( آبگوشتی با دستوری آبکی ؛ یک سفره عقد ، چند صحنه ی بریز و بپاش و بزن و بکوب
طنازانه ، بازیگرانی مامانی و ترجیحا یک موزیک با اجرای زنده ، برای تفریح بیشتر می
توانید از اصطلاحات رایج و حتی مستهجن نیزاستفاده نمایید. بدون مقدار لازم ! )
کپی برداری ازسینمای موفق فارسی پیش ازانقلاب تا بدانجا پیش رفت که کارگردانان به
بازسازی همان فیلمهای مبتذل !! روی آورده و با حذف برخی صحنه ها آنهم از روی ترس
واجبار وزارت ارشاد به زنده نمودن خاطرات نسل های گذشته کمک شایانی نمودند.
بهروز وثوقی و ناصرملک مطیعی جای خود را به جوانانی بخشیدند که با ابروی نازک
کرده و چشمان آبی روی کاناپه گیتار می زنند و اگر لازم شد مردانگی ای هم نشان دهند
با دوست دخترشان قهر می کنند ...
زورخانه و قهوه خانه جای خود را به جکوزی و کافی شاپ بخشید وگوشی های موبایل
جانشین تیزی و دستمال یزدی شد.
نکته ی دیگرآنکه فیلم فارسی مجال نمایش زندگی واقعی مردمی از قشر فقیرومتوسط بود
وگاهی نیز بحدی افراطی مدافع حقوق بیچارگان و ستاینده ی فضایل اخلاقی وانسانی ، که
در سینمای معاصر متاسفانه تنها شاهد طبقه مرفه جامعه و دغدغه های بی معنی آدمهای
ثروتمند هستیم.
مرضی که سینمای هندوستان نیز ، صد سال است بآن خو کرده و کسی هم حاضر نیست
دیگریک روپیه برای دیدن حقایق کشورهند بپردازد.
با نگاهی واقع گرایانه می توان اکثرتولیدات سالانه ی سینمای ایران را روانه ی سطل
زباله نموده و فیلم خارجی تهیه و دوبله نمود ، اما چه می شود کرد باید از کارگردان گرفته
تا آن سیاهی لشکربی سوادی که همه ی دارایی اش عکسی یادگاری با فردین است نان
بخورند.
در آخر ، به علاقمندان سینما توصیه می شود همیشه از نسخه های اورجینال برای وقت
گذرانی استفاده کنند و آب را ازچشمه ای دور بنوشند نه از برکه ای نزدیک.
تحلیل وجوه شخصیت زن ایرانی از دیدگاه علی حاتمی در فیلم سوته دلان
در فیلم سوته دلان ، ما با چهار جور کاراکتر متفاوت از زن برخورد داریم
خاله خانم به عنوان زنی سنتی با گرایشات مذهبی که تنها دلخوشی اش
رفتن به پای منبرروضه در شبهای جمعه است
گاهی به دیگران نصیحتی می کند اما به علت پیری مفرط کاربری مفیدی
برای هدایت افراد خانواده و حل مشکلات آنان ندارد
زن آقا داداش که تنها مشکلش را خود در نماهای متعددی که از او
می بینیم سرد مزاجی شوهرش اعلام می سازد و غم عمده اش این است که
آقا داداش که مرد بی بخار و الدنگی تصویر شده ، تنها برای بقول خودش
عشقبازی با شاه کرک ( بلدرچین ) وقت دارد و نه برای کشیدن
دستی به سروگوش همسرش
خانم خیاط که غریبه ای شیرازی ست با آرزوی بودن سایه ی حبیب آقا
بعنوان مرد بالای سر خود
و اقدس که لکاته ی جوانی ست با سری پرشورونشاط و آماده ی عاشقیت
خاله خانم با همه ی احترامی که حاتمی برای زنان گیس سفید قائل ست و
این ستایش را درفیلم مادر به بهترین وجهی ابراز می دارد ، هیچ گونه
فعالیت مفید یا مضری در قبال کسی انجام نمی دهد و شاید بدترین
حرفی که از روی دلسوزی برای خانم خیاط می زند اینست که مجید
( بهروزوثوقی ) را آدم دیوانه ای می داند که جایش در دارالمجانین
ست و از خدا برای اش طلب شفا می نماید
تنها نقش او در مقام یک الگو ؛ جمع و جور کردن خانواده برای ریختن
اشک و سبک شدن در مراسم روضه ست که مجید در گفتگوبا خویش ،
این کار را مترادف با بدست آوردن جایگاهی در وسط بهشت می شمارد
و دلیل شرکت نکردن حبیب آقا را بطورغیر مستقیم ناشی از روشنفکری
اوارزیابی می کند
زن آقا داداش ، گویا موجودی تحریک شده ست که امیال جنسی اش را
برآورده نکرده اند ، همیشه آماده است که بخزد زیر پتو و قسط عقب افتاده
ی بغل خوابی اش را یادآور شود، که بجز یکی در بقیه ی موارد با
سرخوردگی مواجه شده و از طرف شوهرش مورد عتاب قرار می گیرد
که چرا درد شوهر عاشق پرنده بازش را نمی فهمد و فقط به فکر مشکلات
پایین تنه است
او هم آنقدر توسری خور است که حق گریه کردن را هم وقتی پرنده می خواند
ندارد و با این اوصاف وقت بدجنسی کردن را هم در مورد قضیه ی دیوانگی ِ
مجید
گاهی نیش و کنایه ای می زند که با پاسخی اینچنین مواجه می گردد:
برو کیسه تو بکش دختر حمومی
انگار شوهرش لطف کرده که او را گرفته و از فلاکت نجات اش داده ،
او باید در سر سفره ی خانوادگی شام و مراسم روضه شرکت کند و
حتی زمانی که از شوهرش طلب باردار شدن می کند ، آقا داداش به او
یادآور شود که ازخلق خودش بدست کمر آقاجان ، آنقدر کفری هست
که حالا نخواهد آدم دیگری را بدبخت کند
خانم خیاط باشی سعی می کند خود را پیش حبیب آقا معصوم و بی کس
نشان بدهد اما حنایش در کنار ِآدم عقب افتاده ای مانند مجید هیچ رنگی
نداشته و بازی را انجام نداده ، بازنده از زمین خارج می شود
وی سالها درحسرت آغوش گرم حبیب آقا ، سرمای درون خویش را تحمل
کرده و در نمایی که با زیرکی تمام سعی می کند لابلای دیالوگش پایش را
بکند زیر پتوی مرد ایده آل اش ، با عقب نشینی مضحک او از زیر پتو
روبرو می شود و توجیهات حبیب آقا در راستای دلیل ناتوانی اش از
ازدواج با معشوق شیرازی
او حتی حاضر ست در صورت موافقت حبیب آقا و آمدن به خانه ی بخت
در میانسالی نیز ، بار ِ پرستاری از جوبگرد داستان را بکشد و سرش را
هم بجورد اما حبیب آقا به این کله تافتونی ها اعتمادی ندارد که یادگار
صیغه ای پدر را به آنان بسپرد
اما حدیث حضوراقدس بعنوان وزنه ی معادل مجید ، فارغ از دختر بلیط
فروش که حتی یک جمله هم دیالوگ درست و حسابی ندارد و از توی
سوراخ گیشه به دلبری نافرجامی می پردازد ، حدیث آدم منفعلی ست
که ما را یاد شخصیت های مخلوق صادق هدایت می اندازد
یک موجود ِ به تمام معنا قربانی ِ جامعه که از هفده سالگی کارش به
ناحیه ( شهرنو) کشیده و باید برای بازپرداخت بدهی اش به دکتر
( پااندازی خوش تیپ ) با توریست های خارجی مقیم گراند هتل
و تجار درجه یک بازار فرش بخوابد
او به توصیه ی نسخه پیچ ( دوست حبیب آقا ) برای اطفای شهوت و
در لفظی معنوی؛ یار ِغار شدن با مجید تجویز شده و با آن چادر
کوتاه و آدامس جویدن لوندش بخوبی از پس ایفای نقش دختری هرزه بر
می آید
اما برخلاف خواست حبیب آقا و دکتر ، در دام عشقی گرفتار می شود
که پایانش به تباهی مجید منجر می گردد
او بخاطر این عشق ساده و بی آلایش که بیشتر در فیلم یکجوری خاله بازی
نمایش داده شده ، النگوهای طلایش را می دهد و با حرکت نمادینش در پای
طشتی که نشسته و دارد به دستهایش صابون می زند ، دست از فاحشگی
می شوید تا زنی شود هم شان و همطراز زنان خانه دار دیگر
نیاز اصلی او هم علیرغم وعده های دکتر در مورد رساندن اش به جاهای
بالا و داشتن خانه و ماشین ، پول نیست ، وجود حمایت توام با علاقه ی
یک مرد است در برابر جامعه ای که از او فقط لختش را خواسته و آنهم در
روزهای سلامت
او نقشی را بازی می کند که در جامعه ی سنتی ایرانی برایش نوشته
شده ؛ خوابیدن با دیگران تا روزی که جوانمردی یا احمقی! بخاطر
خودش یا رضای خدا ، آب توبه سرش بریزد و بعد او را صاحب خانه
و زندگی سازد
اقدس در زمان کوتاهی که با مجید زندگی می کند ، از خانم خیاط
باشی که در حسرت ازدواج موهایش سفید شده و یا زن آقا داداش که از
بدبختی آرزوی هوو می کند ، خوشبخت تر می نمایاند و تنها گره ی
داستان این است که مجید نباید بفهمد او قبلا چه کاره بوده ، چرا که از
دیدگاه کارگردان ، حتی منگول ترین مرد جامعه ی ایرانی آنقدرغیرت
دارد که گذشته ی زنی که با او زندگی می کند را نبخشد
حتی اگر با همه ی وجود ، عاشق اش باشد
اما منظور قابل ترحم ؛ زن ، در داستان علی حاتمی ، فی الواقع در
دیالوگی که مجید می گوید نهفته است :
ما خود ِ مصیبت ایم ، گریه کن نداریم ...
نو فروشانيم واين بازار ماست
چند شنبه بازار هاي هنري ايران كه بيشتر پايداري خويش را مديون حفظ سرسختانه فضاهاي روشنفكري است، كه امروزه دست كم براي عده اي سايبان كوتاه مدتي فراهم آورده، از طرفي اين افراد به سختي در پي ايجاد ثبات براي حركت به سمت انتهاي دالان تاريك هنر امروزند؛ كه اين تلاش در عين قابل تحسين بودن به همان اندازه قابل بررسي ونقد است.
از مهم ترين شاخصه هاي فضاي امروز گالري هاي حاكم بر هنر در دهه ي اخير علي الخصوص چند سال گذشته مي توان به شروع حركت گالري داران براي استقلال بيشتر وپي گيري آنها براي گسترش فعاليت ها وتقويت روابط عمومي خاص اشاره كرد، كه نتيجه آن به قاعده بايد رشد چند جانبه هنر يعني: رشد ديدگاه هنري، افزايش برد اجتماعي هنر واقتصاد آن باشد.
اما پيش فرض هاي ساده اي موارد ياد شده را موكول به انجام نشدن يا رشد لاك پشتي نموده است.
الف- رشدغير نظام مند گالريها ونبود نظارت تخصصي در تعيين مسوولين گالري
ب- سنت روشنفكري
] گاهي اوقات انسان ناخواسته از موضوعي به موضوع ديگر مي پرد، درست مثل اينكه خانم حامله اي هنگام پختن آش براي همسرش درد زايمان مي گيرد كه ناخواسته مجبور است پس از فارغ شدن به پهتن آش ادامه دهد [
مكان: گالري هاي راه ابريشم
عنوان: بسته هاي نامنتشره
عكاس: مهران مهاجر
مهران مهاجر از عكاسان فعال چندين سال اخير كه با مجموعه "روزنامه" هاي خود علاوه بر محتوا وفرم تا حد زيادي با هماهنگي اين دو عنصر به تكميل مفاهيم خويش پرداخته بود طوري كه مي توان مجموعه ياد شده را جزء عكسهاي هنري شاخص بعد از انقلاب دسته بندي كرد. اما در اين نمايشگاه به صورت نا اميد كننده اي
به كلمه تكرار نزديك مي شود طوري كه حتي با در نظر گرفتن فرم وبافت مشترك نمي توان به تعريفي قابل دفاع از عنوان "بسته هاي نامنتشره" دست يافت.
نمايشگاه با عكسي از يك نايلون مات وخاكستري كه گوشه اي از آن پاره شده وحالت منفذي براي ديدن را القا مي كند شروع مي شود و با چند قاب از كتابخانه اي كه با نايلوني نيمه مات پوشيده شده ادامه مي يابد ناگفته نماند كه تكرار چيدمان ها در لفافه هاي كاغذي و نايلوني تقريبا در 80% عكس ها به صورتي موكد رعايت شده، همچنين تركيب بندي هاي تخت باگريز از عمق درتصاوير نيز آنها راهمراهي ميكنند. به جزء 3 يا 4 قاب كه در انهاعمق همراه با نور ورنگ متفاوت از كل اثار ديده مي شود كه مي توان آنها را جزء عكس هاي موفق نمايشگاه نام برد.
اين تركيب بندي، فرم، رنگ وبافت است كه حرف اول را در عكاسي مي زند، نه تصورات كلامي وذهني صرف كه متأسفانه در اغلب عكس ها ديده مي شوند كه علاوه بر تأثير مستقيم بر زيبايي حتي با پيش فرض ارائه اي جديد عكس ها را به شكل عجيبي به سرنوشت همان" بسته هاي نامنتشره" بدل كرده است؛ عكس هايي كه در بسته هاي تفكر عكس گرفتار شده اند.( شايد نوعي خود سانسوري ناآگاهانه) "عكس هاي ناچاپ شده".
در ميان عكس ها يك مجموعه عكس وجود دارد كه مي توان به برگه هاي كاغذ مشترك آنها با عكس هاي ديگر اشاره كرد وغيراز اين هيچ گونه هماهنگي ديگر با كل مجموعه ندارند. استفاده از رنگهاي قرمز وسبز حبابهاي پلاستيكي وريسمان نوري خاموش با بك گراند زمخت وخشن سيمان به طرز تهوع آوري مسأله را بازگو مي كند.نكته مورد توجه تعيين محدوده جغرافيايي وسياسي در اين عكس هاست در حاليكه اين فرايند تقريبا در همه نظام هاي كنوني در حال اتفاق افتادن است، پس نمي توان به آن انتقادي وصرفا ايراني نگريست، البته طرح اين مسأله ممكن است به نسبت ايدئولوژي طرفين سنجيده شود، اما به نظر نگارنده ، فرياد، در اتاق مي ماند ودر دشت به رسيدنش بيشتر اميد است. فضاهاي شخصي (كتابخانه)/ فضاهاي عمومي و كتاب فروشي ها باكركره هاي پايين وانبارهاي انباشته از بسته ها ودر نهايت مرز بندي جغرافيايي كه اين اتفاق در ان رخ مي دهد، در خود در خود نشانه هاي بستگي وخفقان را داراست. اما اين كه هنرمند تا چه اندازه از طرح موضوع به ارائه شايسته آن دست يابد مسدله ايست كه بايد مورد بررسي قرار بگيرد.
اولين چيزي كه به ذهن خطور ميكند، اميدوارانه نوعي اعتراض فكورانه به سكوت است. كه اگر هدف اصلي اين بوده كه به ظاهر اين گونه است، چرا تابلوي شروع نمايشگاه نااميدانه لفافه پاره شده اي به سكوت است در حالي كه وجود نور مي توانست علاوه بر زيبايي بصري به مفاهيم غني تري اشاره كند.
واين يعني تفاوت در شناخت وارائه. مهران مهاجر گر چه به برگزاري منايشگاهي از بسته هاي نامنتشره نائل شودو اما ساده قبول كردن آنها جهت گيري عكس ها را به سوي هدفمندي وتأثيرگذاري كم رنگ مي كند تا آنجا كه او را تبديل به يك ناظر صرف مي كند نه چشمي متفكر براي پيشبرد جامعه واين قضيه نمي تواند باعث مباهات وخرسندي باشد. وقتي فرياد لازمه ي بودن است نمي توان دم وباز دم غنيمت كرد. واين قابليتي است كه متأسفانه در هنر مندان امروز ما به طرز عجيبي از دست رفته مي نمايد. چيزي كه جوهره هنر را به چالش مي كشد وميخ ونعل را به چالش مي كشد.
] قسمت دوم پختن آش [
فضاي روشنفكرانه امروز به حدي نخ نما ودم دستي نشان مي دهد، كه كافي است تاراسمي به پود شهرتي بخورد تا رخوت تكرار در ما ريشه دواند وبورژوازي به ما شربت فلان وشيريني بهمان ولهجه فغانس حقنه كند!
حال آن كه فرشي كو؟ كه ما كجاي نقش گلش باشيم. هنر امروز ما روزمرگي كاهلانه ايست كه از ترس بدتر شدن به بد بودن خويش فاخرانه غمپوز ناشتا در مي كند، با ر داي گدا مرغ مسما به تصوير مي كشد. با همراهي اواز كوجه بازاري حنجره هاي سفارشي:
كهنه پوشانيم واين ازار ماست*
الف) رشد غير نظام مند گالري ها در دهاي اخير جاي بسي خوشحالي ست. اما اينكه از خانواده ي بي مادر انتظار كودك سر بهراه داشته باشيم، توقعي بي جاست! نبود نظارت علمي وتجربي در تعيين مسوولين گالري، بحراني شده است وتا وقتي مسوولان وزارت ارشاد به اهميت تأثير گذاري آن پي نبرند وهمچنان در شش وبش افكار سنتي خويش گذران كنند نه تنها حل نمي شود بلكه با تأكيد بر مميزيهاي سليقه اي در گالري ها دولتي با توجه به در صد قابل توجه آنها نسبت به گالري هاي خصوصي باعث وازدگي هنرمندان فعال وجوان مي شوند. چرا كه فضاي جبري امروز آنها را از طرفي با با ندهاي بدون تغيير گالري هاي خصوصي مواجه مي كند كه در اين شرايط خود سانسوري وچاپلوسي پيشرفت بيشتري از هنر خواهد يافت وابتذال وبورژوازي تنها پديده هاييست كه به فرهنگ ارزاني مي شود.
هشدار] اگر قصد دوستي با خاله خرسه ها را داريد، دانستن اين نكته ضروري است كه هزينه هاي مالي شما بابت قهوه وچوب كبريت افزايش سرسام آوري خواهد داشت،وخوابيدن بدون پشه كش مستقيما شما را به سراي باقي هدايت خواهد كرد.[
ب) سنت روشنفكرپروري
مثل يك مثل قديمي است كه تا به حال گفته نشده باشد. درست همان حالي ست كه وقتي كسي را صدا مي زنيد وبه جاي "ر" هاي اسمش "ق" نمي گذاريد به طرف مقابل وشما دست مي دهد.
همان لحظه اي است كه دو خانم در كنار يك اثر هنري با توجه اولين نفر، غيبت هايشان را به زبان فرانسه ادامه مي دهند تا نقد هنري جلوه كند.
9/7/84


