دريا، سخن پراكن ِ حراف
الهام راز مرا در كفي سپيد
آورده برد
آورده خورد
صحرا ، با افقي نيمه پوش، تيره لخت
الهام راز مرا
از شكاف خاك
آورده برد
آورده خورد
مستانه شاد نباشم اگر
چون بلبلي كه عقل
از سر پرانده باشد و منقار قلب را
تا انتهاي باز به آواز ببخشد...
چون بلبلي
از سر پرانده عقل
عاشق نباشم اگر
الهام راز مرا بر ملا كند
با اين سپاه منهدم شيش وبش
در هندسه ي كاسه ها به فكر
مستانه شاد نباشم
اگر ندارد!
الهام راز من
افسانه ي كليد شكسته به آسمان
پرواز مي دهد
و من
آنسان پرنده باز ِ ماهر ِ خوبي نبوده ام
من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام
زيرا قفس صداي مرا خسته مي كند
من
پرواز بوده ام
و هيچگاه آسمان در خاطرم نمانده
جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس وقزح در پي ام شتافت
وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود
من آه بر كشيدم
چندان كه سوخت پرهاش و تنها پرواز ماند
من!
دريا سخن پراكن حراف
جسم نور را
چون رازهاي دور به ساحل حواله كرد
نه !
جز لحظه اي كه عشق با قفس ِ قوس و قزح در پي ام شتافت
وزمن صداي خسته ي صبري طلب نمود
ديگر سكوت نكردم
پُرسان پرسان ِ راز خويش
اما چه سود
الهام راز مرا سر بريده بود
من هيچگاه پرنده باز ماهر خوبي نبوده ام
چون خويش در قفس قوس و قزح
با دانه هاي بال بال ِ مرگ ، هم خانه كرده ام
الهام راز من مرا سر بريده است
و بر ملا شدن
اينجا حضور ساده ي زخم جدايي است
بر جاي جاي ِ بَر
هم چون شكوفه هاي غريبي ، از بهار
صد سال پير تر
دريا
صحرا
