تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون -

لوطی گوشه چشمی نازک کرد که یعنی خاک شو.

حضارقهوه خونه درست بخاطرنمی آرن چقدرطول کشید اما درواحه ی نامحدودی اززمان ، جوون رعنا تبدیل به تل کوچکی ازخاک نرم گشت.

لوطی کتش رو به روی شونه هاش کشید وبه عزم خروج ازمجلس اول براه افتاد.

توی کوچه پس کوچه ها می چرخید درحالی که نوچه هاش با فاصله ی کمی ازاون درگوش همدیگه پچ پچ می کردند و لبشون رو می گزیدند.

نرسیده به چهارسوق بزرگ مرشد رو دیدند که معرکه به راه انداخته بود وجمعی از کارگرهای ساختمونی وزنهای خیابونی به دورش حلقه زده بودند.

هرکی بنده ی خداس بگه یا خدا تا مرشد بره سر اصل مطلب.

جمعیت زمزمه ی نامفهومی کردند تا مجلس مرشد پا بگیره.

مرشد دستی به بروبازوش کشید و نعره زد"

یه مرد می خوام پیش قدم شه وزنجیرپولادی مرشد رو محک بزنه.

بعد بی اعتنا به نگاههای سرد جمع ، زنجیروقفل زد وخودشو به بند کشید.

حالا با سه تا صلوات مرشد پنبه ی این آهن آبدیده رورشته می کنه ... بشمر...

لوطی اما گلویش هنوزپیش نخ قرمزرنگ گیرکرده ومتوجه برنامه هایی که پی در پی توسط مرشد اجرا می شد ‌نبود.

برنامه آخر، مارگیری بود ومرشد که عرق ازهفت بندش جاری می چکید حالا با نفس هایی شمرده ، داستانی ازخطرناکی کفچه ی خراسانی سرهم کرد.

دست بدرون جعبه رفت ومارخماری روبیرون آورد ه روی زمین رها کرد، ماربینوا سعی کرد به جعبه برگردد اما مرشد با ضربات دست اونو تحریک به اجرای نمایش کرد.

لوطی که بخودش اومده بود ناگهان با دیدن مارچندش اش شد ، به میون معرکه قدم نهاد وبا حرکتی عصبی سرماررو به زیرکفش اش خرد کرد، ماردرحال چشیدن طعم تلخ مرگ با دنباله ی کوتاه بدنش بدورپای لوطی پیچید وزورآخرشوزد.

مرشد فریاد زد:

آهای ...( که لوطی بهش غضب کرد ) مرشد سربه زیرانداخت ودم برنیاورد.

لوطی روبه جمعیت سرشوق اومده کرد وگفت"

معرکه تعطیله ، چراغ مرشد رو داشی روشن می کنه (بعد با زهرخند ادامه داد) صد البت اگه فیتیله ش هنو شعله بگیره.

این داستان ادامه دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |