تبليغاتX
انالله واناالیه راجعون - / برادر ترين برادر دنيا /
 

از همه جا هجوم آوردند،جاي دستهايشان چنگالهاي بزرگي بود كه مثل مارهاي  روي دوش ضحاك حركت مي كرد و در هم مي پيچد .آنطرف تر عده اي نوزادي رادر حاليكه با سس وآبليمو خوب ماساژ مي دادند به هم تعارف كردند .چند زن ديگهاي بزرگي را به سمت او آوردند ، داخلش تا چشم كار مي كرد تاريكي بود ،صدايي كمك مي خواست و او را به اعماق تاريكي مي كشاند...كنار نورهاي اصلي مردي با گوسفند برياني تانگو مي رقصيد ...اركستر مجلسي مي نواخت اما خواننده كه زبانش مثل كراوات تا روي شكمش بيرون افتاده بود زنبورهاي زيادي را مست كرده بود .گوسفند بريان چرخيد و دسته گل پرتاب شده را همان دختري گرفت كه از اول جشن مثل سايه دنبالش همه جا مي رفت . با لوندي خاصي به سمتش آمد اما چند قدم مانده به رسيدن اندام باريكش باد شد و بالا رفت و كمتر از چند پلك زدن در آسمان شب گم شد ...زنها ديگ را عقب بردند وآقاي ميم از خواب پريد .

آشفته دنبال ليوان آب گشت اما يادش آمد قبل از خوابيدن آن را ريخته هنوز در حال نفس زدن بود چراغ را روشن كرد، بي دقت  دست برد از كتابهاي كنارش يكي را برداشت و از جايي شروع به خواندن كرد .

 

ــ‌ : وقتي به لبخند طرف مقابل خيره اي سرعت حركت زمان را درك نمي كني حتي مقياس گذشت زمان از دست مي رود يا چنان تغيير مي كند كه تنها خيرگي هيولا وار نگاه تو باقي مي ماند ...گاهي، البته شايد گاهي حركات ناموزون هم كار آمد به نظر مي رسند .مثلن يادم است مردي كه گردن كوتاهي داشت و بريده بريده مي خنديد حواس مرا به سوي خودش مي كشاند.اما من نمي دانستم كه اشتهاي فهميدن ساده لوحانه ترين احساسي است كه دارم چرا كه قيمت فهميدن تنها در به كار بستن معني مي شد نه انباشتن آن ...

آخرين نامه / امضا دوست تو

برادر ترين برادر دنيا

 

آقاي ميم از اين نوشته ي بي سرو ته بعد از آن كابوس چيزي نفهميد ،روي جلد كتاب را نگاه كرد تا عنوان آن را بخواند اما در حالي كه تمام حروف را به خوبي مي شناخت وسالها با آنها سرو كار داشت نمي توانست عنوان يا نام نويسنده را بخواند اول احساس كرد چيدمان آنها غير متعارف است تك تك آنها را تشخيص مي داد اما وقتي دو تا از آنها كنار هم قرار مي گرفتند انگار كه دانايي آقاي ميم هم از بين رفته باشد تبديل به نوشته اي بيگانه مي شدند كه هيچ ازشان سر در نمي آورد .اين نفهميدن آنچنان او را تحت تاثير قرار داد كه ناخود آگاه به گريه افتاد و روي كاغذي كه از بين كتاب بيرون زده بود شروع به نوشتن كرد . 

 

ــ : روح من شكاف عميقي برداشته ،... هيچ فكر نمي كردم لحظه تركيدن بغض ام ميان جمعي باشد كه فقط بي منطق شادي مي كنند .تا به حال به از دست دادن فكر نكرده بودم يا شايد هيچ وقت از دست دادن اينقدر برايم درد ناك نبوده...شيشه هاي رنگي بسياري جان مرا آزار مي داد و در آن لحظه من به آرامش تاريكي فكر مي كردم جايي كه صورتم بي هيچ ملاحظه اي گرم و مرطوب شود ...

من ... الــ

 

 

دوست آقاي ميم كاغذ را همانطور كه بود روي ميز گذاشت و او را بيدار كرد .

و در حالي كه كتاب را سر جايش مي گذاشت با اشاره به همراه او گفت : بهش برس صب تاحالا ده بار زلزله شده ...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط / میم میم راد / گیندا مهر |