تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون -

لوطی صالح دست برد به لنگشو و چند باراونو دورمچش پیچید و باز کرد،اما هیچ به یادش نیومد که برای چی اومده بوده قهوه خونه.

به نخ دورانگشت سبابه اش نگاهی انداخت که پریشون احوالش کرده بود، نخی قرمزرنگ که  معنی خاصی رو براش تداعی نمی کرد.

صفر پخمه که نقش نوچه ی اول رو بازی می کرد متوجه شد و گفت:

لوطی ، شاید اراده کرده بودی امروزپوزه ی اصغرتلمبه رو به خاک بمالی یا رخصتی بدی بریم تو گود زورخونه یه چرخی بزنیم.

جعفرجنی آب دهنشوقورت دارد و هن هنی کرد تا صداش دربیاد:

شایدم نوبه ی حق وحساب کسبه ی بازارچه س.

لوطی صالح دست برد به موهای جو گندمی اش وگفت:

نقل این حرفا نیس، گمونم یه حکمتی تواین فراموشی هس وگرنه ....

درب قهوه خونه صدایی کرد وروی پاشنه اش چرخید ، آژان حکومتی چشمی دووند و تا نگاهش با لوطی تلاقی کرد بی معطلی پا پس کشید وبا سرعت زد به کوچه.

همه ی حاضرین ازجمله پیرمردهای بی دندون قهوه خونه با دیدن این منظره زدند زیرخنده و بعضی هم چایی پرید توی گلوشون و نزدیک بود خفه شن...

لوطی بی توجه به شلوغی اطراف فکر کرد چقدرباید پیرشده باشه که ...

برای سلامتی جونمرد محل صلوات بلن ختم کنین.

همه صلوات فرستادند و لوطی سر چرخوند تا صاحب صدا رو پیدا کنه.

برپدر و مادر صلوات فرست رحمت...

که لوطی امون صلوات سوم رونداد وسررشته ی سخنشو برید.

نفس ات حقه جوون ، یه منبر هم بیا سرمیز ما

جوونک برخاست وبه لوطی نشون داد که علاوه برقد بلند ، عضلات ورزیده ای هم داره.

با کت کوچیکی که به تن کرده بود ؛ سرآستین های سفیدش به چشم می اومد.

اومد و به آرامی کنارمیزایستاد اما هیچ کدوم ازنوچه ها جایی برای او خالی نکردن، جوون بی اعتنا به این عمل یه صندلی ازمیز بغلی برداشت وبه زحمت هلش داد میون حلقه ی جاهلا.

لوطی رو کرد به صفرو با تلخی گفت:

قدیما مهمون حرمت داشت صفر...

صفر سرشو اونقدرانداخت پایین که گردی کلاهش صورتشو پوشوند اما همه درآخرین لحظات دیدند که رگ زیرچشم صفرمث قلب قناری افتاده به تند زدن.

لوطی از جوون پرسید:

اینطرفا ندیده بودمت ، غریبه ای یا کم پیدا؟

یه مدتی تو زورخونه ی پوریای ولی کشتی می گرفتم ، گفتن بیام خدمت شما.

لوطی پرسید:

حالا اومدی گرد وخاک کنی؟

جوون با شرم پاسخ داد:

شرمنده می کنید ؟ اومدم خاک شم اگه قابل بدونی ...

 

 

این داستان ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |